|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
دی وی دی ها و سی دی هایی که هیچ نام و نشونی روشون نیست رو اصلا" دوست ندارم. از اونهایی که معلوم نیست اگه بازشون کنی, چی قراره بیبینی؟! یه عالمه مطلب و مقاله , عکس و خاطره, موزیک و فیلم, فایل های اسکن شده, یه کپی از محتویات ویندوز خدا بیامرز قبلیت یا حتی هیچی! یعنی سی دی یا دی وی دی ِ خام باشه. جالبترین نوعش هم اونایی هستن که چون خط و خش افتاده, باز نمی شه و حس فضولی و کنجکاوی رو تحریک می کنه. اونوقت آدم وادار می شه با یه ترفندی بازشون کنه, بعدش می بینه مثلا" یه نسخه از " ِشرِکِ 2" هست! یک کشو از همین بی نام و نشون ها دارم که هر دو - سه ماه یکبار, یهو سیر صعودی پیدا می کنن و هر بار هم که مرتبشون می کنم, دوباره بعد از چند هفته کشو پر می شه. و این چرخه همچنان ادامه داره. احتمالا" کشو, جادوییه!!!
ظهر هست که تو یه خیابون شلوغ و پر تردد؛
به زحمت یه جای پارک کوچولو و جمع و جور بین دو تا ماشین پیدا می کنم. در
حال پارک دوبل هستم. دیگه تقریبا" ماشین رو پارک کردم و دارم یه بار دیگه
دنده عقب می رم تا ماشین کاملا" صاف پارک بشه که طبق معمول یکی از آقایون
شهروند همیشه در صحنه ی مسئول و نوع دوست و همه چی دون؛ چون می بینه یه
خانم پشت فرمونه؛ وظیفه شرعی و انسانی بهش حکم می کنه که به راننده فرمون
بده! و بعد از اینکه خیالش راحت می شه؛ با قیافهء از خود راضی به مسیرش
ادامه میده!
شب همون روز هست که تو یه خیابون نه چندان پر تردد پارک می کنم. بین ماشینم و ماشین پشت سری، به اندازه دو سه تا ماشین دیگه جای خالی برای پارک هست.میرم تو فروشگاه و خرید می کنم و بر می گردم. همزمان که دارم کیسه ها رو می ذارم رو صندلی عقب؛ می بینم که یه آقایی داره دنده عقب میاد و ظاهرا" قصد داره دوبل پارک کنه. اما چون تو محاسباتش اشتباه می کنه، فرمون رو زودتر از حد معمول می چرخونه و به جای اینکه بره تو پارک، میاد تو گلگیر و سپر ماشین من!!!
ای هموطنان گرامی! باور بفرمایید من خودم معترفم که اغلب آقایون (حالا نه همشون) در رانندگی بیشتر از خانوم ها مهارت دارن. اما خواهشا"وقتی می بینید یه خانم داره پارک دوبل می ره؛ انقدر زورکی بهش فرمون ندید و فکر نکنید که الان فاجعه به بار میاد. با آرامش به مسیر خودتون ادامه بدید...
با تشکر!!!!!!!!!!!!

یک روز پاییزی با هوای نسبتا" پاک! برج میلاد، ارتفاع 248 متری.
و همانا یکی از حاد ترین انواع حالگیری ها اینه که یه چیز بسیار بسیار خوشمزه رو با نهایت ظرافت یه گوشه ای از یخچال، پشت ظرف ماست و شیشه ترشی و هندونه، قایمش کنی، تا سر فرصت خودت تنهایی خدمتش برسی، ولی وقتی اون فرصت طلایی می رسه و میری سر یخچال؛ می بینی یه نفر ردش رو گرفته؛ نه تنها خوراکیه رو خورده، بلکه حتی پوستشم واست نذاشته!!!
پینوشت: بر اساس روایات و تجربیات، حالگیری فوق، در خابگاه های دانشجویی، و حتی در کانون های گرم خانوادگی مخصوصا" از طرف برادرها و خواهرها، (به کرات) اتفاق می افته و فرد مال باخته بلافاصله در صدد تلافی برمیاد و تصمیم می گیره که این حرکت غیر اخلاقی رو در اولین فرصت جبران کنه!



باغ ِ کاخ موزه ی سعدآباد، عصر پاییزی، مهر ماه 1390، عکاسی با تلفن همراه


شش ماهه ی اول سال به سرعت گذشت. این موقع از سال همیشه از نظر مشغله ی فکری و ذهنی برای من یه جورایی مثل شروع سال نو می مونه. یعنی می شینم از دور خودم و همه ی شش ماه گذشته از زندگی ام رو کاملا" بی طرفانه ارزیابی می کنم تا ببینم کجا قرار دارم. چه کارها و چه کسانی رو باید بازیابی یا حذف کنم. از شش ماه گذشته ام، مجموعا" راضی ام. اما شش ماهه ی دوم سال، قطعا" روزهای فشرده تر و سخت تری دارم.
یکی از مفید ترین کارهایی که تو این چند روز انجام دادم این بود که یه سر و سامانی دادم به درایو ها و فایل های در هم بر هم کامپیوتر. یه فایل هایی رو پیدا کردم که از بس با عجله سیو شدن، اسامی مضحکی دارن و فقط خودم از محتواشون سر در میارم. یک هفته طول کشید تا مرتبشون کنم و هنوز هم ادامه داره و دارم ازشون بک آپ می گیریم. طبق چارتی که ترم اول دادن و محاسبات خودم، این ترم به راحتی می تونستم واحدهای باقی مونده رو بگیرم و سه ترمه برنامه ام رو ببندم و ترم بعد با خیال راحت برم برای پایان نامه و دفاع. اما حیف که نشد! دانشگاه انقدر دقیق برنامه ریزی کرده و واحد ارائه داده که سه تا (توجه کنید، ۳ تا) از درس های دو واحدی نه تنها کلاس هاش تو یک ساعت و یک روز تشکیل می شه بلکه امتحاناتشون هم با هم تداخل داره! و چهار واحد رو باید بصورت کاملا" زورکی، ترم بعد با پایان نامه بگیرم. نامه نوشتیم به رئیس دانشکده، با مدیر گروه صحبت کردیم، حتی دو تا از اساتید واسطه شدن و حاضر بودن بدون حق الزحمه برامون کلاس تشکیل بدن، اما نشد یا نخواستن که بشه. گفتن دست ببریم تو برنامه، برنامه ی کل دانشکده خراب می شه. اگر خدا بخواد سال دیگه این موقع یا دفاع کردم و یا در نوبت دفاع هستم.
حکمت این وقایع سریع و تلخ و شیرین و خواسته و ناخواسته ای که طی دو سه هفته اخیر از سر گذراندم، چه بود، نمی دانم!
چه خیر و مصلحتی پشت اش نهفته بوده و هست را هم، نمی دانم!
پاداش کدام خوبی بود اینها؟! باز هم نمی دانم!
اما خوب می دانم که هر جا و در هر زمینه ای، زمانی که کم کم داشتم مایوس می شدم و حس می کردم دارم کم می آورم، به طرز معجزه آسایی جبران شد! باشد که بماند...
افتاده ام در سراشیبی دیگر، امتحانات هم رو به پایان است کم کم.
یکی از آروم ترین و بی آزارترین موجوداتی که می شه تو خونه نگه داری کرد، کرم ابریشمه. خیلی کم توقع هستن و از برگ تازه ی توت تغذیه می کنن. در ضمن خیلی هم خوش خاب تشریف دارن و زمانی هم که بیدار باشن، بدون توقف در حال خوردن هستن. اگر فضا آرووم باشه و نزدیکشون باشی ،می شه صدای خش خش ملایم غذا خوردنشون رو هم شنید. اصلن هم لزج و چندش آور نیستن و خطری برای سلامتی محسوب نمی شن . این یازده تا گوگولی، که توی دو تا جعبه مقوایی روی کتابخونه زندگی می کنن، حدود ۱۰ روز ِ دیگه شروع می کنن به پیله بستن. بخاطر شباهت زیادشون بهم دیگه، نمی شه مثل سگ و گربه براشون اسم گذاشت. البته الان و بعد از گذشت چند روز، سه تاشون رو می تونم از هم تشخیص بدم. مثلن این یکی جثه اش از بقیه بزرگتر و شکمو تره و انقدر می خوره تا همونجوری در حال خوردن، خابش می بره:
پیش به سوی غذا
به به غذا !
و حالا هم لالا...
این یکی همیشه و بدون استثنا به حالت نیمه عمودی میخابه. تو این عکس هم خابه!
اون وسطی از بقیه جثه اش کوچیک تره طفلکی!
عکس دسته جمعی
اگر فرصتی بود و همشون صحیح و سالم موندن، عکس های پیله بستنشون رو اینجا می گذارم. درسته که زندگیشون خیلی کوتاهه، اما نظاره گر بودن رشد و تکاملشون، برای من خیلی لذت بخشه.
بهار که می آد خیلی چیزای خوبی با خودش به ارمغان می آره. از تولد و سرخوشی و شکوفه و سبزه و عطر گل، تا باد و رگبار و بارون و ...اما این دفعه باد بهاری سر راهش برداشته یه سری از لباسهای همسایه رو اعم از (زیر و رو)، زنونه و مردونه، در طرح ها و رنگ ها و سایزهای متنوع با خودش آورده و ریخته تو بالکن اتاقم! حتی یه کاور ِ د*ی *ش ما*ه*واره هم با خودش آورده به چه بزرگی!
حالا دو سه راه بیشتر وجود نداره! اولین و آسون ترین اش اینه که از همین بالا پرتشون کنم تو حیاط تا هر کسی بیاد لباس خودشو ببره. راه دوم اینه که ببرمشون پایین و نصبشون کنم به تابلوی اعلانات که اینم یه جورای دیگه ای غیر اخلاقیه! سومین و سخت ترین راه هم اینه که بریزمشون تو کیسه و تحویل مدیر ساختمون بدمشون! تازه اصلا" از کجا معلوم همه ی اینا لباسهای اهالی همین ساختمون باشه؟!
عید همگی مبارک!
امسال هفت سین چیدم سبز ِ سبز ولی بدون ماهی قرمز ِ فینگیلی. هر روز هم شمع های سبزش رو چند دقیقه ای روشن می کنم و به سنجدها ناخونک می زنم. موقع سال تحویل هم خواب بودم! صبح اولین روز سال هم با یک پیاده روی دلچسب و طولانی حوالی کوه «دو بال» شروع شد.
هرچقدر که ۸۸ برای من سال تلخ و دشوار و پر استرسی بود، ۸۹ خوب بود و خواستنی و به مهمترین هدف هایی که برای خودم تعیین کرده بودم، رسیدم. امیدوارم که سال ۹۰ ،سالی بهتر و شادتری باشه برای همه.
کارت سوخت، نسوخت! مفقود هم نشد! تو جایگاه سوخت هم جا نموند. بلکه شکست!
به این ترتیب که دیشب برادر جانمان تصمیم می گیرن بجای اینکه منتظر آسانسور بمونن از راه پله استفاده کنن. چون عجله داشته، چراغ ها هم خاموش بوده، چهارپنج تا پله رو سقوط می کنه. کارت سوخت ماشین بنده هم که تو جیبش بوده به دو قسمت نامساوی تقسیم می شه. البته فدای سرش. خدا رو هزار بار شکر که دست و پاهاش نشکست شب عیدی!
صبح هرچی سرچ کردم، دیدم نخیر، این سامانه الکترونیک خیرش نمی رسه. اول و آخر باید حضوری برم و حتما" هم خودم باید برم. خلاصه مراحلش (فیش بانکی، پلیس ۱۰+ و اصل و کپی مدارک) تا ظهر طول کشید. حالا در خوش بینانه ترین حالت می تونم (فقط) امیدوار باشم تا قبل از شروع تعطیلات عید و سفر احتمالی، المثنی به دستم برسه. اون ۲۰ لیتر باقی مونده هم نمی دونم می مونه، می پره، چی می شه!