تبليغاتX
پرنده ء گمشده

پرنده ء گمشده

دست نوشته های کم و بیش روزانه ام

 

احیانا" کسی قصد نداره بره سراغ سنت حسنه ء ازدواج؟

نامزدی چی؟

بابا اصلا" تولد یا گودبای پارتی هم باشه قبوله! فقط منهم دعوت کنید که بعد از  جریانات اون مدلی و  امتحانات این مدلی، رسما" مساعدم برای دپ شدن!!!!!

ُعمرن(چشمک)

این قالبهای بلاگفا یکی از یکی بی ریخت تر! شیطونه می گه دوباره برم همون قالب قبلی مشکی گلمنگلی سفارشی رو بیارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:4  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

جوجه ها و مادرشان

 

جوجه ها بدون حضور مادرشان

همان جوجه ها از نمایی دورتر

----------------------

پی نوشت یک: خوش بحال جوجه ها که بی خبرند از همه جا.

پی نوشت دو: این طفلکی ها  چطور  تحمل می کنند وزن مادرشان را؟

پی نوشت سه: ...

پی نوشت چهار: سه نقطه پی نوشت بالایی هم نثار بلاگفا که بدجور با روان آدم بازی می کند اینروزها!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:43  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید!

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال، یقینی نیست...

(قیصر امین پور)

***

بعدا" نوشت:

وینستون چرچیل: «سخت ترين كار دنيا ، محكوم كردن يك احمق است» .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:24  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

مامان  ُگلی، به خدا تو هدیهء خدایی...

***

زادروز فاطمه زهرا (س)، «روز مادر»  و «روز زن» رو به همه مادران و زنان ایران زمین تبریک می گم

***

پینوشت: اینروز ها مثل خیلی از شما، حال و حوصلهء درست و حسابی ندارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:11  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

نه آخه خودتون بگید این چه وضعیه؟

دیشب و پریشب  رفتم کلی زل زدم به ماه بعدش عکس گرفتم به اوووون خوشگلی، یه شعر خیلی خیلی خوشگل تر هم ضمیمه اش کردم، کلی احساساتم رو بروز دادم و باهاتون تقسیم کردم، اونوقت دریغ از یه کامنت ناقابل!!!!!

اینجوری انرژی میدین به کسی که فردا صبح امتحان داره و الان در یک  عصر جمعه خفن ناک به زور خودش رو تو خونه نگه داشته؟؟؟؟ اگه از «مناظره» براتون اینجا نطق کرده بودم اونوقت کامنت میذاشتین!

بده خواستم یه کم جو رو لطیف کنم؟

حالا که اینجوریه منهم کامنتدونی این پست رو غیر فعال می کنم تا واسه پست پایینی که مظلوم واقع شده، کامنت بذارین D:

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:40  توسط پرنده ء گمشده  

 

ماهِ دیشب

اگر ماه بودم
به هر جا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم

وگر سنگ بودم
به هر جا كه بودم
سرِ رهگذار تو جـا مي گرفـتم

اگر ماه بودي
به صد ناز ، شايد
شبي بر لب بامِ مـا مي نشستي

اگر سنگ بودي
به هر جا كه بودي
مرا مي شكستي ،مرا مي شكستي

( فريدون مشيري)

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:15  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

نه، نه، نه، حالا نه! الان اصلا" وقت مناسبی برای سرماخوردگی نیست.

با یک بلوز نسبتا" زمستونی بر تن و یک لیوان شیر داغ و عسل و قرص  سرماخوردگی که تا دقایقی دیگه می خورمش و کمی گلو درد و موزیک های یکی در میون جینگولی ـ غیر جینگولی در حال پخش،  نشستم دارم یکی یکی به وبلاگ هاتون سر می زنم و کامنت میذارم.عمرا" سرما بخورم. پیشگیری می کنم، شما هم دعا کنید.

عنوان مناسب تر از این برای پستم  دم دست نداشتم. بر گرفته از یکی از همین موزیک جینگولی هاست. با شیر عسل هم جور در می آد.گفته بودم که خیلی دوست دارم یه بار شیر گاو بدوشم؟؟؟ آره خیلی دوست دارم یه بار خودم شیر گاو بدوشم. تا حالا چند بار سعی کردم به گاو ها نزدیک بشم ولی نشد که نشد. همچین که گاوه دمش (دنب) رو تاب می ده من عقب نشینی می کنم. گاوه دیگه حالیش نیست.یه موقع هیجانزده میشه گاوبازی از خودش در می آره. ولی بالاخره یه روز این کارو می کنم. حدس می زنم از بعد گردشگری، تجربه دوشیدن گاو، جزء «گردشگری» روستایی قرار می گیره. به احتمال زیاد با گردشگری طبیعی و گردشگری ماجراجویی هم، همپوشانی داره. از شیر عسل به کجاها رسیدم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:9  توسط پرنده ء گمشده   | 


فكر مي كردم اوضاع شنيداري ام خيلي خوبه كه مي تونم زبانهاي مختلف رو از هم تشخيص بدم. مثلا" وقتي يكي داره فرانسه يا روسي صحبت مي كنه، خيلي زود مي فهمم كه آره اين فرانسويه يا روسيه.حالا مي بينم نه، اينطور نيست. ..«آنی شاروآ» به زبان مادری اش با پسرش صحبت می کرد و من اگر نمی شناختمش، مي گفتم ايتالياييه و به جاي رومانيايي داره ايتاليايي حرف مي زنه.اين دو زبان خيلي خيلي شبيه هم هستند.


فكر مي كردم بچه ها رو خيلي خوب مي شناسم و خوب بلدم باهاشون ارتباط برقرار كنم.حالا مي بينم نه، اينطور نيست... امروز قرار شد من برم دنبال خواهر زاده ام  و از مهد كودك برسونمش خونهء خودشون. چشمتون روز بد نبينه. حاضر نشد حتي يك قدم با من بر داره و با گريه سراغ مامانش رو مي گرفت.مي گفت تو آدم بزرگي و عينك آفتابي هم داري!! هر چه قدر قربون صدقه اش رفتم و و عده وعيد خوراكي و اسباب بازيهاي دلخواهش رو  دادم بي فايده بود.انقدر سر و صدا مي كرد كه انگار دارم مي دزدمش.نهايتا" با خواهر جان تماس گرفتم كه خودت رو برسون.تا خواهرم بياد، فسقلي با بغض، چپ چپ نگاهم ميكرد و اعتراضش رو با رفتن به جوب آب، تشديد كرد!


فكر مي كردم«شناخت صنعت گردشگری» درس آسونی باشه و زود تمومش می کنم. حالا می بینم نه، اینطور نیست... بد قلقه، ۴۰ صفحه اش رو خوندم و هنوز ۱۸۰ صفحه دیگه مونده.


فكر مي كردم كه طرح چهارخونه به راه راه مياد.حالا مي بينم نه، اينطور نيست...خيلي هم ضايع است.


فکر می کردم یکی از به اصطلاح دوستان، فقط زماني كه كاري داره و گيره، پيداش ميشه.حالا مي بينم آره، همينطوره... امروز بعد از مدتها تماس گرفت.به بهانهء احوال پرسي از من  ولي در حقيقت براي كار خودش بود.


فكر مي كردم پريشب بي.بي.سي همينطوري گفت كه سايت فيس. بوك، فيل.تر شده.حالا ديدم آره، همينطوره...فيس.بوك فيل.تر شد.(آحه بگو مگه بي.بي.سي چيزي رو هميطوري هم ميگه؟)

 فكر مي كنم كه مهندس- مير- حسين - موسوي، راي مياره و انتخاب مي شه حالا  ميبينم كه ...فقط بايد منتظر بود و ديد.


خسته شدم انقدر فكر  كردم.فعلا" ديگه فكري نمي كنم.حالا شما بگيد به چي فكر مي كنيد؟

***


توصيه رواني-بهداشتي: مثبت فكر كنيم.

 ***  

با عرض پوزش از دوستان بخاطر اينكه اينروزها كمتر به وبلاگهاتون  سر مي زنم.در اولين فرصت كه احتمالا" بعد از امتحانات خواهد بود، جبران مي كنم و در همه بازي هايي كه دعوت شدم، شركت مي كنم.


***

بعد نوشت: ساعتي پيش، فيل.ترينگ فيس.بوك برداشته شد.(مجددا" به نقل از بي.بي.سي نيوز)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 20:8  توسط پرنده ء گمشده   | 

 

(۱)

(۲)

(۳)

(۴)

(۵)

(۶)

باغ لاله ها در روستای گرماب گچسر در فاصلهء 70 كيلومتري كرج واقع شده.

 ***

پینوشت: برندگان یورو ویژن 2009 .

ترانه زيباي آرش و آیسل (Always )که مقام سوم رو در اين دوره از مسابقات كسب كرده، مي تونيد از  اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:5  توسط پرنده ء گمشده   | 

باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت،
عشق آغاز شود،
تا دلم باز شود…

دوست نازنيني دارم،كه توي چند پست  قبلتر، گفته بودم كه بارداره و به اتفاق همسرش منتظر تولد اولين فرزندشون هستند.واقعا" نازنينه و تا حالا و  طي چند ساله گذشته، بارها دوستيمون رو بهم ثابت كرديم.چند ماه اخير گاهي اظهار ناراحتي مي كرد از اينكه خواهر نداره و طبعا" فرزند آيندش خاله نداره.بعد از اينكه كلي در اين مورد حرف زديم، قرار گذاشتيم كه من بشم خالهء دخترش.چون خودش و همسرش  متولد خرداد ماه هستن خيلي دوست داشت كه دخترش هم خرداد ماه بدنيا بياد.دكترش هم گفته بود كه به احتمال ۹۰ درصد تاريخ زايمانش، هفته اول خرداد هست.منهم دائم سر به سرش مي ذاشتم كه مطمئنم رزا مثل من ارديبهشت بدنيا مياد تا دلت بسوزه.اونم مي گفت عمرا" !!! نگهش ميدارم تا خرداد!

پريروز كه سلانه سلانه از كلاس بر مي گشتم سر راه رفتم حالش رو پرسيدم.گفت كه همه چي خوبه و فردا مجددا" ميره دكتر.قرار بود فردا بريم يه جايي كه مختصر كارهاي باقي مومده اش رو انجام بده اما عصري هر چي با منزلشون تماس گرفتم، نبودن.نگران شدم تا خواستم با موبايلش تماس بگيرم ديدم اس ام اس خودش رسيد كه :

-خجالتم خوب چيزيه!

-جواب دادم كجايي؟با اين اوضاع و احوالت كجا رفتي ؟

-جواب داد كجا باشم خوبه؟؟؟؟

ديدم جوابش شيطنت آميز و  مشكوكه! سريع با موبايلش تماس گرفتم واز صداي حنده دوست جان فهميدم كه بله ...  رزا خانم ۲ كيلو و ۷۰۰ گرمي  خيلي عجله داشته و امروز ظهر بدنيا اومده.از صميم قلب براي دوستم و همسرش عزيزش خوشحالم و بهشون تبريك مي گم.انگار دوباره خاله شدم.شايد روزي برسه و رزاي عزيزم خودش بياد و اينجا پست تولدش رو بخونه و بدونه كه خاله چقدر دوستش داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:7  توسط پرنده ء گمشده   |