تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
 

عینک آفتابی خیلی چیزه خوبی ،چون وقتیكه:

چشمات می خنده  و شيطونه

اشك تو چشمات حلقه زده

از ترس چشمات گشاد شده

دورغ قلمبه می گی و خالی می بندی

دوستش داری ولی نمی خوای بفهمه

حواست جاي دیگه ست ولی مثل ببعی فقط سر تکون می دی که داری به حرفهاش گوش میدی

با چشمات قورتش میدی و حسابي  براندازش می کنی

هیچ کدوم از اینا رو طرف مقابلت متوجه نمی شه و نمي تونه از چشمات بخونه مگر اينگه از تو  زرنگ تر باشه. یا  اینکه خوب تو رو بشناسه !

تازه بعضي وقتها هم احساس خوش تيپي مضاعف مي كني!

تو ميگي خوب نيست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:13  توسط لاست ِبرد  | 

 

ده ـدوازده شب پیش مهمان داشتیم .بدلیل تاریکی خیابانها و کوچه ها آنهم در راستای مصرف بهینه انرژی، یک دزد، شاید هم چند تا دزد از این فرصت خیلی بهینه تر استفاده کردند .شیشه ماشین مهمانمان را شکسته بودند و  سیستم پخش را با باند و کلیه متعلقاتش به سرقت بردند.با ۱۱۰ تماس گرفتم گفتند منتظر بمانید .بعد از سی -چهل دقیقه حضور بهم رسانیدند. پس از بررسی مختصر با ژستی خاص ،در حد گروهبان قندعلی و آسپیران غیاث آبادی ،گفتند که این سومین مورد امشب است و دوسرقت قبلی هم بهمین شیوه صورت گرفته.گزارشی نوشتند و رفتند .منهم از پنجره جریان را نظاره گر بودم. دائما" حس می کردم آقا دزده یک جایی همین نزدیکی ها یا سوار بر یکی از همین ماشینهای عیوریست و دارد به ریشمان میخندد و به  خودش ایول می گوید !

دیشب  منزل همان فاميل مال باخته ي مان مهمان بوديم.ماجرای جالبی را برايمان نقل كرد.بدين ترتيب كه فرداي آن شب كذايي جهت پيگيري اقدامات لازم به پاسگاه مربوطه رفته .در اين ميان دو مرد با  داد و بيداد و چهره هاي خونين و مالين همراه با مشت پراني و جفتك پراني بسوي هم، به  پاسگاه آمده اند.جريان از اين قرار بوده كه آقايان مذكور با هم برادر بودنده اند و طبق اظهارات برادر بزرگتر ،چندين سال قبل، خواهر كوچكترش  كه دختري شرور با گرايشات و تمايلات پسرانه بوده به يكي از كشورهاي اروپايي مهاجرت مي كند .همانجا ساكن مي شود بعد از چندي بدليل همان گرايشات خاص اش تن به عمل جراحي تغيير جنسيت مي سپارد  و تبديل مي شود به يك مرد شش دانگ !در همان ديار فرنگ هم ازدواج مي كند.حالا به ايران برگشته و سهم خود را از ارثيه پدريشان خواستار است .اما به  ميزاني كه يك فرزند پسر ارث مي برد نه دختر (اگر اشتباه نكنم ،دو برابر).

در واقع يك سوي اين نزاع خانوادگي همان خواهريست كه سالها پيش راهي اروپا شده و امروز به عنوان برادر با اهل و عيال برگشته .نمي دانم در قوانين مدني كشورمان که با شرع و مذهب هم آميخته است ،راه حلي براي چنين مسائلي پبش بيني شده يا خیر؟ مطمئنا" بيشترشان نيازمند بروز رساني هستند .دور از انتظار نیست اگر در آینده در کنار حجم چشمگیر جراحیهای زیبایی بینی و گونه و ساکشن و غیره شاهد عمل تغییر جنسیت هم باشیم .چه شود !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:55  توسط لاست ِبرد  | 

 

کمبود امکانات زیاد  هم بد نیست .گاهی میتونه زمینه ساز پیشرفت و خلاقیت هم باشه .کتابخانه ای  که فعلا" سه روز در هفته با دوست جان می رویم :صندلی های خشک و چوبی اش، کولر آبی که بیشتر سر و صدا داره تا خنکی، چشم اندازی که به دیوار سنگی ختم میشه ،  صدای جیغ های نا بهنگام بخاطر سوسکی که دیروز داشت از پاچه ی شلوار یکی  بالا می رفت، یادداشتهای کوتاه و مضحکی که ساعتی یک بار منو دوست جان برای هم می فرستیم از اين طرف به اونطرف ميز  و خنده های یواشکی بعدش، يك جفت پاي خواب رفته و کش آمده تا صندلی روبرو همه و همه براي جلوگیری از خوابالودگی  و پروندن چرت از سرمون خيلي كارسازه.از وسوسه ی  کامپیوتر و اینترنت و یخچال (که موقع درس خوندن اگه بجای خوراکی فقط نایلون هم توش باشه نمی شه صرف نظر کرد) هم کاملا" بدور می مونیم .البته با شروع ماه مبارک رمضان گزینه یخچال و خوراکی جات و هله هووله جات خودبخود حذف شد دیگه.

جدا" راضی هستم .تا به الان که تغییر محیط واقعا" مفید بوده .وقتی میبینی بقیه دارن با سرعت هرچه تمامتر مطالعه می کنند بیشتر به درس خوندن ترغیب می شی.شاید هم ناشی از حس رقابت آدمیه که مبادا  از قافله جا بمونی !البته عده ای هم فقط ژستش رو دارند .اميدوارم گذر زمان ما رو هم جزء اون عده قرار نده و تا آخرش انرژيك بمونيم .

                                                            ***

 آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ...دعاهای همه مقبول.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:52  توسط لاست ِبرد  | 

 

پایین پله ها ایستاده بود و نگاهم می کرد .

میگم که ...

جانم ؟(نشستم روی پله تا هم قد بشیم)

خیلی دوست دارم.بیا بوست کنم (همزمان صورتش رو آورد جلو ).

منم دوست دارم عسلی ...و محکم لپش رو بوسیدم .

لبش به خنده باز شد .خوب پس حالا بیا بریم از استخر برام << نی نی قورغابه >> !!!بگیر .دست تو دست هم رفتیمو از آب سبز رنگ استخر چندتا بچه قورباغه لیز و  چندش آور  براش گرفتم .همیشه نامم رو صدا می زنه .هیچوقت نمیگه خاله.

                     

                    *حتی بچه ها هم از جادوی << دوستت دارم >>  با خبر هستند *

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 13:5  توسط لاست ِبرد  |