|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
تا جایی که می دونم و بهتر از من شما می دونید در اغلب کشورهای دنیا مراجعه ی منظم افراد به مشاور ، روانشناس و يا روانپزشک در موقعیتهای بحرانی و فشارهای روانی و یا حتی در شرایطی که زندگی ریتم آرومی رو طی می کنه یه امر عادی محسوب میشه .اما تو کشور خودمون عموما" پیش فرض اینکه طرف حتما" مهجوره که میره پیش روانشناس.بخاطر همین طرز تفکر اشتباه ، برچسب دیوانگی و ترس از قضاوت دیگران در مورد خودمونه که پیش بقیه و به اصطلاح دوستان صمیمی مشکلاتمون رو بازگو می کنیم و بعدش دودش مستقیم میره تو چشممون و بلا نسبت خودم و خودتون آدم به شکر خوردن میفته ....اما این یک طرفه قضیه هست .
حالابفرض این طرز تفکر عامیانه ی موجود اصلاح بشه اما اون شخصی که به عنوان روانشناس برای مشاوره بهش مراجعه می کنیم تا چه حد صلاحیت داره ؟اصلا" صلاحیت داره ؟کی قراره تاییدش کنه ؟مثلا" دوست دوستمون ؟مدرک تحصیلی و پروانه ی کسب ؟میزان شهرتش ؟کدوم یکی ؟
اینها سوالهاییه که بعد از ملاقات اتفاقیه یک به اصطلاح روانشناس داره تو سرم میچرخه ! چند ساعتی که به اجبار از حضور این خانم روانشناس بهره بردیم با بیوگرافی و مشکلات بغرنج تعداد زیادی از مراجعینش آشنا شدیم که بنا به ملاحظات اخلاقی از ذکر مثال هم معذورم . .بی کم و کاستی و گاهی با تمسخر و تقلید حالت و صدا ،موارد مختلف رو تعریف می کرد .اغلب اش هم پیرامون مسئله خیانت همسران بهم دور میزد .در حالی که یکی از اصول اولیه چنین شغلی <<راز داری>> و <<حفظ اسرار >> مراجعینه و بر اساس یکی دیگه از همین اصول خیلی بهتره که یک روانشناس پیش از اینکه رسما" کارش رو آغاز کنه خودش مورد مشاوره ی کامل و حتی هیبنوتیزم قرار بگیره .یعنی اول مشکلات احتمالی خودش رو حل کنه و بعد برای دیگران نسخه های مختلف بپیچه ! دیگه کم مونده بود این خانم ادعا کنه که اصل و نسب اش بر میگرده به فروید ! شانس آورد که خودش تشربف برد چون می خواستم یک شوک حسابی بهش وارد کنم که حتی خاطرات دوران نوزادیش هم براش تداعی بشه (: و خیلی صریح بهش بگم خودش اساسی قاطی داره و مطلقا" وجدان کاری نداره .تا اون موقع هم اگر ساکت موندم به احترام حضور میزبان بود .
و حالا باز هم همون سوالهای بالائی:
اون شخصی که به عنوان مشاور بهش مراجعه می کنیم تا چه حد صلاحیت داره ؟اصلا" صلاحیت داره ؟کی قراره تاییدش کنه ؟مثلا" دوست دوستمون ؟مدرک تحصیلی و پروانه ی کسب ؟میزان شهرتش ؟کدوم یکی ؟
***
پ.نون۱ : (کم و بیش تهدید آمیز خوانده شود) هر گونه سوء برداشت از مطلب فوق نسبت به قشر روانشناس و روانپزشک و مشاور و غیره ممنوع می باشد !
پ.نون۲: هوا خیلی سرد شده .صبحها بعد ار صرف صبحانه اگه خاطر مبارکتون موند ،کمی خورده نان برای گنجشکها بگذارید پشت پنجره یا تو بالکن .
روزگاري اين تن برهنه پر از پرهاي رنگين بود.روزگاري بالهايي داشتم كه نيرومند پرواز مي كرد.دير زماني بود كه پرواز مي كردم .ولي اي واي .......... واي كه زود پريدم زماني كه پريده بودم پنجره ات را بسته بودي .به شیشه شکستنم را شنیدی؟
می دانم که نشنیدی .من سقوط كردم و بالهايم شكست .
اندكي بعد كه دوباره بال و پر گرفتم شروع كردم به سوزاندن تك تك پرهايم شايد سيمرغي برمن شكسته ظاهر شود و بلند پرواز كردن را به من بياموزد.اما حيف تمام پرهایم سوخت و سيمرغ نيامد. برهنه شدم آنچه از پرواز مي دانستم هم از يادم رفت . اكنون مرغ بي و بال پرم.
روزگاري دل من خانه اي داشت در سينه ام آنجا آرام آرام مي تپيد اما خيلي دير فهميدم آن خانه قفس بود و منزل نبود. دل خود را زنداني كرده بودم بي آنكه بدانم كه اين پرنده زنداني در قفس سينه خود استاد پرواز است . دير شد روزي فهميدم كه پر وبالم شكسته بود. دست به سوي سينه بردم و در قفس را باز كردم و دل خود را پرواز دادم .آزادش كردم .در آسمان چه زيبا چرخيد چقدر زيبا پرواز بلد بود و چه بلند مي پريد وقتي كه مي رفت آرام در گوشم نجوا كرد :
<<منتظر باش .روزي بازخواهم گشت و به تو پرواز را خواهم آموخت>> بيچاره نميدانست كه من ديگر پري براي پرواز ندارم همه را سوزانده بودم تا سيمرغ بیاید.
هميشه منتظر سيمرغي بودم كه بياید و پرواز را به من بياموزاند بي خبر از اين اينكه بهترين معلم پرواز را درون سينه ام زنداني كرده ام همه پرهاي رنگين ام را براي آمدن سيمرغ خيالي خاكستري كردم و ديگر پرواز نخواهم كرد. من گول روياهايم را خوردم .حتي اگر پرواز کردن بياموزم ديگر نخواهم پريد .نمي توانم بپرم .
اكنون منتظرم . منتظرم كه روزي دلم بازگردد و روي بامم نشيند و برايم از دور دور ها بگويد.برايم
بگويد چگونه به ديگران پرواز آموخته و آنها را تا پنجره پرانده نه پنجره بسته ! پنجره باز و چه
زيبا كوچشان به مقصد رسانده .
منتظرم بيايد و از لحظه پرواز بگويد از لذت آموختن بگويد مي خواهم بگويم كه پس از او ديگر در قفس سينه ام را نبسته ام ولي هيچ وقت اين آشيانه پر نشده . مي خواهم بگويم چگونه هر روز غبار از سينه مي زدايم ولي باز تار عنكبوت مي بندد.
دلم برايش تنگ شده خلاء سينه ام را احساس مي کنم پوچ شده ام تنها انتظار زنده نگهم داشته است انتظاري كه روز به روز خالي ترم مي كند. مي دانم روزي تمام مي شود اما نميدانم كدام روز ؟
اينها را براي تو مي نويسم دل من، پرنده كوچك من، فكر نكن من زندانبان تو بودم .عاشقان را جز ديوانگي هنر نيست فكر نكن از اينكه آزادت كرده ام پشيمانم .هرگز! غمگينم. پشيمان نه !
پرواز كن هر چه مي تواني بلند بپر آنقدر از زمين فاصله بگير که تير هيچ صيادي به خود اجازه نزديك شدن به حريم پاكت را ندهد. ولي هرگاه از روي بام من گذشتي لحظه اي فرودآ و برايم از پرواز بگو .از لذت رسيدن به پنجره بگو. از لذت لمس كردن آسمان بگو . آسمان را حد نيست براي تو .اما براي من حدي است نه بيشتر از نوك انگشتم . اما نگاه آن هم به آسمان اشاره مي كند بدان كه هميشه در سينه ام جايي برايت هست تا وقتي من هستم تمام وجودم براي تو هست به اين تن برهنه نگاه نكن روزي صاحب عالمترين پرهاي عالم بود . به اين بالهاي لاغر و عريان نگاه نكن روزي عاشق توانشان بود بايد يادگرفت باور كرد هيچچيزي ابدينيست پرنده من. زود تمام خواهد شد پس زودتر برگرد و اگر مرا نديدي :
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است ...
دیروز پشت یکی از همین چراغ های راهنمایی که هنوز سبز نشده قرمز می شن منتظر بودم تا دوباره سبز بشه که شد ، اما ترمز دستی سر جاش مونده بود و پایین نمی یومد ،یک بار ، دوبار ، سه بار،چهار بار .. نخیر .بی فایده بود .یعنی چی آخه؟تو این شرایط معمولا" چکار می کنن؟چون اصلا" دلم نمی خواست روز جمعه ی نه چندان نازنینم به هیچ صورتی خراب بشه خنده ام گرفت.آستانه ی صبر راننده های محترم ایرانی هم که حرف نداره .راننده ی ماشین عقبی هم دستش رو گذاشته بود رو بوق .نهایتا" فرمان را رها کرده دو دستی و با قدرت هر چه تمامتر افتادم به جان ترمز دستی و ...حرکت (ایول) .اما اون راننده کم طاقت همچنان بوق می زد و دستش رو تکون می داد فکر کنم داشت می گفت <<زن جماعت راننده نمی شه >> منهم همونجوری الکی براش دست تکون دادم که یعنی هر چی گفتی خودتیِ D: جایی خونده بودم که بین کشورهای دنیا راننده های هندی رتبه ی اول رو در بوق زدنهای بی مورد دارن و یه امر عادی براشون محسوب میشه و بیشترین آلودگی صوتی ناشی از رانندگی رو دارن .شک ندارم رتبه ی دوم هم در این زمینه باید به نام ما ایرانی ها ثبت بشه .نزنید آقا ، انقدر الکی بوق نزنید .
***
امروز که هنوز تمام نشده ،شده ؟نه فقط شب شده !پس هنوز هم فرصت هست برای تبریک گفتن به مناسبت <<روز دانشجو>> .لذا از همین تریبون روز دانشجو رو به تمامی دانشجویان عزیز (اعم از Juniorها و Senior ها و غیره )ساکن ایران و بلاد کفر تبریک میگم .امیدوارم هرگز رنگ مشروطی نبینید و هیچ درسی رو بیشتر از دو بار نیفتید و عاشق همکلاسیتون بشید و یا همکلاسیتون عاشق شما بشه و یا عاشق استادتون بشید و یا استادتون عاشق شما بشه و کلی آرزوهای خوب خوبه دیگه !
بهمراه مادر گرامی رفته ایم خرید. در همان حین که ما مشغول دیدن اجناس و تبادل نظر هستیم متوجه نگاه خیره ای میشوم .نگاهی گذرا می اندازم و سریع ذهنم شروع می کند به پردازش :
مرد جوانی است ،۳۲-۳۰ ساله ، قد بلند به قاعده ی یک درخت چنار ،خوش پوش است ،کیفی در دست دارد ،تنهاست و ،اصلا" آشنا بنظر نمی رسد !
اعتنا نمی کنم و بکارم ادامه می دهم .همینطور که بهمراه مامان مشغول هستیم و ردیف دیگری را پشت سر می گذاریم باز هم سنگینی نگاهش را حس می کنم .ما باز هم پیشتر می رویم و او همچنان با نگاه کاونده اش دنبالمان می آید .اینبار اعتراض آمیز نگاهش می کنم .لبخند می زند و سری تکان می دهد.بسرعت نگاهم را بر می گردانم و در دلم میگیرم اش به باد ناسزا :
بی فرهنگ ! پر رو ! چه بی نزاکت ! ای چشم چران ! ای بی کلاس ! ای ... همینطور که در دلم مفتخرش می کنم به انواع و اقسام دری وری ، ناگهان پیش رویمان سبز می شود .من همجنان غضبناک و آماده برای عکس العمل .... اما او با چنان شعفی نام خانوادگی مامانم را صدا زد که من خلع سلاح شدم .
بله ! طبق معمول یکی دیگر از شاگردهای قدیمی مامان جان و باقی ماجرا ...خوشحالی زائد الوصوف معلمی که اولین سال بازنشستگی اش را می گذراند و شاگردی که حالا مهندس شده اما با فروتنی همچنان خودش را متشکر و ممنون زحمات معلم کلاس چهارم اش می داند،به علاوه ی دختـره خانم معلم که نظاره گر ماجراست و با کمی شرمندگی احوال پرسی و عذر خواهی آقای مهندس را پاسخ میدهد .

<< ۴ آذر ماه ۱۳۸۷ >>
***
فقط خداست که از دور دست می فهمد
مرا که با همه ی بغض ها نمی نالم ...
***
شاید بهتر بود شعری در وصف پاییز می نوشتم ولی حس و حال خودم غالب شد ...و اما شما حس و حال خودتان را بنویسید، با ربط یا بی ربط !
دقیقا" نیمی از روزم تو نوبت بانک به هدر رفت.با اینکه سیستم بانکداری نیمه نصفه هوشمند شده ،اما باز هم طبق یک سنت مرسوم مردم بدلیل معطلی،نداشتن اعصاب ،چکهای برگشتی و گرفتاریهای مالی و غیره ابتدا با رئیس شعبه و بعد با هم دیگه درگیر شدند!<<راهنمای مشتریان سیستم بانکداری اینترنتی >> رو گرفتم و خوندم هر چند شک دارم با سرعت افتضاح اینترنت جوابگو باشه .ولی مطمئنا" صبح تا ظهر رو به هدر نمی ده !
+
همیشه معنی متفاوت و ارزشمندی (به زعم خودم) از <<معامله با خدا >> و اصلا" درست و نادرست بودن بکار بردن چنین مفهومی در ذهنم بوده و هست که اگربخوام بگم خیلی طولانی میشه.هر شخصی هم نظر خاص خودش رو در این مورد داره .امشب وقتی از خبر 20:30 ،گزارش مراسم تودیع علی کردان و انتصاب وزیر جدید کشور و در ادامه اش سخن عجیب و غریب رئیس جمهور رو که گفت : "علی کردان با خدا معامله کرد ..." دیدم و شنیدم از این همه مظلوم نمایی تا چند دقیقه دوره سرم علامت تعجب می چرخید !!!!!! بی اختیار چهره های شکسته و لرزون بازنشسته هایی که صبح اومده بودند بانک تا مختصر حقوق بازنشستگی شون رو بگیرند ،تو ذهنم تداعی شد .جز متاسفم چی میشه گفت ؟!
غارغار (سلام)
دیشب بنا به دعوت اجباری و کودکانه ی خواهرزاده ام به اتاقش رفتم .به زحمت خودم را درون چادر سبک اسکیمویی اش جا دادم . پاهایم از چادر بیرون مانده بود . بهر ترتیبی بود کنارم برای خودش و اسباب بازیهایش جایی باز کرد . دو ساعت کامل بجای *<<غارناز>> و گاهی هم *<<نیش نیش>> با دیالوگهای فی البداهه ی کودک پسند صحبت کردم.در پایان هم ، بطور افتخاری بنده شدم مامان <<غار ناز >> و <<نیش نیش>> .بدین ترتیب :
ـ کودک درونم حسابی تفریح کرد!
-دلمشغولی ها و فکر مشغولی هایم از زندگی حقیقی حداقل برای دوساعت مهار شد !
ـ بقیه اعضای خانواده ساعاتی را در آرامش سپری کردند.
ـ بعضی از مباحث روانشناسی رشد کودک همچون "جاندار پنداری" قدری هم ادبیات کودکان برایم عینا" مرور شد !
ـ بر خلاف گذشته ،تغییر عقیده دادم .شدیدا" مهدکودک را برای کودکان توصیه می کنم.البته از زمانی که گفتار و تکلمشان نسبتا" راه افتاده باشد !
ـ تضمینی وجود ندارد که در آینده ،اگر فرزندی داشته باشم ،به همین میزان هم حوصله داشته باشم ...طفلکی !
***
<<غار ناز >> و <<نیش نیش>> :به ترتیب کلاغ نوک قرمز و مار خال خالی در تصاویر زیر هستند.
غارناز

نیش نیش
(بدلایل عدیده ، عکسها زاویه بندی مناسب ندارند. )