|
|
|
یعنی من کی می خوام در برابر اتومبیلهای دقیقا" آخرین مدل و لوکس خودمو کنترل کنم ، نمي دونم !يكي دوبار تو پاركينگ وقتي كه مثل نديد بديد ها ي حسرت به دل بيني ام رو چسبونده بودم به شيشه ماشينی لوکس و در حال بررسي تشكيلات و تجهيزات داخلش بودم صاحبش رسيده و شدیدا" وضعیت ضايعي بوجود اومده .البته در خيابان غرور دخترانه ام به این علاقه مندی خاص غلبه می کنه .انفدري كه پنداري فرغون داره از كنارم عبور مي كنه .نهايتا" به نگاهي گذرا و آني اكتفا مي كنم .چون دور از جون خودمو شما بعضی از مردم جنبه ندارند كه .يهو راننده فكر مي كنه بجاي ماشينش از خودش خوشم اومده ... و يا اينكه بيشتر در حس چيز ...كلاس!! فرو ميره .ديشب هم يك دستگاه اتومبيل خيليييييييي آخرين مدل و خيليييييييي استثنايي در پاركينگ پارك شده بود و چون در معيت خانواده عزيزم بودم به چرخي در اطرافش رضايت دادم . اين راننده هايي كه ۳۰ـ۲۰ درصد هيكلشون(عموما"دست و سرشون) از شيشه ماشين بيرونه يا بهتر بگم آويزونه و خيلي هم ادعاي دست فرمان دارند رو چرا جريمه نمي كنن؟هان؟ ----------------------------------------------------------- پی نوشت :روحش شاد ...
"مک لوهان " متفکر معاصر کانادایی نظریه جالبی دارد بنام "وسایل ارتباطي سرد و گرم " و بر طبق آن وسایل ارتباطی را به سرد و گرم تقسیم می کند .لازم به توضیح است که در اینجا منظور از وسایل ارتباطی عمدتا" رسانه، علی الخصوص رسانه های جمعی می باشد .لذا از تبادر دیگر مفاهيم ابزار ارتباطي گرم و سرد همچون (بوسه داغ ،نگاه يخ ، آغوش گرم و و دستان سرد غيره ...) به ذهن مباركتان جلوگيري فرماييد. هيسسسس بحث علميه ! خوب ...داشتم عرض مي كردم كه به زبان ساده تر وسايل ارتباطي سرد شامل آن ابزار و وسايلي است كه موجبات مشاركت بيشتر انساني را فراهم مي سازند به عنوان نمونه سمينار يا جلسات بحث گفتگو كه به توليد و تبادل انديشه جديد و حتي انتقاد مي انجامد وسيله ارتباطي سرد تلقي مي شوند. در حالي كه سخنراني كه در جريان آن معمولا" فقط يك نفر انديشه خود را به ديگران منتقل مي سازند ،بدون آنكه در صدد ايجاد نوعي تبادل فكر بر آيد يك وسيله ارتباطي گرم بحساب مي آيد .مثال بارزش هم شيوه تدريس بسياري از اساتيد محترم دانشگاههاي خودمان ، مخصوصا" در حوزه علوم انساني كه بيرحمانه فقط به بمباران مغزي دانشجو مي پردازند و مي فرمايند : سوال و نظري داريد آخر ساعت .در پايان كلاس هم يا ما منصرف مي شويم يا استاد غيبشان مي زند. بدينسان و بر اساس اين نظريه راديو ،سينما ، كتاب در زمره وسايل ارتباطي گرم بحساب مي آيند ... و ا ما "وبلاگ" در اين تقسيم بندي به كدام گروه تعلق دارد ؟سرد است يا گرم ؟ شخصا" معتقدم وبلاگ نه سرد است و نه گرم ! شما با ارسال و ثبت افكار و انديشه و حتي خاطرات و احساسات خود بسته به نوع نگارشتان مستقيم و غير مستقيم مخاطب را هدف قرار مي دهيد .يعني شبيه شيوه سخنراني كه در بالا بدان اشاره شد .تا اينجا فقط شما هستيد كه صحبت مي كنيد .پس ويلاگ گرم است .اما در مرحله بعدي اگر گزينه "نظرات پس از تاييد نويسنده نمايش داده شوند" را انتخاب نماييد با ز هم بگونه اي شرايط تحت كنترل شما قرار دارد .حتي اين توانايي را داريد كه كاملا" حساب شده فقط نظرات موافق را در معرض نمايش قرار دهيد و بدين ترتيب هيج انتقاد و انديشه جديدي شكل نخواهد گرفت .پس بازهم وبلاگ وسيله اي گرم است. چنانچه گزينه "نظرخواهي براي اين پست فعال باشد" را برگزينيد از همان ابتدا فضا را براي تبادل انديشه و انتقادهاي بجا و نا بجا اختصاص داده ايد .در اين شرايط وبلاگ وسيله اي سرد است . امكاناتي نظير درج پاسخ اختصاصي براي هر كامنت ، ويرايش مجدد وحتي دستكاري نظرات خوانندگان، سيستم نظر سنجي ، ارسال نظرات خصوصي ، حتي نمايش آمار تعداد بازديد كنندگان و غيره ،از جمله مواردي هستند كه هر كدام به نوعي از بازشناسي وبلاگ به عنوان وسيله ارتباطي كاملا" سرد و يا كاملا" گرم جلوگيري مي كنند. نتيجه: وبلاگ ولرم است .
گاهي اوقات پيش مي آيد كه مسير را بلدي, وظیفه ات را می دانی ,شرايط پیرامون مساعد است و همه چيز براي پيشرفت مهياست اما نيرويي نا مريي و ارتجاعي دائما" تو را از رفتن باز مي دارد و امروز را به فردا و فرداها موكول مي كني .بقول معروف حس اش نیست .به اين حالت مرغ گونه واقفي و مي بيني كه فرصت دارد از دست مي رود اما همچنان منفعلي !نمي دانم عاملش چيست؟سير بي ثمر در گذشته ها ،كاهش تعاملات مفید اجتماعي ,معاشرت بیش از حد با افراد منفي باف يا حتي تغييرات هورموني !كوتاهترين و بهترين راه اينست كه به بدترین شیوه ممکن حسابي حال خودت را بگيري و چماقی را قرار است در آینده دیگران بر فرق مبارکت بکوبند , با تمام توان خودت بر سر فرود آوری .بهر حال به يك شوك نياز داري .هر چه زودتر بهتر . اگر توان اش (عرضه ) هم نداری شرمنده ...کود بر سر می شوی . و ديالوگ جالب و كوتاهي را بياد دارم از فيلم "كاغذ بي خط " كه بطرف مقابلش اينگونه مي گفت : " تو هميشه وقتي يه جات مي سوزه ، جا ي ديگه ات رو فوت مي كني " بی ربط و بدون توضيحات تكميلي ! ------------------------- پ.نون.من شوک ام رو دریافت کردم
خیلی کوچک بودیم.انقدری که موش "موشک" خطابمان می کردند .کمی بزرگتر شدیم .با یکدیگر موشکهای کاغذی می ساختیم و در مسابقات کودکانه و خود ساخته مان به رقابت می پرداختیم ...فضا نوردي و خلباني شغل محبوب و رويايي خيلي هايمان بود. باز هم بزرگ و بزرگتر شدیم .اندک اندک موشكهاي واقعي بيرحمانه وارد صحنه زندگيمان شدند .بازيها تخيلي رنگ واقعيت بخود گرفتند .جنگ ،ترس ، آژير خطر ،لرزش شيشه ها ، پناهگاه ، موشك باران ....سهم موشكهاي كاغذي هم محدود شد به شيطنتهاي جسته و گریخته ای که تا سال اول دبیرستان ادامه داشت. و اينك بازي همچنان ادامه دارد .آمريكا در اروپا سپر دفاع ضد موشكي بر پا مي دارد .روسيه رجزهاي سياسي مي خواند و لهستان را به اخذ رشوه متهم مي كند .ميهنمان "ايران " هم از غافله عقب نمانده و انچنان توان موشكي اش را به نمايش گذاشته كه بهاي نفت بالا رفته .اما من در نيافتم سهم من و تو ،كودكان اواخر دهه ۵۰ ـ اوايل ۶۰ با ذهنيتي ناخوشايند از هشت سال جنگ كه هنوز عوارضش هويداست ، چيست ؟نمي دانم بايد به اين قبيل پيشرفتها باليد يا ترسيد كه مبادا آغاز ديگري باشد براي جنگي خونبارتر ! موشكهاي كاغذي مان اگر چه از نوع قاره پيما و ساحل به دريا نبودند و گاهي به سختي تا آنسوي جوي آب مي رفتند،در عوض صداي خنده و شادمانيمان تا به آسمان مي رفت .
دامن كوتاه و بلند خال خالي يا گلمنگلي(درست نوشتم؟) که يك طرفشان هفتي شده و طرف ديگرشان هشتي . شلوارك رنگ و رو رفته اي كه مي توان حدس زد زماني مثلا" آبي خوش رنگي بوده . شلوار جين كه حسابي قالب تن شده با سر زانويي نخ نما شده و در آستانه سوراخ شدن . بلوزي با سر آستينهاي آويزان و تا به تا و شايد درزي در زير بغل . تي شرت و زير پيراهني كه گردي و گشادي اش يقه اش تا حوالي شكم كش آمده . يك جفت كتاني دهان باز كرده . بوت كهنه زهوار در رفته با آجهاي ساييده شده . كمربند چرم كهنه منقش به انواغ ترك و تا خوردگي . فهرستي است آشنا از لباسها و كفشهاي آنتيك و دوست داشتني كه مطمئنا هر كدام از ما حد اقل يك قلمش را در كمد شخصيمان داريم.چه بسا انقدر هم دوستش داريم و با پوشيدنش احساس راحتي مي كنيم كه شايد حاضر نباشیم با گرانقيمت ترين لباسهای مارك دار معاوضه اش كنيم .گاهي حتي هنگام سفر هم فراموشش نمي كنيم با اينكه شايد موقعيت استفاده اش هم نباشد .فقط زماني از آنها دل مي كنيم كه واقعا" غير قابل استفاده شوند و يا اينكه مادران گرامي پس يك دوره طولاني تذكر بالاخره تهديدشان را عملي نموده و خودشان دست بكار شده و در يك فرصت مناسب بدور از چشم ما لباس نازنينمان را سر يه نيست كنند .دست مباركشان هم درد نكند .مدت زماني طول مي كشد تا لباسي انقدر مستهلك و خواستني شود .ربطي هم به خصيصه مادي گرايي آدمي ندارد تنها دليل نگهداريش راحتي است و بس ! پي نوشتها : _دروغ نگو ،كلاس الكي هم نذار .خودتم از اينا كه گفتم داري .... _باشه....قبول .تو همه چیزهات مارکداره ! ورساچي ،كرستين ديور و شانل و غیره ... _ بد جنسم .نه ! _.اون " خودتم " جنبه عمومي(جنرال) داشت كسي به دل نگيره . ـ اينهم تصوير غروب دل انگيز امروز
امتحانات چند روزی است تمام شده و سفرهاي شنگوليانه براي مدتي متوقف شد .شنگول که خاطر مبارکتان هست؟!همان مرکبی است که هر هفته دو سه روزی می رساندمان پشت کوهها ،جهت كسب علم و دانش.اوايل برايم سخت بود. ۴ سال تمام عادت كرده بودم۷:۴۵ دقيقه از منزل خارج شوم ۸:۱۵ خيلي شيك و تقريبا" بي دغدغه سر كلاس حاضر شوم.اما براي رسيدن به شنگول بايد ۵ صبح گاهي هم زودتر بيدار شوي،صبحانه آماده كني ،كتاب و جزوه ها را چك كني و مايحتاجت را به زور در كيفي كه در آستانه انفجار است ،جاسازي كني.ساعت ۶ هم بايد تلفن بزني به اولين آژانس تا يك راننده خواب آلود بيابد تو را به ايستگاه حاشيه اتوبان برساند و يا در كمال شرمندگي پدر جان را به اصرار خودشان از خواب بيدار كني. اگر از سرويس جا بماني فقط با هليكوپتر مي تواني بموقع برسي ! مي رسي به ايستگاه مورد نظر .صبح زود است ولي جمعيت در آنجا موج مي زند.اكثرا" چهره هاي جوان و دانشجو.حسابي خواب از سرت مي پرد.چهره هاي آشنا (هم كلاسي ها)را مي بيني و سلام و احوال پرسي ...خواه ناخواه بايد دقايقي را منتظر بماني .گاه گداري كنايه هايي هم از اراذل هميشه حاضر به گوشمان مي رسد كه انگار دانشجو علاف ترين موجود ايران زمين است !شنگول از راه مي رسد و دور جديد سلام و احوال پرسي با ديگر دوستان آغاز مي شود.تعداد پسران اندكي از دختران كمتر است .دختر كه چه عرض كنم .شيطان بلا.شاد و پر انرژي كمي فاصله سني داريم اما روابطمان صميمي است.اين يكي رازهاي عاشقانه اش را برايت بر ملاء مي سازد آن يكي لپت را مي كشد و اگر غفلت كني هنگام پياده شدن بايد لنگه كفشت را از چند رديف جلوتر بيابي ...البته زمان امتحانات اين ريتم اندكي تغيير مي كند .بيشتر به رفع اشكال و مطالعه مي گذرد .هميشه و با هر پيچ جاده معده بيچاره ام يك تاب بر مي دارد .همه انرژي ام از دست مي رود . و اما ... امتحانات .مجموعا" راضي هستم بجز امتحان آخري كه افتضاح شد.اگر استاد جان كه از بد شانسي خانم هستند ، در نمره كلاسي دادن دست و دلبازي كند ، اميدي به قبولي هست.اما خانمها و بذل و بخشش در نمره ؟؟! اصولا" امتحان بدون هيچان تبادل اطلاعات يا همان تقلب چندان دلچسب نيست --------------------- پي نوشت ها : *خانمهاي محترم اگر بصورت غير مترقبه خواستگاري شديد پيش از هر گونه ذوق زدگي ،آسمان و ريسمان بافتن و گفتن جمله معروف "فعلا" مي خوام ادامه تحصيل بدم" كمي صبر كنيد شايد قضيه خودبخود منتفي شد .مثلا" جناب خواستگار سه سال از شما كوچكتر باشد .خوشبختانه يا متاسفانه جامعه مان فعلا" ظرفيت پذيرش اينگونه ازدواجها را ندارد . **باز هم تابستان رسيد و هوس گذاراي داشتن موي كوتاهه كوتاه وسوسه ام مي كند. ***بعضي ها قابليتش را دارند كه اندك زماني پس از ورود به دانشگاه ،تشريف ببرند زايشگاه !تاييد يا مذمتش نمي كنم .خوب مي توانند ديگر .به ما چه!هان ؟ ****تشكر از دوستي نازنين كه در حساسترين روزهاي زندگي اش وقت گرانبهايش را برايم صرف نمود .نمونه اي است از يك انسان موفق ، خود ساخته و رئوف و فوق العاده بي ادعا كه اين مورد آخري(بي ادعا بودن) اينروزها شديدا" ناياب شده .مرحله جديدي را پيش رو دارد(ازدواج+ادامه تحصيل)برايش آرزوي بهترينها را دارم.اينجا نوشتم و ثبتش كردم تا از ياد نبرم هميشه قدر شناس بودن را ... *****به امید پیروزی اسپانیا و باخت آلمان مرده خور در بازی فینال جام ملتهای اروپا . اينهم جلوه هايي از سفرهاي شنگوليانه : مثل قطعه ای از بهشته ابنم دریاچه تا جایی که چشم کار می کنه فقط زیبایی هست و بس بخاطر وجود همین گلها ی زیبا زنبور در فضا موج می زنه خیلی آگاهانه زل زده بود به دوربین مقادیری از غذای الاغه و دوستانش وقتی مشغول عکس گرفتن از این تصاویر بودم ، عده زيادي كمي آنسو تر مشغول كچل كردن درختان گيلاس و آلبالوي باغ مردم بودند عده اي هم رفتند همين نزديكيها براي قدم زدن
طی چند روز گذشته فرصتی دست داد تا ساعاتی را جسته و گریخته از رسانه ملی نه چندان نازنینمان "تلویزیون " بهره مند شوم.ظاهرا" رسالتی نداریم بجز احقاق حقوق ملت لبنان،فلسطين و عراق !گراني هم كه در همه دنيا بيداد مي كند نه فقط ايران! اخبار كذب ، سريالهاي كشكي كه يا حس ترس و استرس را به بيننده منتقل مي كنند و يا مسقيم و غير مستقيم فرهنگ عرب را ترويج مي دهند.البته مدتي است سريالهاي كره اي هم باب شده ! تا كمكي باشد جهت فراموشي هر چه بيشتر و سريع تر تمدن درخشان ايراني !ترغيب همراه با تهديد سهميه بندي شهروندان به صرفه جويي در همه چيز.علي الخصوص سوخت ،آب ، برق و... ما بهمين سريالهاي دروغين كه نقش آفرينان زن و مرد ش حق هيچگونه تماسي ندارند و حتي هنگام خواب هم با حجاب كامل كنار يكديگر مي خوابند راضي هستيم.جسارتا فقط اندكي ريتمش را شادتر كنيد.پيش تر ها انتهاي فيلمها و سريالها به عروسي و مجلس شادي ختم مي شد اما تازگي ها فقط درد را القاء مي كنند.مرديم انقدر زن كتك خورده و جوان معتاد ديديم.به اندازه كافي نمونه هاي زنده اش در جامعه موجود است.دستمريزاد كه حتي فوتبال هم سانسور مي كنيد.و اين يعني نزول هر چه بيشتر و بيشتر سواد رسانه اي كه حتي ديگر بوجودش هم شك دارم !
به دعوت شیخی بزرگوار به بازي فيلمي فرا خوانده شدم.باشد که شیخ تاخیر را بر ما ببخشایند. چرا که این مرید بسی امتحان داشتندی ... چقدر شیخ گونه نوشتن سخت است.
کارگردانها : حسن فتحی ، مرحوم رسول ملا قلي پور ،تهمينه ميلاني ، مرضيه برومند ،ايرج طهماسب،حميد جبلي ،كيومرث پور احمد (ايشون در آثارشون از گريمور استفاده نمي كنند)،زنده ياد علي حاتمي ،ابراهيم حاتمي كيا . فيلمها: بر باد رفته ، كوهستان سرد ، سكوت بره ها ، دزيره ، بيد مجنون ، زير پوست شهر ،زير درخت هلو،صمد به مدرسه مي رود ،نيمه پنهان ،خيلي دور خيلي نزديك ،شوخي ،عينك دودي ،خانه روي آب ،ملاقات والدين،Eyes Wide Shut . بازيگران "زن" : گوهر خير انديش، فاطمه معتمد آريا ، باران كوثري ، هديه تهراني ، لعيا زنگنه ،گلشيفته فراهاني ،نيكول كيدمن ،جوليا رابرتز(با اون لبخند بزرگش ) بازیگران " مرد" : پرویز پرستویی، رضا كيانيان،آتيلا پسياني ، امين حيايي ،محمد رضا شريفي نيا ،محمد رضا فروتن ،ايرج طهماسب ،حميد جبلي ،نیکلاس کیج ،رابرت دنيرو ،آل پاچينو. سريالها(اين مورد رو خودم اضافه كردم): دايي جان ناپلئون ،هزار دستان ،سلطان و شبان ، مدار صفر درجه ،زير تيغ . ناگفته نماندعوامل مختلفي همچون نوع كارگرداني ،كيفيت و موضوع سناريو ،تجربه و ... نقش بسزايي در نقش آفريني بازيگران ايفا مي كنند. غريبه اي نام آشنا ،سرو خميده و ديگر دوستان را (در صورت تمايل) به بازي دعوت مي كنم .
دورغ چرا ! دیشب بغضی نا خوانده نگذاشت مطلب را با حرف دلم به پایان ببرم ...
مرا ببخش مامانی ببخش بخاطر آنروزهايي كه روبرويم بودي اما من بيرحمانه چشمانم را بستم تا نبينم ! تو گفتي و گفتي ...پر از تمنا ،اما من نشنيدم تو گريستي ،ساده لوحانه گفتم حتما" اشك شوق است ... واي اگر دعاي خيرت با من نبود ، اگر حمايتهاي بي دريغت نبود من پيشتر از اينها نيست شده بودم ... دوستت دارم،دوستت دارم ،دوستت دارم ... و بر دستان نوازشگرت بوسه مي زنم .
میلاد حضرت زهرا (س)و روز مادر رو به همه مادران گرامی تبریک می گم . قلب مادر داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ هرکجـــا بیندم از دور کند چهره پرچین و جبین پــــر آژنگ با نگاه غضب آلود زند بــردل نازک مــــــــــن تیـر خدنگ نشوم یکدل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون رنگ مادر سنگدلت تا زنده ست شهد درکام من و توست شرنگ گر بخواهی بوصالم برسی باید این ساعت بیخوف و درنگ گرم و خونین بمنش باز آری تا کشد آیینه قلبم زنگ عاشق بیخرد ناهنجار بلکه آن فاسق بی عصمت و ننگ رفت و درخاک بیفگند مادر سینه بدرید و دل آورد بچنگ قصد سرمنزل معشوقه نمود دل مادر بکفش چون نارنگ ازقضا خورد دم در به زمین و ندکی سوده شد او را آرنگ آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ از دل مادر آن بی فرهنگ آمد آهسته برون این آهنگ: آه ! دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ سروده "ایرج میرزا"
گاهی چقدر مزه می دهد خودت ، خودت را بپيچاني!
خدايا شكرت بخاطر اين سفرهاي پي در پي یک روزه كه مرا حتي از خودم هم مي رهاند . -------------- پی نوشت :از اين به بعد كليه كامنتهاي بي محتوا رو حذف مي كنم . طرف زحمت خوندن يه كلمه رو به خوش نمي ده ، اونوقت الكي تحسين مي كنه .چهار تا ماچ و موچ مسخره هم مي ذاره كنارش !اون "باي تا هاي " گفتنشونم آدمو بيشتر ياد بيسكويت "هاي باي" شيرين عسل ميندازه .
به دعوت جناب جناب پژوهنده به بازي "بهترين پست " دعوت شدم .بر طبق همان جمله كليشه اي معروف بايد بگويم كه : " تمامي آثارم ، حكم بچه هاي منو دارن ، همشونو دوست دارم و برام سخته كه يكي شونو انتخاب کنم " ... و از اين حرفها .جداي از شوخي و كليشه آنروزها / اینروزها كه جز اولين پستهاي وبلاگم می باشد ، برايم بسيار دوست داشتتي است .بر طبق قواعد بازي منهم ندا ، علي ، مونا ،شيخ حقگو ،ساسوشا ،شيخ عيسي ابو زيد،صبرينا ،محمد ،محسن ،سعید به بازي دعوت مي كنم .كليشه و عذر و بهانه هم به هيچ وجه پذيرفته نمي شود !!!!ديگر دوستان نيز ، در صورت تمايل ميتوانند بهترين مطلبشان را معرفي كنند.بااشتیاق فراوان خواهيم خواند . ----------------------------------------------- پ.نون1 : چقدر سخته آدم كمبود خواب داشته باشه ،ولي مجبور باشه صبح خيلي زود ،وقتي كه هنوز گنجشكها و كلاغها خوابن ، از خواب بيدار شه .بعدشم خودش قربون صدقه خودش بره كه پاشو دلبندم عصري بر مي گردي حسسسسسسسسسابي مي خوابي ! پ.ن.نون 2: شيخ حقگو ، از دعوت شما هم سپاسگزارم .بزودي پستي رو بهش اختصاص مي دم . پ.نون۳:كليه كامنتهاي پست قبل ، پاسخ داده شد .
خیلی از ما توانایی "نه گفتن " و "نه شنیدن" را نداریم .چه بسا بسیاری از تنشها و سوءتفاهمات و اشتباهات جبران ناپذیر از همین واژه های بظاهر ناخوشایند نشات می گیرند.البته بماند که گاهی خودمان با رفتارهای دوگانه و عجیب و غریب فرصت گفتن و شنیدنش را از یکدیگر سلب می کنیم .به گفته دوست عزیزی "نسخه پیچیدن برای دیگران دشوار نیست " با اینحال شدیدا" توصیه می کنم ظرفیت "نه گفتن " و " نه شنیدن " تان را بالا ببرید .نتایج بی نظیری نصیبتان می شود .
اندر فواید "نه گفتن " نقل شده است که : یک نه بگو و ۹ ماه راحت باش !!!! اندر فواید "نه شنیدن " نقلی به ذهنمان نمی رسد .(شما بفرمایید) ----------------------------------- پ.نون.از امروز به بعد حضور کم رنگمو ببخشید.این ۱۸ واحد باید پاس بشه .
خير سرمان وبلاگ زديم تا بي پرده و راحت حرف بزنيم ! خودمانی و شاید از نوعی دیگر ... اما كوفتمان شد. اينجا هم كمي تا قسمتي اسير قيد و بنديم .با همه بي در و پيكري و مرزهاي نا مرئي اش گويي هزاران چشم تو را مي نگرند .خلاصه اینکه : "هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد "
نوع ديگري از سخاوتمندي به تعبير من :
هر از گاهي اجازه بدهي " بظاهر دوستان " تو را گوش مخملي فرض كنند و حسابي ذوق مرگ شوند .حسي نا شناخته ، آميخته با اندكي بدجنسي ! ----------------- پی نوشت : خسته نباشید مربی. " افشین قطبی " با تصمیم آخرش مبنی بر کناره گیری از هدایت مجدد تیم پرسپولیس و شاید تیم ملی فوتبال باز هم حرفه ای بودنش را اثبات نمود و بدین ترتیب مجالی برای حاشیه سازان باقی نگذاشت .
نام: فندوق از دوربین خوشش نمیاد .عصبانیه فندوق در آينده
سوال : چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود . ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود . ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟ ــ نيچه : چرا که نه؟ ــ فرويد : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟ ــ داروين : طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است . ــ همينگوي : براي مردن . در زيرباران . ــ اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است . ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمالشدهء اوست . رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها وارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد ــ پاپ اعظم : بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند . توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟ ــصادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر ! ــ شيرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد . ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟ ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها . ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت . ــ کافکا : ک . به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه و وحشتزده انداخت . اين ک . رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد اوشود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه . ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود . آن پدرسوخته هم رد شد ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر و سانتيمتر به عقب راند ــ اريش فون دنيکن : مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند . مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟ ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريست جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است . ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟ گفت : ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن ــ احمد شاملو : و من مرغ را، درگوشههاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟ ــ لات محل : به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش.... ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني ! ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود . ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد . ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد .. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هرنوع انگيزه را توجيه ميکند . ــ پاريس هيلتون : خوب لابداونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده . ــ هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد . ـ احمدينژاد : خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد . ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه! -دکتر سیاوش کاویان :آنفلو آنزای مرغی همان آنفلو آنزای مرغی است !پس مرغ مذكور مبتلا به آنفولانزا بوده و راهي درمانگاه آنسوي خيابان شده . - رکسانا: در آنسوي خيابان خروسی چشم براهش بوده . ------------------ پ.نون۱.این متن، ایمیل یکی از دوستانه که دیروز برام فرستاده بجز دو سطر آخر . پ.نون۲.سپاس و تشکر ویژه از سیاوش کاویان عزیز که از شروع بلاگم تا به امروزه با توصیه های سازنده شان ، همواره مرا مورد لطف قرار داده اند
صد رحمت بهمان دانشگاه آزاد خودمان.صرف نظر از شهريه ء آنچناني اش كه پوستمان را كند و البته بخش حراست خواهران(گشتاپو)، كه هميشه يكي از خاطره سازها بود ، مابقي مسايل بد نبود.شش ماه پيش طي دو نوبت از طريق اين يكي دانشگاه تقاضاي معادل سازي واحدها را فرستاده ام هنوز كه هنوز است خبري نيامده .اگر با چاپار هم فرستاده بودند، تا بحال صد بار رسيده بود .چندین نامه الكترونيكي مودبانه ،عاجزانه و خواهشانه!!! برايشان ارسال نمودم اما دريغ از نيم خط جواب .
مجددا" طرح مبارزه با اراذل و اوباش و حراست از نواميس مردم در حال اجراست.ديروز كه اينطرفها پرنده هم پر نمي زد.طبق خبرهاي واصله ظاهرا" اراذل خودشان را استتار كرده بودند ، نتيجتا" مامورين هم براي اينكه روز اول طرح، با دست پر برگردند ، يكسري از نواميس با قابليت ارشاد را ريختند داخل يك ميني بوس بد تركيب و بردند...تا همان چهار قلمي هم كه بلد نيستند بياموزند و تو اي اسكتبار جهاني بدان و آگاه باش كه ما همچنان با مشتهاي گره کرده دهانت را نشانه گرفته ايم. با تو هم هستم كاندوليزا رايس چشم سفيد بجاي اينكه دائما" زير آب زني كني برو فكر شوهر باش كه در آستانه ترشیدگی هستی !چه فكر كردي؟ ما اينجا زمستانها طرح مبارزه با چكمه و تابستانها مبارزه با سندل داریم .اصلا" هم فكر نكن كه ما آب و گاز و اين چيزها نداريم يا كم داريم و هنوز تابستان نيامده از خشكسالي گله منديم ...به خودمان مربوط است . جناب ميشل سليمان من نمي دانم شما قرار است چه تاجی بسر مملكت ما بزنيد که از ديروز تا بحال n بار خبر انتصابتان را به عنوان رئيس جمهور جديد لبنان با شور و شعف بسیار اعلام نموده اند .ولي بنده هم به شما تبريك مي گم .همينجوري ! با همه اين شلوغ بازي ها زندگي هنوز خيلي زيباست. آلبوم کم و بیش جدید آرش با نام "دنيا" را گوش بفرمایید .مخصوصا" ترانه ۲ زبانه "Pure Love You Can ' .(نسخه ريميكسش نه .اون يكي.لينكشو هنوز پيدا نكردم)
اینروزها وقايعي، نا خواسته مرا به روزمره نویسی با گرایش بسوی سوژه ای خاص مي كشانند و بقیه موضوعات مد نظرم یک به یک به پستوی ذهنم تبعید می كنند!ابتدا قصد داشتم براي مخاطبين اين مطلب شرط سني قرار دهم.اما منصرف شدم .از 16 ساله تا66 ساله همگي بخوانيد.بالاخره 16 ساله ها هم در آينده نقشهای متفاوتی را ايفا خواهند نمود .دنياي مجازي هم فاقد مرز سنی و مرئی است ! دیروز عصر پس از ۳-۲ ساعت درس خواندن نیم ساعتی به خودم استراحت دادم .هنوز ۵ دقیقه از این نیم ساعت سپری نشده بود که وووور ورررر ...صدای ویبره موبایل آمد .جواب دادم .صدای نا مفهوم زنانه ای آنسوی خط الو الو می گفت .گفتم دوباره تماس بگیرید لطفا" .صدایتان را ندارم ....دوباره ووووور وررررر ...مجددا" همان صدای زنانه و البته مودبانه(حرف "خ" مخفف خانم): خ :سلام .ببخشید خانم ب... ؟ من : نخیر .اشتباه گرفتید . خ :ببخشید . من: خواهش می کنم .مکالمه به پایان رسید برای بار سوم :وووووور ورررررر .مجددا" همان خانم : خ: سلام .خانم ب...؟ من :نخیر .عرض کردم اشتباه گرفتید . خ :ببخشید می تونم یه سوالی بپرسم ؟ من :خواهش می کنم .بفرمایید . تا اینجا "خ " مخفف خانم بود .از این سطر به بعد رسما" مخفف "خر" می باشد .در چشم بهم زدنی این صدای لطیف زنانه تبدیل شد به یک جیغ گوش خراش : خ :واسه چی شوهر من قبض موبایلتو پرداخت کرده آشغال ؟ من:بلههههههههه؟ خانم جان شماره رو اشتباه گرفتی .دوباره چک کن. خ: تو غلط کردی زنیکه .... درست گرفتم .می دونم خودتی ... ای ....(بی تربیت جد و آباد و زنده و مرده ام را به باد رکیک ترین الفاظ گرفت ).منهم که فوق العاده در قید و بند ادب .دیدم نخیر .در این برهه از زمان سوسول بازی جایز نیست ...بناچار از خجالتش در آمدم .اما دریغ از ذزه ای عقب نشینی... در این میان هرچه هم سعی داشتم به آرامش دعوتش کنم و بفهمانم شماره را اشتباه گرفته .نمی فهمید .شرايط عجيبي بود . من:شوهر شما کی باشن (شوهرت کدوم خریه دیگه ؟) خ :شوهر من آقای "م" هستند ...و باز هم کلی اتهام و دري وری فجیع نثارم نمود . بناچار کوتاه نیامدم...توام با گيج زدگي ! من :ای گور بابای خودت و شوهر خرت . خ:چی فکر کردی زنيكه عوضی ... آقای "م" (يعنی شوهرش) يه تار موي منو با دنیا هم عوض نمی کنه ....باز هم همان الفاظ ...و پایان این مکالمه بی نظیر چندش آور .اينبار من شماره گرفتم.نه براي مقابل به مثل .بلكه شايد بتوانم زني را كه غرور و احساساتش جريحه دار شده ، از اشتباه در آورم .اما متاسفانه يا خوشبختانه از تلفن كارتي استفاده كرده بود ... نمي خواهم شما را بسوي بد بيني محض سوق بدهم اما حيف و صد افسوس واژه مقدس زناشوبي اينروزها بيش از همبيشه در حال رنگ باختن است .نكته جالب اين بود كه زن مذكور به خيانت و وقاحت همسرش پي برده بود اما همچنان " آقا " و با احترام خطابش مي كرد . نمونه بارز "شوهر ذليل " در پايان نه تنها آرامش حاصل نشد بلكه هزاران اما و چرا به مغزم هجوم آورد .در عوض چرت را از سرم پراند . ------------------------------------ توضيحي مختصر در ارتباط با مظلوميت خر :مظلوميت گوسفند پيشترها به اثبات رسيده .در عزا و عروسي قرباني مي شود .اما خر جايگاه بمراتب بدتري را در اين زمينه دارا است .خر مسيري را يكبار كه طي كند بار دوم گم نمي شود .زود شرطي مي شود نياز به تكرار ندارد.تا آزار نبيند ،جفتك پراني نمي كند .طفلكي هم بايد بار بدوش بكشد و هم انواع حماقتهاي بشريت را كه ناروا به او نسبتش مي دهند تحمل كند در حاليكه با همه خريتش از بسياري به اصطلاح انسانها ي پر مدعا و چموش،فهيم تر است .هر چند در اين متن هم مظلوم واقع شد ! --------------------------------- پ.نون ۱ :بي جهت نيست كه دلخراشترين قتلها بدست زنان انجام مي شود . پ.نون۲ :دوستانی که کامنت خصوصی میگذارید لطفا" آدرس بلاگتون رو صحیح وارد کنید تا بتونم پاسخگو باشم . پ.نون ۳ :اينم عكسهاي عصر باراني.بوي خاك بارون زده رو بلعيدم ...
اينجا :
۱۲ شب صداي پارس سگ مي آيد ۲ نيمه شب صداي جغد، گاهي هم بلبل ۵ صبح جيك جيك گنجشكها ۶ صبح غارغار كلاغها ۷ صبح سر و صداي مبهم زندگي شهري اما ديشب يك عامل اخلال گر، اين ريتم را بهم زد.از ۱۲ شب تا ۶ صبح زير پنجره پارس مي كرد و خواب را از چشمانم فراري داد . من /۶:۳۰ صبح / بالكن منزل / ليواني چاي در دست / افكاري بس مغشوش ... عامل اخلال گر ظاهر شد.يكي از مضحك ترين چهره هايي كه تا كنون ديده ام.يك سگ قهوه اي رنگ پا كوتاه .با اندامي سوسيسي شكل ،زبان آويزان ،چشمهاي تا به تا و دم كوتاه .يك قلاده چرمي كرم رنگ هم دور گردنش خود نمايي مي كرد .معلوم بود بي صاحب نيست .اما به قول معروف زنجير پاره كرده و گريخته.با ديدنش خنده ام گرفت .از خنده من هيجان زده شد و دمش را مثل برف پاكن ماشين ،بي وقفه و ريتميك ،تكان مي داد و جست و خيز مي كرد.برايش سوتي زدم .شروع كرد يه حركات نمايشي و پشتك وارو .كارمان بالا گرفت ،برايش چندين بوسه هم از راه دور فرستادم همينطور كه مشغول تبادل پيام بوديم ، صداي مهربان و پرسشگر مادرانه مورد خطابم قرار داد :اول صبحي چه مي كني؟ مي خواست بداند علت اين همه ابراز احساسات فرزندش چيست ؟عامل اخلال گر را كه ديد لبخند و تعجبش با هم آميخته شد ... يك تعامل ساده بين منو جناب هاپو! راستي وجه اشتراكمان چه بود ؟فعال شدن سگ درون من (تعبير ديگري از كودك درون ) ؟ يا چشمان تا به تايش با ابروهايم كه به لطف آرايشگران يكي هشتي شده و ديگري كماني ؟ دقت كرده ايد به اين قبيل ارتباطهاي ساده ؟كودكي در آغوش مادرش ...سري برايش تكان مي دهي برايت ذوق مي كند و لبخند شيريني تحويلت مي دهد .چه بي توقع...
|