|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
زبونم لال ! اگه یه روز اینجا خوندید که من تو ایام امتحانات به دلیل خفگی، بالا سر کتاب و جزوه هام ُمردم، شک نکنید حین تفکرات بسیار عمیق علمی درِ خودکار یا روان نویس یا پاکن رو قورت دادمو گیر کرده تو حلقم و در راه علم و دانش فدا شدم!
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانیت کند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
«فاضل نظری»
برگرفته از طعم روشن ماه.
***
پینوشت: این خانه دو ساله شد!
عرض شود که جهت رفاه حال خود و دوستان و آشنایان، بنده با تمام وجود کلیه حواسم اعم از حواس پنجگانه و چند گانه و غیره را پرت نمودم به یک جای دور و نامعلوم! باشد که اندکی، فقط اندکی نه بیشتر، آسوده زندگی کنیم و امتحانات مان را نیز با خیر و خوشی پاس کنیم و مدیون خودمان و وجدانمان نشویم... و فقط اندکی آسوده زیستن بسی دشوار است اینروزها!
اس ام اس قطع ِ و ایمیلم هنوز مسدوده. موبایلش خاموشه و این موقع شب هم درست نیست با موبایل آقای پدر مهربان اش تماس بگیرم! حالا من چجوری باید بهش بگم تولدت مبارک؟ چجوری بگم به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه حافظه ام (شاید برای اولین بار) به من روو دست زد و ۶ دی و ۱۶ دی رو با هم قاطی کردم؟ اونهم تولدی که امسال برایش حال و هوای دیگه ای داشت! خلاصه همه چی دست به دست هم داد تا تولد یکی از نازنین ترین دوستانم رو فراموش کنم !
ماریا جان تولدت مبارک! خیلی خیلی مبارک!

تصویری از کارتی که همین امروز گرفتم و طبق محاسبات نجومی بسیار دقیق خودم قرار بود ۹ رو دیگه با پست به دست ات برسه...اون ۱۲ تا که معرف حضورت هستند دیگه؟ :دی
***
پینوشت: پست قبلی رو هم دریابید لطفا"!
خواهش می کنم این نامه رو صبورانه و تا انتها بخونید:

«مونا زارعی»
اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت آی.سی.یو در بیمارستان جکسون میامی فلوریدا برای شما می نویسم. من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بین المللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان ٢٠٠٧ از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست ٢٠٠٧ وارد دانشگاه شدم.
متاسفانه ٤ ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر ٢٠٠٧ بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخوانم شده است.با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمه ام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام داده اند ولی نتیجه ای حاصل نشده است و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم.
در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیازمندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده اند. من یک دختر 26 ساله در یک کشور غریب 2 سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیده ام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شده است، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آورده است.
در اکتبر ٢٠٠٩ با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بوده ام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون 2 ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری می شوم. تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است.من بانکهای بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کرده ام اما نتیجه مایوس کننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیدا کردن اهدا کننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شما ست.
برای پیدا کردن اهدا کننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز می توانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینه ای هم در بر ندارد. سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه 2010 به طور مجانی انجام دهید.
می دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.
اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول های بنیادی از خون شما را به من تزریق می کنند. ماههای اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کننده ای رسانده است، نمی دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را می دانم که تنها چیزی که می تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوخته ام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگی ام امیدوار می کند. من واقعاً به کمک و همیاری شما برای یافتن اهدا کننده مناسب نیاز دارم.
یک نجات دهنده باشید.
با احترام
مونا زارعی
*****
متنی رو که خوندید نامه مونا زارعی بود که از روی تخت آی.سی.یو نوشته. من این نامه رو ظهر روز تاسوعا در وبلاگ من و ام اس خوندم (وبلاگ ویولت که نمی دونم چرا الان ارور می ده) اما پست این مطلب رو موکول کردم به زمانی که خودم هم این آزمایش رو انجام داده باشم، یعنی امروز.
ساده ترین راه برای کمک به مونا برای ساکنین ایران به این ترتیب هست:
1 – یک پزشک عمومی برای شما آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” (HLA – Class1) بنویسه.
2 – آزمایشگاه پیدا کنید که آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” رو انجام بده.
3 – نتیجه آزمایش را به ایمیل خواهر مونا با آدرس زیر ارسال کنید:
هزینه اش با دفترچه بیمه ۱۹۵۰۰ تومان شد که البته چون من بیمه تکمیلی هستم با ارائه ی فاکتور مبلغی رو از بیمه می گیرم. در واقع با بیمه هزینه این آزمایش چیزی حدود ۵ تا ۶هزار تومان هست. تلفنی با خواهر مونا، خانم دکتر زارعی صحبت کردم و ایشون از هزینه آزمایش پرسیدن چون گله مند بودند که عده زیادی برای انجام این آزمایش مراجعه کردند اما متاسفانه آزمایشگاه از اونها مبالغ خیلی زیادی رو مطالبه کرده. طبیعتا" و ناچارا" خیلیها منصرف شدند. توضیحاتی هم که در مورد هزینه ی آزمایش دادم صرفا" به همین دلیلی بود که گفتم. در صورت عدم دسترسی به پزشک عمومی می تونید از خانم دکتر زارعی درخواست کنید این آزمایش رو براتون بنویسن. شمار تلفن ایشون: ۰۹۱۲۲۱۴۵۳۷۹
توجه داشته باشید که آزمایش ربطی به گروه خونی نداره و اگر خون شما منطبق باشه فقط مقداری از خون شما گرفته میشه که بسیار هم ساده هست. تمام هزینه سفر شما به آمریکا هم پرداخت میشه. چون مونا از نظر جسمی در شرایط خوبی نیست؛ نمی تونه به ایران سفر کنه.
پرونده پزشکی مونا در دو آزمایشگاه در تهران موجود هست. مسئولین این دو آزمایشگاه می تونن نتیجه آزمایش شما رو با اطلاعات مونا چک کنن.
آزمایشگاه بهار
نام مدیر: برزو گوران تلفن: ۸۸۹۶۵۸۱۸, ۸۸۹۶۱۷۴۸, ۰۹۱۲۶۰۴۸۵۸۸ نمابر: ۸۸۹۷۴۱۸۸ آدرس: – کارگر شمالی (امیرآباد) – جنب پمپ بنزین – پ. ۱۶۲۷
آزمایشگاه نور
نام مدیر: مریم جلالی تلفن: ۶۶۴۲۹۸۷۱, ۶۶۴۲۷۷۸۹, ۶۶۴۲۲۳۶۲ نمابر: ۶۶۴۲۲۳۳۷ آدرس: تهران – منطقه ۶ – بلوار کشاورز – بین خیابان جمالزاده و کارگر شمالی (امیرآباد) – پ. ۱۱۱
کمک از دیگر کشورها:
برای کمک از کشورهای دیگه، راهنمای سایت در اینجا کپی شده . مراحل برای کشورهایی که نامشون ذکر نشده، مشابه هست.
برای پیدا کردن آزمایشگاه در هر کشوری به این آدرس مراجعه کنید.
*****
پینوشت ۱: لطفا" به هر طریقی که می تونید، اطلاع رسانی کنید. لینک های مرتبط + + +
پینوشت ۲: برای سلامتی مونا و همه بیماران دعا کنیم...
پینوشت ۳: تلخ کردند اینروزها را برایمان...
وقتی شربت «دیفن هیدرامین» ساعت بیولوژیک بدن ات رو شگفت زده می کنه، مثل یک دختر خوب ساعت ۹ شب، قبل از اینکه شام خورده باشی،میری می خوابی و سه صبح هم بیدار می شی، خوب حالا تصمیم گیری سخت شده دیگه!! الان باید برم سراغ شام دیشب یا نه، بهتره صبحانه آماده کنم؟ فعلا" چای!
اصلا" ماهیت وجودی چای برای مواقعی ِ که تصمیم گیری دشواره:
- یا می خوای یه تصمیمی بگیری و حیرونی، چای می خوری! تلخ، بدون قند!
- یا یه تصمیمی گرفتی، پشیمون شدی و حالا حیرونی، چای می خوری. ولی از زور ناراحتی چای رو هورت می کشی!
- یا یکی یه تصمیمی گرفته و تو حیرونی! و از بس گیجی و ناراحت که چای رو داغ داغ میریزی تو حلق ات!
- یا می خوای یه تصمیمی بگیری که یه بیچاره ای حیرون بشه! چای رو با شکلات یا ۳ - ۴ تا قند می خوری!
در اغلب شرایط ِ بالا، آدم ِ(ایرانی) میره سراغ چای. حالا یا قبلش چای می خوره، یا بعدش! چه فرقی داره!
منهم برم چای ام رو بخورم بعدش برم سراغ کتابها ببینم بالاخره چقدر ازشون دستگیرم میشه...
نائب الزیاره شما دوستان، برگشتم، دیروز چهار صبح، شاد و پر انرژی، اوقات خوش و خلوت، تفکرات بیشتر و راحت تر، یک دوربین پر از فیلم و عکس، شرکت در عروسی خانم دکتر و آقای دکتر،خرید یک عدد میونِلِ خوشگل، دوباره سرماخوردگی شدید، فعلا" دو تا آمپول، همچنان بیزی، تشکر فراوان بخاطر تبریکات و کامنت های محبت آمیز پُست قبلی...ارادتمند شما!
هیچوقت تفاوت بین سرهنگ،سرگرد، افسر ،گروهبان و سروان و غیره رو متوجه نشدم و هیچوقت هم سعی نکردم یادشون بگیرم. از نظر من به دو گروه تقسیم می شن. یا «آقای پلیس» هستند یا «جناب سروان». اگه ستاره ها و جینگول بینگول های روی دوشش زیاد باشه و بنز پلیس سوار باشه می شه آقای پلیس، اگر هم لباسش ساده تر و تزئیناتش هم کمتر باشه، مثلا" یه ذره از سرباز وظیفه ها بهتر، می شه جناب سروان!
نرسیده به چهار راه دو عدد جناب سروان ایستاده بودند، تازه از پارک اومده بودم بیرون و داشتم کمربند رو می کشیدم که جناب سروان اولی با چهره ی خندان اشاره کرد کمربندات رو ببند.با سر جواب دادم که بله، دارم می بندم جناب سروان دومیه هم انگار می خواست جناب سروان اولی یه رو ضایع کنه، اشاره کرد بزن کنار! بهش گفتم که من تازه از پارک اومدم بیرون، داشتم کمربند رو می بستم ، اما شما مهلت ندادید! گفت باید قبل از حرکت می بستین خانم. مدارک لطفا"... منهم عمرا" با این قشر چونه بزنم، چون طبق روایات و شنیده ها و دیده ها، بعضی هاشون اهل دریافت رشوه و در مواردی عشوه هستند! گفتم بله حق با شماست، بنویسید.
دستم درد نکنه!به این ترتیب و با کلی ادعای قانونمندی، اولین برگه ی جریمه رانندگی عمرم صادر شد. حالا اگر سبقت یا سرعت غیر مجاز یا حرکت خطر آفرینی بود، خوب یه چیزی، ولی نبستن کمربند اونهم در حالی که فقط دو سه دقیقه است که از پارک خارج شدی یه کم ضایع ست ;)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت: برگه ی اعلام نتیجه رو امروز گرفتم. نوشته: از نامبرده آزمایشات خون و اعتیاد و رادیوگرافی به عمل آمد، نامبرده فعلا" سالم است.
«فعلا" سالم است»، یعنی چــــــــــــــی؟! یعنی همین فردا قراره معتاد شم بیفتم تو جوب آب یا مثلا" آنفولانزای خوکی بگیرم؟![]()
از آن روزهایی بود که بی دلیل خیلی خیلی سر حال بودم. تلفنی از کلینیک مربوطه وقت گرفته بودم و در کمترین زمان ممکن (۱۰ دقیقه) آماده شدم و ۵ دقیقه زودتر از وقت مقرر رسیدم. ساختمان برایم غریبه بود. از خانم بسیار شیک پوشی که منتظر رسیدن آسانسور بود، سراغ کلینک را گرفتم. موقع خروج از آسانسور به خانم تعارف کردم که اول شما بفرمایید، نه امکان ندارد، خواهش می کنم .... دوباره به دنبال علائم رفتم. پذیرش شدم منتظر ماندم تا نوبتم شد. درب اتاق را که باز کردم با همان خانمی که توی آسانسور با هم بودیم مواجه شدم. ایشان همان خانم دکتری بود که باید از من تست سلامت روانی می گرفت و چون یک جور خاصی خوشگل بود(از آن قیافه های که آدم دوست ندارد چشم ازشان بر دارد) چشم از صورتش برنداشته بودم و ناخودآگاه توی آسانسور لبخند های بی دلیل تحویلش داده بودم!!
بعد از مصاحبه و مشاوره و تست هوش و غیره، جوابش را نوشتند و گذاشتند توی یک پاکت مهر و موم شده و فرستادند برای روانپزشک بعدی برای صدور جواب نهایی!
اینجا یک کشور در حال توسعه است. مردم عادت دارند به خودخوری، خود درمانی و پنهان کاری. بر خلاف اکثر کشورهای پیشرفته دنیا که اغلب افراد چند وقت یک بار و به طور منظم می روند پیش روانپزشک یا روانشناس، اگر کسی با پای خودش ماه به ماه برود برای مشاوره ی روانی، یک مارک «روانی»یا «آدم مشکل دار» یا «طرف قاطی داره» به او می چسبانند که صد تا مشکل دیگر هم از بغلش ایجاد می شود. البته این نکته که روانپزشکان و روانشناسان هم تا چه حد صلاحیت دارند و قابل اعتماد هستند، جای تامل دارد و بحث اش جداست. تعارف که نداریم! منهم از این قاعده مستثنی نیستم. یعنی با پای خودم نرفتم که ! فرستاده شدم. مجوز گرفتن حالا هر جور مجوزی که باشد، دنگ و فنگ خودش را دارد مثل گواهی سلامت روانی، جسمانی، عدم سوء پیشینه، عدم اعتیاد و غیره ... و آخرش هم معلوم نیست که آیا آنچنان که باید و شاید کارائی دارد یا نه. مجوز را می گویم...چرا؟ خوب به همان دلیل بالائی: «اینجا یک کشور در حال توسعه است»
من دیوانه بازی های خاص خودم را دارم.تو* هم داری، همه مان داریم و من عاشق بعضی از دیوانه بازی های خودم هستم و اگر روزی قرار شد کسی را برای بقیه زندگی همراهی کنم باید تک تک این دیوانه بازی هایم را خوب ببیند، چه بهتر که دوستشان بدارد. اگر دوستشان نداشت، بپذیرتشان و منهم شیفته ی دیوانه بازی هایش شوم. اصلا" برای همین است که می گویند دیوانه چو دیوانه بیند، خوشش آید!
* تو به مفهوم جنرال و عمومی اش.
پینوشت۱: به سلامتی گواهی سلامت روانی دادند. روان بنده مشکلی ندارد.انتظار داشتم بگویند انسان مضطربی هستی، اما شواهد و قرائن می گوید نیستم.
چه کنم با این حافظه ی زیادی پویا؟! گاهی هیچ جوره نمی شود دور اش زد، گاهی هم برعکس، کاملا" منفعل می شود.فعلا" در حال تمرین خنگ بازی (همون خنگوول بازی) است. نمونه اش همین پریروز که عینک آفتابی نازنین ام را توی یکی از کتاب فروشی های انقلاب جا گذاشم و گم شد که گم شد!
پینوشت: خدا را چه دیدید، شاید همین روزها «پرنده گمشده» پیدا شود...