تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
 

با توام ای شور ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم !

ای نمی دانم !

هرچه هستی باش !

اما کاش ...

نه،جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش !

                <<قیصر امین پور>>

------------------

پ.نون۱ :نیمچه تجربه وبلاگی من میگه که اکثر مخاطبین نظر خاصی در مورد "شعر" ندارند.اما خوب فعلا" چاره ای نیست،چون نویسنده ی وبلاگ(اینجانب) شدیدا" این شعر رو دوست داره !

                                                         ***
پ.نون ۲:ممنونم از همه ی تشویق و تحسینها و انتقادات و پیشنهادات راجع به پست قبلی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:21  توسط لاست ِبرد  | 

 

گلهای داوودی ـ آبانماه ۱۳۸۷ .

                 

                   

                   

                  

                    

                  

                         

                                                      ***

پی نوشت:خیلی وقت است دلم یک فوتو بلاگ هم می خواهد !فعلا" وقت کافی برای رسیدگی  همزمان به دو وبلاگ را ندارم.تشویق،ذوق،پیشنهاد و همینطور انتقاد سازنده و کوبنده ،در این زمینه (عکس)فراموش نشود لطفا".

سپاس ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:49  توسط لاست ِبرد  | 

 

بچه های دانشگاه جدید خیلی فعال هستند .هفته گذشته که برای دوره ی آموزشی کوهنوردی ثبت نام کردم اصلا" تصور نمی کردم به این زودی حرکتی انجام بشه .امروز که نسبت به بقیه روزها سردتر بود ،اولين صعود رو  زير بارش پراكنده ي برف و بارون انجام داديم . مربيان گفتند كه چون اكثرمون آماتور هستيم ،مسافت كمتري رو خواهيم رفت .براي جلسه ي اول ياد گرفتيم كه چطور گام برداريم كه شيوه اش  نسبت به شيب و سنگ و سنگريزه به چند مدل تقسيم ميشه ،بصورت خطي و پشت سر هم حركت كنيم ،نيم متر فاصله رو با هم حفظ كنيم ، ريز قدم بر داريم ،دم و بازدم صحيح و غيره ...

اولش همه چي خوب پيش ميرفت ولي كم كم كه ارتفاع زيادتر شد تازه به عمق ماجرا پي برديم .وقتي پشت سرمون رو نگاه مي كرديم از ترس سقوط چشمهامون رو مي بستيم و دوست داشتيم زودتر برسيم بالا .حالا بالا رو نگاه مي كرديم ، مگه مي رسيديم ؟ خيلي دور بنظر مي رسيد .نه مي تونستيم برگرديم و نه مي تونستيم اون وسط بمونيم . نفسهاي بريده بريده  و آبريزش بيني و مه و سر خوردن هاي گاه و بيگاه و دره هاي اطراف  رو كه به ما دهن كجي ميكردند  به اين شرايط اضافه كنيد .ولي خدا رو شكر مربي ها و بچه هايي كه حرفه اي بودند ، بين گروه تقسيم شده بودند و هواي همه رو  داشتند و حتي براي تنفسمون هم تذكر مي دادند و با توفقهاي مكرر ما هم مشكلي نداشتند .البته ديگه چيزي به صعود نمونده بود كه من نفس كم آوردم و تنفسم خيلي سخت شده  بود ! عوارض آسم دوران كودكي و عدم آمادگي جسمي ام خودش رو نشون داد .بهمين دليل بعد از ده دقيقه اي استراحت ،بهمراه دو تا از دوستانم و يكي از مربيان(كه زحمت حمل كوله و خرت و پرتهاي من رو هم كشيدند ) از مسير ميان بر برگشتيم به كمپ بين راه  و همونجا منتظر گروه مونديم تا مسير برگشت رو با هم باشيم.بعد از سي چهل دقيقه گروه به ما ملحق شدند.هيچي به اندازه ي چايي داغ داغ تو هواي سرد سرد مزه نميده .گفتمان و نظر خواهي درباره ي برنامه هاي آينده كوهنوردي  و پيشنهاد و انتقاد ها انجام شد و بعد  از  گرفتن يك عكس  دسته جمعي به رسم يادگار از اولين صعود ، راه برگشت رو در پيش گرفتيم .ماشالا انقدرررر همه مان ورزشكار و آماده  بوديم به محض اينكه مي ايستاديم پاهامون شروع ميكرد به لرزيدن !ظاهرا" علتش كاهش قند خون بود !البته انصافا" آمادگی آقایون از خانمها خیلی بهتر بود .سرانجام با دماغها و لپهاي قرمز بدون هيچگونه تلفاتي رسيديم پايين .تجربه ي خوبي بود با دوستان جديد .گروه هم عالي بودند.

عکسها :

       

مسیر رفت  (اینجا اوائلش هست و هنوز جرات نگاه کردن به  پشت سرمون و عکاسی رو داشتیم )

       

       مسیر برگشت

       

     کمی بعد از کمپ ، مسير برگشت (پر بود از اين كفترهاي چاغ كه چند نفري هوس كردند با وسائل     ابتدايي شكارشون كنند كه با شكست مواجه شدند )

       

  اون بالا بالا هاست نزديك ابرها  با يك دره ي عميق ،سمت چپ .چون خطر سقوط وجود داشت

  و منهم اصلا" دلم نمي خواست پشت سرم رو نگاه كنم ،از روبرو عكس گرفتم.

                                                         ***

يك تجربه ارزنده :پيش از اينكه تشريف ببريد كوهنوردي ناخنهاي پاهاتون رو كوتاه كنيد !وقتي رسيدم خونه و كفشهامو در آوردم به اين نکته پي بردم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:46  توسط لاست ِبرد  | 

 

قبل از همه چیز

يك جرعه سلام ،

يك جرعه نگاه

بسلامتي !

۱.خوندن جلد یک کتاب رفتار سازمانی  استیفن پی . رابینز رو تمام کردم .الگوها و نظریه های مخثلف مدیریتی رو ارائه داده .طی چند روز گذشته که درگیر کارهای اداری بودم مطمئن شدم که هیچ کدوم از این نظریه های اثبات شده  در مورد سیستم منحصر بفرد سازمانهای  ایرانی جوابگو نیست و شما به عنوان ارباب رجوع اگه می خوای به نتیجه برسی و در كارتون گره نيفته فقط و فقط باید از موضع قدرت وارد بشی !

۲.در راستاي دوندگیهای اداری فوق بعد از گذشتن يك ماه و نيم از  شروع ترم سفرهاي شنگوليانه براي مدتي(تا زمان امتحانات) متوقف شد .از فردا ميرم دانشگاه  جديد و براي اينكه ترم آينده هم بتونم مهمان باشم بايد سطح نمره ها رو همچنان بالا نگه دارم در حاليكه بخاطر همين جابجايي ها نمره كلاسي هم از دست ميدم !

۳.اگر يك روز صبح براي تنوع هم كه شده ،هوس كرديد كيفتون رو عوض كنيد  هيچ اشكالي نداره فقط يادتون باشه وقتي كه خرت و پرت هاي  اين يكي كيف رو ميريزيد تو اون يكي ، يه كيف كوجولو تر هم بنام "كيف پول" وجود داره كه توش هم پول هست هم كارت اي تي ام و چيزاي مهمه ديگه كه  اگه نباشه خيلي بد ميشه و اونوقته كه مجبور ميشيد سي ـ چهل دقيقه اون  طرف شهر منتظر بمونيد  تا نيروي كمكي برسه !

۴.نه تنها نبايد هر حرفي رو جلوي بچه ها مطرح كرد بلكه هر چيزي هم نبايد جلوي دستشون گذاشت .چون ممكنه همون بچه نازنين و كنجكاو  همون چيز رو بر داره ببره تو جمع و ظرف سي ثانيه حسابي خجالتتون بده .شما هم اگه خيلي زرنگ و خوش شانس باشيد بايد سريعا"  گولش بزنيد و  يا به زور و هر طرفند ديگه اي مانع از حركت انتحاريش بشيد!

۵.تا حالا براتون پيش اومده كه از خواب بيدار بشيد و زمان و مكان رو گم كنيد ؟نمي دوني روزه ،شبه ،خونه اي ،سفري ، هتلي ، كجايي ؟!

۶.فندوق  رو براي مدتي فرستادم مهموني .حالش خوبه هر روز هم  آب معدني و تخمه آفتاب گردون ميخوره .

۷ . پيروزي اوباما در انتخابات رياست جمهوري آمريكا و  نتيجه ي استيضاح وزير اسبق كشور خودمون همه جا سر تيتر خبرهاست اما اينجا تيتر آخره !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:18  توسط لاست ِبرد  | 

 

امروز دهم آبان ماه مصادف است با اول ذیقعده ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز <<دختر >> در ايران.این روز فرخنده را به همه ،مخصوصا" دختر خانم هاي عزيز تبريك عرض مي كنم .امسال دومين سالي است كه روز  دختر در ایران داریم .در واقع امسال یک دهه را  به این مناسبت در نظر گرفته اند یعنی از دهم تا بیستم آبان ،ولادت حضرت علي بن موسي الرضا(ع) .

به نظر من ۱۸-۱۷ سالگي به نوعي آغاز و اوج شاديها و شيطنتهاي دخترانه است.حد اقل براي من اينطور بود .شيطنتها و شادمانيها و دغدغه هايي  كه همچنان ادامه دارد اما معقول تر !اين مناسبت بهانه اي شد براي مرور خاطرات و سرخوشي هاي دوران دبيرستان .يكي از دغدغه هايي كه آن زمان همه مان را عذاب مي داد <<سبیل >> بود ! و درجه عذاب مزبور بسته به نوع رنگ مو و پوستمان فرق می کرد .مو طلائی ها و زاغ و بورها مشکل چندانی در این زمینه نداشتند اما طفلکی چشم و ابرو مشکی ها.این سبیل لعنتی همه جوره مایه دردسر بود و از چندين متري هم خودنمایی می کرد.انگار که  آلوچه و لواشک خورده باشی و دور دهانت را پاک نکرده باشي.از شانس مبارکمان ناظمی ۳۶-۳۵ ساله ی مجردی داشتیم که در امور سبیل و غیره بسیار سخت گیر بود و خودش هم سبیل داشت  این هواااا . پیش دانشگا هی ها و ما سال سومی بیش از دیگران در تیر رس قرار داشتیم چون ارشد و الگوی تربیتی  بقیه بودیم .از قضا اسم دبیرستانمان هم ترـ بی ـ ت  بود .سر انجام اواخر سال تحصیلی  یکی از همکلاسی که دیگر تاب و تحمل سبیل نداشت در یک اقدام شجاعانه و بطور همزمان هم مخ مادرش را زد و هم سبیلهایش ها !و بعد از یک دوره ی کوتاه تنبیه و توبیخ و توجیه فرد خاطی ،آبها از آسیاب افتاد واین خودش آغازی بود برای جنبش سبیلی !

سال بعد (پیش دانشگاهی ) دیدنی بود! با استفاده از يك فرصت مقتضي بنام <<فصل تابستان>> دست بکار شده بودیم .هیچ کداممان سبیل که هيچ  یک نصفه بیل هم پشت لبمان نداشتیم و هر یک به نوعی و به هر وسیله ای اعم از نخ ،كرم مو بر و غيره با سبيل و مشتقاتش وداع كرده بوديم و از دو تا چهار درجه رنگ صورتمان باز شده بود و بعضا" ابرو هاي پاچه بزي را هم صفايي داده بوديم .

یادش بخیر ... و چقدر بد  و مسخره بود .سنی که بطور طبیعی دلمان می خواست زیبا تر باشیم ، به اشتباه توسط مدير و ناظم و عوامل پروشي (!) سركوب مي شديم .با كوته فكري  تب و تابهاي و دل خواسته هاي دخترانه مان را به حساب "قرتي بازي" و  بي دين و ايمانيمان مي گذاشتند و طفلكي آنهايي كه از سمت خانواده هم بي بهره بودند .

مجددا" روز دختر ،بر تمامي دختران مبارك باد

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط لاست ِبرد  | 

 

زندگي آنقدر عجيب نيست كه تو تصور مي كني

زندگي آنقدر عجيب است كه تو نمي تواني تصور كني ...

بالاخره این حسه گنگ و ناخوشایندی که ماهها همراهم بود و من هر بار سركوبش مي كردم جواب داد.اونم کی ؟ این موقع شب يا بهتر بگم چهار صبح! یه حسه مرموز و پیچیده .گاهي وقتها همه چيز روي رواله  و بظاهر عادی .اما حتي همون موقع هم ته قلبت نسبت به  فردی یا جریانی گواهي بد ميده که یه جای کار ايراد داره  .بد جوری هم ايراد داره.درسته كه حالا تكه گم شده رو پیدا کردم  ولي خودم انگار ... چقدر خوب كه من مرد نيستم ! آخه ميگن مردها گريه نمي كنن ...

خدایا سپاسگزارم كه باز هم عظمت و حکمتت رو به من نشون دادی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 3:24  توسط لاست ِبرد  | 

 

                         

                            

                           بهار ۸۷

                                  

                           تابستان ۸۷                            

                            

                            پاییز ۸۷ (امروز)

بعد  از  چندین روز سرماخوردگی شدید و در حالیکه عوارضش همچنان ادامه داره  متنبه نشدم و پنجره رو کاملا" باز گذاشتم تا با این دماغ  کم و بیش گرفته بتونم بوی خاک بارون زده رو حس کنم و نفس بکشم ...

می دونم خیلی ها ممکنه با خوندن  سطر بالا تو دلشون بگن : << ای بابا ! عجب آدم بیخیال و بی غمیه !به چه چیزایی دلش خوشه >>مثل خودم که بعضی وقتا که سر حال نبودم در مورد نوشته های دیگران همینطور قضاوت کردم .اما مگه کسی هست که بدون مشکل و دغدغه باشه ؟ ...بعیده  

اواسط  هر فصل از همین پنجره (اتاقم)  و از همین چشم انداز عکس گرفتم و حالا که هر سه رو به ترتیب میبینم و تغییرات هر فصل رو به دقت نگاه می کنم :

.

.

.

نه دیگه !من چیزی نمی گم !حالا تو بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:32  توسط لاست ِبرد  |