تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
بر اساس يك نظريه جالب و نسبتا"  آنتي فمنیستی

زماني كه از طريق حس بينايي ، يك جنس مذكر ،مورد توجه خاص  يك جنس مونث قرار مي گيرد (يعني چشم خانم ، آقا رو بگيره )هيجانات ناشي از اين ارتباط ديداري ، بصورت برق و تلالوء  خاصي در چشمان جنس مونث منعکس مي شود .نتيجاتا" نگاه زن در نظر مرد چندين برابر زيباتر جلوه گر مي شود و نگاهشان با هم گره مي خورد و ...

عاميانه هاي مرتبط :

همه چي از يه  نگاه شروع شد .

با نگاش  آتيش بپا مي كنه.

چشاش منو كشته .

اسير نگاش  شدم .

چشاش سگ داره (در تمجيد يا توهين بودنش  ابهام وجود دارد ).

و ديگر موارد ...

در فرهنگ و ادب  غنی  فارسي ، ابيات فراواني در باب " نگاه " و "چشم " سروده شده كه بدلیل وقوف خوانندگان فرهيخته ،از ذكر  مثال به زبان نظم خودداري شد .

 ----------------------------------------

پ.نون .كارتونهاي ساخت ژاپن و كره جنوبي رو ديديد؟ بطور اغراق آميزي چشم همه شخصيتها رو درشت طراحي مي كنند !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:25  توسط لاست ِبرد  | 

رفتم برای خرید کتابهای درسی باقی مانده  که اینروزها حسابی نایاب شده . گریزی  هم زدم به بخش رمان و شعر.متن ذیل  بخشی است از مقدمه کتاب  " کنار می رود مه " نوشته آقای "ِعمران صلاحی" اشعارشان هم یه همین سادگی و روانی است . چون بواسطه یکی از دوستانم با آثارشان آشنا شدم  کتاب دیگرشان هم با نا م  " نا گاه یک نگاه "  را برای ایشان(دوستم) گرفتم .اگر وقتش را دارید و اهل کتاب خوانی هم هستید ، یکی از این دو اثر فوق را مد نظر داشته باشید.

----------------------------

آی نسیم سحری ! یه دل پاره دارم چن می خری ؟

از هر چمن گلی

کنار پیاده رو ایستاده بودیم ، دیدیم یک نفر دارد داد می زند :

کوپن خریداریم ،اعلام شده و اعلام نشده ،باطل شده و باطل نشده .

یاد خودمان افتادیم و این دفتر شعر .در این دفتر همه رقم شعر هست :

 چاپ شده و چاپ نشده . خوانده شده و خوانده نشده .

این دفتر ، از هر چمن گلی است و از هر شاخه بلبلی و از  هر رودخانه پلی و از هر تیمارستان ُخلی !

 ---------------------------

پ نون۱-۲-۳و۴ با هم : ۱)پس از سالها تذکر شنیدن از والدین محترمم ،بالاخره خودمو راضی کردم که  از تختخواب بجای میز تحریر استفاده نکنم و حالا مثل انسانهای متمدن پشت میز تحریرم کارهامو  انجام می دم ۲)این روزهای آخر هفته رو طبق روال ماهای گذشته با شنگول  می رم سفرهای یکروزه  جهت کسب علم و دانش .خدا بخیر بگذرونه ...۳)بزودی اینجا رو تغییر دکوراسیون می دم ۴)اینم عکس پروانه های خال خالی و خوشگلم که البته زنده شون دوست داشتنی تر هستند .

خوش بگذره ...

  

                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:27  توسط لاست ِبرد  | 

سلام ، سلام ، صد تا سلام

در یکی از همین روزها ی خوشگل و ناز بهاری  ،که هوش و حواس آدمی را حسابی زائل می کند ، یکی دو ساعتی تا ظهر مانده ، رفتم برای انجام یک کار بانکی .تا مثلا"از وقتم بهینه استفاده کرده باشم.لازم به توضیح است که شب قبلش به دلیل سر دردی کشنده نا طلوع آفتاب نخوابیده بودم .کیسه یخ ، جوشانده گل گاو زبان... و آخر سر هم یک قرص  مسکن که کورمال کورمال از کشوی میزم آنرا یافتم به دادم رسیدند .خوب طبعا" صبح کمی گیج و ویج بودم .خوشبختانه بانک مورد نظر نزدیک بود .با خود گفتم چه چیزی بهتر از پیاده روی در یک روز بهاری !نگاهی به کیف پولم انداختم .برای مبلغی که باید واریز می کردم کافی بود اما محض احتیاط رفتم تا مقدار دیگری پول  بر دارم .از میان اسکناسهای رایج مملکتمان ، به پنج هزار تومانی علاقه دارم .چون خیلی شبیه تراول چک است و احساس پولداری کاذب را تقویت می کند .هرچه بدنبال آن سه ـ چهار تا اسکناس پنج هزار تومانی گشتم ، نبود که نبود .بیاد نمی آورد م کجا گذاشتمشان پس به همان مبلغ موجود اکتفا کردم و لی زهی خیال باطل که این تازه آغاز ماجرا  بود .قدم زنان  راه افتادم .برای رسیدن به بانک باید از یک بلوار عریض و طویل چهار باندی می گذشتم.بعضی  از این رانندهای بدجنس و جوات  مبتلا به سادیسم تا یک عابر بیچاره را می ینند   بیشتر  پدال گاز را  فشار می دهند تا حال طرف را بگیرند و ابن یعنی همان بلایی که بسر من آمدم . در یکی از این لاینهای  کذایی چیزی نمانده بود بین دو ماشین پرس شوم.خلاصه به هر مصیبتی بود به درب ورودی بانک رسیده و .وارد شدم.

چرا اینجا انقدر تاریکه ؟الان که روزه ؟پس چرا شبه ؟آهان فهمیدم .عینک آفتابی هنوز رو چشمامه .بی توجه و بر طبق عادت همیشگی رفتم بدنبال دستگاه نوبت دهی.۱ بار  .۲ بار ۳ بار ۴ بار ، دکمه دستگاه را فشار دادم . چرا  کاغذ  نمی ده ؟خرابه؟سرم رو بالا آوردم تا از آقایی  مو سیخ سیخی که کنارم ایستاده بود علت را جویا شو م .دیدم او و دو نفر دیگر نیشخند زنان حرکات مرا نظاره می کنند  .تازه دو زاری کجم افتاد ، این دستگاهی که من به جانش افتاده بودم ، اسکناس شمار است نه  نوبت دهی .خجالت زده و گیج و منگ تر پرسان پرسان ، دستگاه مذکور را یافتم .

ای خدا ! من چه مرگم شده ؟کور شده ام؟چرا دکمه اش را پیدا نمی کنم ؟دستم را  به دستگاه می کشیدم بلکه حس لامسه ام به دادم برسد و دکمه را پیدا کنم .بی فایده بود . با شرمندگی از خانمی پرسیدم:

ببخشید این دکمه اش کجاست ؟

خانم راهنمایی ام کرد اما نگاه پرسشگرش داد می زد : از  غار زدی بیرون با جنگل ؟

در این جور موقعیتهای ضایع ،گویی همگی سر تا پا چشم شده اند و تو را می نگرند .همینطور هم بود . جمعیت زیادی منتظر نوبتشان بودند .منهم که دایما" در حال دسته گل به آب دادن !.از دست خودم خیلی شاکی بودم مثل انسانهای غار نشین عمل می کردم . تقریبا" ۶۰ نفر مانده بود تا نوبتم برسد.یعنی حدودا" ۲ساعت دیگر ....مبلمان بانک ،  اداری اما ازمدلهای بهم پیوسته و شیک بود .یک جای خالی پیدا کردم و  نشستم .نگاهم افتاد به کاغذ A4  که بالای دستگاه نوبت دهی تعبیه شده بود .با فونت درشت و کلی فلش و کروکی و به زبان فارسی سلیس  نحوه استفاده اش را شرح داده بودند اما من  ندیده بودم ... دیگر از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم !

آخه اینا چشونه ؟چرا انقدر منو نگاه می کنند؟ چرا بی خودی لبخند می زنن ؟ ولشون کن .محل نذار و چند دقیقه ای گذشت . اما حسی  مبهم به من می گفت که یک  جای کارم بد جور ایراد دارد!

چرا این صندلی انقدر  اختلاف سطح داره ؟چرا بقیه بالا هستن و من پایین ؟

وااااااای .خدای من . بجای صندلی روی میز نشسته بودم .قطعا"  در آن  لحظات دهشتناک از شدت شرم رنگ گوجه فرنگی تابستانی شده بودم در حالیکه   سعی  داشتم به روی خودم نیاورم  به بهانه دریافت فیش از میز بلند شدم و رفتم به سوی باجه .خیلی خیلی جالب و  تاسف بار بود که من سوادم نم کشیده بود . چرا که فراموش کرده بودم بیست هزار تومان ناقابل چند تا صفر دارد؟ به ریال چقدر می شود ؟بله من رسما هنگ کرده بودم . به یک  ری ست اساسی نیاز داشتم .انقدر نوشتم و خط زدم تا مجبور شدم فیش بانکی را تعویض کنم.بطور همزمان صدایی با لحنی مسخره در ذهنم بانگ بر می  آورد :

تو بی نظیری ای شاهکار خلقت !خودم را مورد نکوهش قرار داده بودم ..خدا خفه ات کند دختر .چه مرگت شده امروز ؟ در آن دقایق جانفرسا بالاخره یک  صندلی تکنفره جلوی یک باجه خلوت دیدم کاملا"  بررسی کردم تا از صندلی بودنش مطمئن شدم و نشستم .دقایقی دیگر سپری شد.صدای مردانه ای مرا به خود آورد .

کارمند بانک : خانم؟

من: بله؟

کارمند :کاری داشتید؟

من : نه.

کارمند : کاری ندارید؟

من: آهان !بله منتظر  نوبتم هستم.ولی خیلی مونده .

کارمند :ایرادی نداره.من براتون انجان می دم (خارج از نوبت ) .

و پول و فیش را گرفت منهم چشمم را دوختم به نوک کفشهایم

در آن وضعیت  .برایم همچون فرشته نجات بود، چرا که هر لحظه ممکن بود من خرابکاری جدیدی به بار آورم . ۱۰ دقیقه ای طول کشید و تمام شد.شتابزده از کارمند مهربان و مودب بانک تشکر کردم و  رفتم به سمت درب خروجی . بدبختانه  درب شیشه ای گردان گیر کرد .منهم همان وسط مثل حشراتی که در شیشه در بسته محبوس شده اند برای خروج بال بال میزدم اما بی فایده بود .با آخرین توانم درب را فشار دادم کمی باز شد و منهم از همان فضای اندک با هر جان کندنی بود اول سرم بعد دست و پایم را به پیاده رو پرت کردم .از بانک لعنتی خارج شدم و رسیدم به همان پروسه تکراری عبور ار بلوار چهار باندی ....شدیدا" کلافه بودم .ماجرا به همینجا ختم نشد.دست در کیف بدنبال موبایلم می گشتم که ناگهان پایم به شیئی  صورتی رنگ (شلنگ آب ) گیر کرد و در آستانه سقوط به زمین  به جلو پرت شدم.قبل از اینکه بفهمم چی شد که یهو اینجوری شد ، صدای هرهر خنده شنیدم. وای داشتم دق می کردم فقط همین را کم داشتم که دو عمله به تمام معنی  آنهم از نوع افغانی ، به سکندری خوردن من بخندند .!

چرا انقدر راه بازگشتن به خانه کش آمده بود ؟ وارد اولین سوپر مارکت شدم و یک بطری آب معدنی گرفتم تا بلکه آرامش از دست رفته باز  گردد. همینطور که مشغول نوشیدن بودم نگاهم افتاد به سرنشینان (مذکر + مونث )اتومبیل سمندی که شدیدا" و عمیقا" افتاده بودند به جان لبهای یکدیگر و حالا نگیر و کی بگیر ...آنهم در روز روشن و در خیابان اصلی.در لحظه اول فکر کردم خودم دچار توهم شده ام .اما نه  ! واقعی بود .

و در یافتم که اصلا" امروز مدلش یه جوریه ...دیگه نمی تونم بگم چه حال افتضاحی داشتم و چه جوری یه منزل رسیدم آخرین چیزی که یادم میاد صدای پر از ناز و عشوه آسانسور منزلمان بود : طبقه دوم .

 ابن بود نیمروز بهاری من ...

 پ ن ۱:  از  این موقعیتهای مسخره و تاریخی شاید هر ۲ سال یکبار برای هر شخصی بوجود بیاد .اما خوب من سهمیه ام رو  در  اوایل سال دریافت کردم .خیالتون راحت .بعد از رسیدن به خونه یکی دو ساعت استراحت کردم و سو ژه ای هم شد برای خندیدن خودم و خانواده ...

پ ن ۲ : اینهم تعدادی از عکسهای غیر حرفه ای من . 

           

          

       

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:22  توسط لاست ِبرد  | 

 

اتفاقی ،نگاهم  افتاد به تصویر گوشه  تلویزیون که نوشته شده بود:

                                 " سال نو آوری و شکوفایی "

و فهمیدم چرا اینروزها  انقدر  استعدادهای نهفته ام یک به یک شکو فا می شود!

در اولین روز از سفر ده روره ای که به شمال و شمال شرقی(مشهد) کشور داشتم ، دریافتم که مقادیر زیادی فحش و ناسزا بلدم که تا آن زمان بالقوه مانده بود . البته چندان بالفعل هم نشد چون با خودم زمزمه  می کردم. شروعش زمانی بود که دقیقا" چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه در صف چند کیلو متری بنزین ، در یکی از جاده های نا امن معطل ماندیم .هر چه خوراکی و آب معدنی داشیم تناول نمودیم .به چندین سی دی  هم گوش سپردیم و سعی داشتیم، خوشحال و آرام بمانیم .تا اینکه ...

صحنه ای را که می دیدم باور نمی کردم .مثل پخش تصاویر آهسته، یا شبیه زمانیکه در آب غوطه ور می شوی  و گوشهایت را می گیری ...مردم با سنگ و کلوخ و قفل فرمان اتومبیل و هرنوع سلاح سردی که دم دستشان بود به جان هم افتاده بودند .حضور زن و بچه و ... کاملا" بی معنی شده بود . حالا نزن و کی بزن ...(سر نوبت بنزین ).

اینهم از عوارض فروش بنزین آزاد ،با قیمت  لیتری چهارصد تومان و عیدی دولت به ملت.

بعضی ها که اگر امکانش بود به خودشان هم بنزین می زدند(یعنی حلق و معده و اینا ... فکر بد نکن ) تا از این فرصت استثنایی کاملا" بهره مند شوند!.افتضاحی بود . بعد از  دیدن این تصاویر محیر العقول بود که استعداد ناسزا گویی ام شکوفا گردید .اما بی هدف ! به کی و چی ؟نمی دانم .

در مورد WC  هم که قبلا" مطلبی نوشته ام . در یکی از همین WC  های عمومی که جمعیت و میکروب  در آن موج می زند ، روسری ام  به روی زمین سقوط کرد و خیس آب شد! و مجبور شدم ، همه صندوق عقب ماشین را تخلیه کنم تا به چمدانم برسم و در میان انبوه لباسها  روسری دیگری یافتم.سپس مجددا" وسایل را به صندوق برگردانم !و باز هم من ناسزا گفتم ...زمانی هم که  روسری جدید را بر سر گذاشتم  از دیدن قیافه ام حسابی خندیدم . انقدر چروک بود که گویی همین الان از دهان گاو در آمده .  این روند شکوفایی استعداد ناسزا گویی ام تا رسیدن به دو راهی چالوس – مرزن آباد   بدلیل ترافیک و ...(شاید هم سه راهی، خوب یادم نیست ) ادامه داشت.سه _ چهار روز آخر ، در آرامش و طبیعت  بی نظیر کلار دشت  سپری شد .حال که صحبت از سفر شد ، و از آنجایی که بنحوی با رشته تحصیلی اینجانب مرتبط است ، بد نیست بدانید که بهترین برنامه  طراحی گردشگردی در ایران متعلق است به سالهای۱۳۵۲-۱۳۵۰ که بر اساس آن قرار بوده در آمد گردشگری جایگزین در آمد نفتی شود.البته با توجه به شرایط موجود ، طرح مذکور شدیدا" آرمانی جلوه می کند .در تمام مسیر سفر دو نکته بیش از همه نظرم را جلب نمود:

یک ـ متاسفانه در اکثر شهرستانها  دانشگاهها با فاصله چندین کیلومتری از بافت شهری واقع شده اند و با افتخار یک تابلو هم نبش جاده تعبیه شده که نام دانشگاه را نشان میدهد اما تا جایی که چشم کار می کند بیابان لم یزرع است .

دو ـ آبادی ها و روستاها ، خانه هایی با سقفهای گلی و طویله های شان  مرا به فکر فرو برد که چقدر فاصله است بین من و تو آن دختر و پسر روستایی و بادیه نشین ؟ افکارمان ،نگرانی ها ، توقعات ،حتی نوع عشق ورزیدن هایمان ؟من و تو چند روز یا چند ماه می توانیم  خودمان را جای آنها بگذاریم ؟اصلا" می توانیم ؟و باز هم چقدر فاصله است میان من و تویی که در آن سوی آبها در کشوری ابر قدرت ساکنی و برترینهای  تکنولوژی را در اختیار داری ؟قصدم زیر سوال بردن هیچ قشر خاصی نیست ... گرفتی چی شد ؟!

طی سه روز گذشته با احتیاط از کنار قفسه کتابها رد می شدم ، که مبادا چشمم بیفتد به کتابهای چاق و تپل و مپلی که منتظر هستند من همت بخرج دهم و بخوانمشان ( از فردا به امید خدا  ).امروز رفتم جهت ابتیاع باقی مانده شان که از این لیست بلند بالا فعلا"  فقط دو تایش موجود بود .

از صمیم قلب امیدوارم سال جدید ، سال شکوفایی بهترینها برای همه مان باشد .

پ ن ۱: تبریک فراوان به عباس آقا. خانم ها آقایان ،  بشتابید جهت دریافت امضاء، چرا  که، بچه فنی در صدر اخبار جهان قرار گرفته اند .

پ ن ۲: جناب پژوهنده عنوان " پژوهنده " حقیقتا" برازنده شماست .باز هم ما را از نتایج جستجوهای اینترنتی تان بهره مند نمایید.

 خدایا ، سپاسگزارم...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:36  توسط لاست ِبرد  | 

 

پرسید :چون دوستم داری بهم نیاز داری

یا چون بهم نیاز داری دوستم داری ؟

بهش گفتم : چون دوستت دارم بی نیازترین آدم روی زمینم ...

-----------------------------------------

یک سلام بهاری خدمت همه دوستان خوبم

با اندکی تاخیر، بدلیل سفر ، عیدتان مبارک .امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.

متن کوتاه فوق ، اس ام اسی است که مریم عزیزم امروز فرستاده  ( البته جز خوانندگان وبم نیست) .شاید تکراری باشد اما برایم بسیار دلنشین بود .تقدیمش کنید به کسی دوستش دارید.

شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:36  توسط لاست ِبرد  |