تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام

 

(۱)

(۲)

(۳)

(۴)

(۵)

(۶)

باغ لاله ها در روستای گرماب گچسر در فاصلهء 70 كيلومتري كرج واقع شده.

 ***

پینوشت: برندگان یورو ویژن 2009 .

ترانه زيباي آرش و آیسل (Always )که مقام سوم رو در اين دوره از مسابقات كسب كرده، مي تونيد از  اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:5  توسط لاست ِبرد  | 

باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت،
عشق آغاز شود،
تا دلم باز شود…

دوست نازنيني دارم،كه توي چند پست  قبلتر، گفته بودم كه بارداره و به اتفاق همسرش منتظر تولد اولين فرزندشون هستند.واقعا" نازنينه و تا حالا و  طي چند ساله گذشته، بارها دوستيمون رو بهم ثابت كرديم.چند ماه اخير گاهي اظهار ناراحتي مي كرد از اينكه خواهر نداره و طبعا" فرزند آيندش خاله نداره.بعد از اينكه كلي در اين مورد حرف زديم، قرار گذاشتيم كه من بشم خالهء دخترش.چون خودش و همسرش  متولد خرداد ماه هستن خيلي دوست داشت كه دخترش هم خرداد ماه بدنيا بياد.دكترش هم گفته بود كه به احتمال ۹۰ درصد تاريخ زايمانش، هفته اول خرداد هست.منهم دائم سر به سرش مي ذاشتم كه مطمئنم رزا مثل من ارديبهشت بدنيا مياد تا دلت بسوزه.اونم مي گفت عمرا" !!! نگهش ميدارم تا خرداد!

پريروز كه سلانه سلانه از كلاس بر مي گشتم سر راه رفتم حالش رو پرسيدم.گفت كه همه چي خوبه و فردا مجددا" ميره دكتر.قرار بود فردا بريم يه جايي كه مختصر كارهاي باقي مومده اش رو انجام بده اما عصري هر چي با منزلشون تماس گرفتم، نبودن.نگران شدم تا خواستم با موبايلش تماس بگيرم ديدم اس ام اس خودش رسيد كه :

-خجالتم خوب چيزيه!

-جواب دادم كجايي؟با اين اوضاع و احوالت كجا رفتي ؟

-جواب داد كجا باشم خوبه؟؟؟؟

ديدم جوابش شيطنت آميز و  مشكوكه! سريع با موبايلش تماس گرفتم واز صداي حنده دوست جان فهميدم كه بله ...  رزا خانم ۲ كيلو و ۷۰۰ گرمي  خيلي عجله داشته و امروز ظهر بدنيا اومده.از صميم قلب براي دوستم و همسرش عزيزش خوشحالم و بهشون تبريك مي گم.انگار دوباره خاله شدم.شايد روزي برسه و رزاي عزيزم خودش بياد و اينجا پست تولدش رو بخونه و بدونه كه خاله چقدر دوستش داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:7  توسط لاست ِبرد  | 

 

خوش بحال من و دريا و غروب و خورشيد...

و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد

رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست ...

چه سر وقت مرا هم به سر وعده كشيد

***

پینوشت: يك چيزهاي جديدي روي سرم دارم و هر بار كه نگاهشان ميكنم، شاد ميشوم.

هان؟چه گفتي؟شاخ ؟!!

نه جانم، شاخ نيستند ;)

خدا را شكر كه هنوز هم ميشود با مسائل كوچك و ساده شاد شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:13  توسط لاست ِبرد  | 

دیشب خسته ترین آدم دنیا بودم و بطور غير معمول، ۸-هشت و نيم شب خوابيدم.وقتي رسيدم خونه، دو-سه ليوان چای تازه دم خوردم، چراغ رو خاموش كردم گفتم نيم ساعت استراحت مي كنم ولي نيم ساعت شد ده ساعت خواب.۶ صبح  بيدار شدم ديدم به به ! كامپيوتر هنوز  روشنه، موبايل و باتري دوربين  هم دو تو شارژ هستن و داغ كردن.خلاصه همه چي ولو.البته الان اوضاع تحت كنترله D:

شما رو به ديدن تعدادي  تصاوير سبز دعوت مي كنم كه همين اول هفته انرژي بگيرين ;)

طالقان-ارديبهشت ۸۸

 

باز هم طالقان-ارديبهشت ۸۸

پس از باران-ارديبهشت ۸۸

كرج- فروردين ۸۸

آلبالوي كال-ارديبهشت ۸۸

برگهاي تر وتازه -فروردين ۸۸

گردوي كال-ارديبهشت ۸۸

***

پي نوشت يك:فقط جاي تصاوير گوجه سبز و چاقاله بادوم خاليه!

پي نوشت دو:نميدونم  چرا هنوز زنده ام من ؟حتي علائم دل درد و معده درد هم ندارم.آخه ديروز يه عالمه گوجه سيز نشسته خوردم.زنده باد ميكروب، زنده باد باكتري!

پي نوشت سه:براي چندمين بار،شديدا" توصيه مي كنم وقتي تشريف مي بريد خارج از شهر يا گشت و گذار، لباس راحت بپوشید، حتي اگه باب ميلتون نيست.كلا" بي خيال تيپ بشويد!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط لاست ِبرد  | 

 

چقدر خوبه بعضي حرفها همينطور صاف و پوست كنده بدون آسمان و ريسمان بافتن گفته بشه.مقدمه چيني بي مورد، خودش اختلاف بوجود مياره و گاهي موضوع اصلي اون وسط گم ميشه، آخرش هم هيچي به هيچي!خلاصه نرويد در باقالي دوستان.البته بعضي چيزا هم مقدمه چيني مي خواد ها.جو گير نشيد يهو يه چيزي به يكي بگيد و يعدش ناسزا نثار روح اينجانب بشه...

بگذریم ...

دارم مطمئن ميشم كه ج-م-ه-و-ري اس-لا-مي با نوع حاص سختگيريهاش درباره پوشش و حجاب و اينا، چندان هم بد نيست.اصلا" جو جامعه ما ميطلبه همچين چيزي رو.يعني اگه به فرض محال هم، زماني برسه كه بگن آقا اصلا" حجاب بي حجاب، من در اولين فرصت از ايران ميرم به اولين كشوري كه بهم ويزا بده!چون اونروز ديگه هيچ امن*نيتي وجود نداره و اين ملتي كه من ميبينم، همديگه رو در ملع عام، خواهند دريد...امروز صبح پدر جان زحمت كشيدند و منو رسوندند. موقع خداحافظي گفتند كه مي خواي بيام دنبالت؟منهم در نهایت اطمينان گفتم كه نه.مسير برگشت راحته، شما بفرماييد و خيالتون راحت!در همين مسير برگشت بنده بهمين نتيجه بالايي كه براتون گفتم، رسيدم.

اصلا" ديگه مهم نيست كه شما به عنوان يك خانم، زشت باشی یا زيبا، بچه بغلت باشه يا نباشه، حلقه ازدواج دستت باشه يا نباشه، مانتو بپوشي يا چادر ،تنگ بپوشی یا گشاد، با آرايش باشي يا بي آرايش ،اخمهايت در هم باشه یا نيشت تا بناگوش باز باشه،تو عالم خودت باشي يا حتي چمیدونم، اصلا" به جاي لباس گوني هم كه بپوشي، ،هيچ فرقي نداره.ملت شريفمون(!) شرطي شدن كه براي هر موجود زندهء كه جنسيت  اش ماده و  ترجيحا" دو پا باشه، بوق و چراغ بزنن و به هر ترتيبي كه شده وجود نامباركشون رو به رخ بكشند!بالا و مركز و پايين شهر هم نداره!تنها فرقش اينه كه اون بالاها ماكسيما و پرادو و آزرا ست و هر چي بطرف مركز و پايين بري، به آردي و پرايد و غيره تقليل پيدا مي كنه.حالا با اين شرايط بر همون فرض محال كه گفتم فزض كنيد كه بگن خوب  اي ملت شريف، از فردا اگه دلتون خواست بي حجاب و با هر تيپي كه خواستين بياين بيرون.بنظر شما يكدگر را نمي درند آيا؟

چيه؟تكراری است اين حرفا؟دِ ُمدِه شده است؟چشم و گوشمان بايد عادت كند؟ایراد از چشم و گوشمان است؟حق مسلم شان است؟تفريح لازم دارند؟فقر فرهنگی دارند؟مخشان تعطیل است؟

و در كل چندش آور است

و در ادامه، اينست «قاط زدگی ارزشی»

و اين نيز بگذرد...

و خودمانیم، كلي برایتان آسمان و ریسمان بافتم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط لاست ِبرد  | 

 

تا حالا شده همزمان با انجام دادن کارهاتون، یکی از ترانه های مورد علاقه تون رو گوش بدید و خودتون هم با سوت همراهی اش کنید ؟

 سوت بلد باشید، حتما" شده !

و اگر  اون ترانه « گل گلدون » هم باشه که دیگه  چه بهتر!

***

پی نوشت یک :چه کنیم با این همه استعداد شکوفا و نا شكوفا !

پی نوشت دو :حالا که صحبت از ترانه شد، سري هم به « دفترچه ممنوع » بزنيد.بالاخره مارياي عزيزم به قول اش وفا كرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط لاست ِبرد  | 

 

 کی میگه غروب دلگیره ...؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:47  توسط لاست ِبرد  | 

 

«در هفتمين طلوع زیبای اردیبهشت،

بيست و هشتمين گل را در گلدان عمرت

ميگذارم  به اميد روزي كه گلدان عمرت صاحب

 صد شاخه گل زيبا شود.تولدت هزار بار مبارك»

***

پ.نون۱ : نوشتهء بالا، متن اس ام اسي ي كه يكي از دوستان خوبم، صبح علي الطلوع (!) فرستاده.ديدم قشنگه و حيف كه ثبت نشه! يه موقع كپيش نكنيد و بفرستيد براي دوستاتون!مال خود ِ خودمه....شوخي كردم، اصلا" بدون ذكر منبع استفاده كنيد.فداي سرتون . هر چي غير از تبريك  فرستاده بود، حتما" يه حرف زشت تو دلم بهش مي گفتم كه چرا منو صبح زود بيدار كرده

پ.نون ۲:الان معلومه امروز تولدم ديگه ؟

پ.نون۳ : پيشاپيش از كليه تبريكها و شادباشهاي احتمالي، سپاسگزارم

پ.نون۴ : اگر از آينده خبر داشتم، ميتونستم با اطمينان بگم كه پر و تب و تاب ترين دههء عمرم، همين دههء بيسته كه هر چي به  آخرش نزديك ميشم، زيباتر و دلنشين تر ميشه

پ.نون.۵ :گاهي براي يادبود لحظه اي كوچك، يك روز كامل جشن ميگيرم !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:15  توسط لاست ِبرد  | 

 

بهار با همه خوشگلي هاش يه فصل ديوونه و غير قابل پيش بينيه!همین پریروزا بود که از سرماي هوا دائم می چسبیدم به شوفاژ .همش فکر میکردم فشارم پایینه و چیزای شیرین می خوردم و همین امروز بود از گرما کلافه شده بودم و با خودم فکر میکردم چی میشد الان جايی بودم که در نهايت امنيت بجاي مانتو و مقنعه یه شلوار جين با  تیشرت آستین کوتاه می پوشیدم و نسيم  از تو  آستینام رد میشد تا يه كم ُخنكم بشه.در ادامهء همين توهمات تصوير هندوونهء قرمز تو يخچال كه صبح ديده بودمش، جلوي چشمام رژه ميرفت.

ديروز با همكلاسيها دسته جمعي رفتيم موزهء ايران باستان و موزهء آبگينه.همه چي عالي بود و چقدر خوب كه فرد بي جنبه اي تو جمع شاد دانشجويي مون نبود.استاد هم خانم جوون و شادابي بود.صبح تا ظهر موزه ايران باستان رو ديديم و بعد از ناهار هم رفتيم آبگينه.توريستهاي مختلفي هم بصورت گروهي اومده بودند.فرانسوي، انگليسي، ايتاليائي و عرب.اولین باری که رفته بودم تخت جمشید،ابهت و شكوه بي نظيرش با عث شد آرزو كنم كه اي كاش بجاي دههء ۶۰ ، اونموقع يعني زمان هخامنشيان متولد شده بودم.ديروز تو موزه، بار عام خشايار شاه و پلكان خروجي تخت جمشيد منو ميخكوب كردن و همون حس برام تداعي شد.تو موزه آبگينه هم بيشتر جذب سبك خاص معماري و تزئينات داخلي و آینه كاريهاش شدم.

چون وقتمون کم بود تو پارک روبروی موزه زير انداز پهن كرديم و  به سبک سیزده بدر،ناهار خورديم.بقول بچه ها انگار نه انگار كه الان از بازديد تمدن برگشتيم و كلا" تمدن رو زير سوال برديم.چقدر هم مزه داد . اما از توريستها بگم.اون گروه عرب ظاهرا" فرهنگ دوست، كه انگار اومدن پارك سر كوچشون نه موزه!يكي شون بچش رو بغل كرد و گذاشت پشت مجسمه شير  سنگي و شروع كرد به عكس گرفتن.راهنماي موزه هم گفت كه سريع بياد پايين.ولي مگه عربه حرف حاليش بود خلاصه بالاخره جناب توريست فرهيخته (!) با غرولند و ناراحتي عزيز دوردوونش رو از پشت تمدن ايران (شير سنگي) آورد پايين.اما تا دلتون بخواد فرانسويها آرووم  با كلاس  بودن و غرق  توضيحات راهنما شده بودن.ايتاليايي ها يه ذره  شلوغ تر.اتفاقا" بازديد ما از هر دو موزه با بازديد گروه ايتاليايي همزمان بود.تو موزه آبگينه مشغول عكاسي بودم كه دو تا خانم ايتاليايي اومدن جلو و گفتن«چا اُ» فکر كنم معنیش یعنی سلام ! منم گفتم «چا اُ».همونجور که صحبت میکردن با اشاره گفتن که می خوان عکس بگیرن.اول خواستم مخالفتم رو نشون بدم ولی با خودم گفتم چرا که نه! حالا مگه می خوان بخورن منو؟!حجاب اسلامی هم که رعایت شده!!چند تا عکس  هم از دوستم که حجابش روسری و چادره و شبیه لبنانیهاست(و خیلی بهش میاد)گرفتن.نوع حجابش براشون جالب بود .بعدشم با اشاره گفتن که منو دوستم کنار هم بایستیم  تا این مدلی هم عکس بگیرن.تعدادی از دوستان هم نزدیک ما ایستاده بودن و با نیش باز متلک نثارمون میکردن و حالا نخند و کی بخند ... منم گفتم تا چشمتون در آد D: دوربینهاشون حرفه ای بود.بعدش يكيشون عکسها  رو  نشونم داد و با صحبت و  اشاره توضیح میداد و فهمیدم چی براش جالب  بود :) خلاصه بعدشم کلی «گراتسیا ،گراتسيا» و«چا اُ» و رفتن. ولی چرا اصلا" انگلیسی نمی دونستن؟عكسهاي جالبي  گرفتم كه هنوز وقت نشده مرتبشون كنم.ايشالا براي پستهاي بعدي ...و اين بود خلاصهء روزي كه دوست داشتم ثبت بشه .

                                                         ***

پينوشت:خدايا ببخشيد كه تو انقدر با من  مهربوني ولي من انقدر بي معرفت شدم !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:1  توسط لاست ِبرد  |