تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام

 

در آخرین جمعهء پیش از آغاز ماه رمضان، در حالیکه برای خودمان تعدادی برنامه های تفریحی  ترتیب داده بودیم، اتومبیل مان در اقدامی ناگهانی و ضد حال گرایانه، پس از خروج از پارکینگ منزل، خاموش شد و دیگر روشن نشد و  فقط تا کوچه افتخار همراهی داد. از ما اصرار و استارت(!) از ماشین انکار و مقاومت. در نهایت بجای اینکه خودمان برویم گردش، اتومبیل مان سوار کول یک دستگاه جرثقیل شده، و روانهء نمایندگی و خدمات پس از فروش گشت. ما هم ایستادیم و رفتن اش را نظاره نمودیم. در عوض برای اولین بار از نزدیک دیدیم که چطور ماشین را  با سیم بوکسل و اینجور چیزها می گذارند روی جرثقیل. هیجان انگیز بود بسی! زنده باد تکنولوژی!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:1  توسط لاست ِبرد  | 

 

اینروزا از همه چی آخرش داره  به من می رسه!

آخر شانس

آخر اعصاب

آخر مرام

آخر اخلاق

آخر حوصله

آخر فیلم

آخر اخبار

آخر دیگ(یعنی همون ته دیگ!)

آخرش که چی؟

.

.

.

خدایا آخر و عاقبتمون رو بخیر کن!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط لاست ِبرد  | 

 

چند دقیقه پیش، خونمون لرزید!

اول فکر کردم توهم زدم ولی با این صدای وحشتناکی که از دیوارها اومد، فهمیدم نه انگار جدی جدی زلزله ست! نمی دونم مرکزش کجا بود که پس لرزش ما رو گرفت!خدا بخیر بگذرونه. کاشکی از این زلزله کوچولوها بوده باشه. هر چی خونده بودم واسه امتحان امروز، پرید. الان هر صدایی میاد من هی می پرم! چه سوسولی بودم و خبر نداشتم!

چرا این اخبار هیچی نمیگه پس؟!

***

توصیه: از پوشیدن لباسهای خیلی خنک،خیلی آزاد، خیلی راحت و خیلی تابستانی، خودداری بفرمایید. چون ممکنه زلزله بیاد و مجبور بشید منزل رو ترک کنید. اونوقت اسلام به خطر میفته!

***

بعد نوشت: لینک مرتبط و جزئیات بیشتر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:31  توسط لاست ِبرد  | 

 

خیلی مسخره ست که آدم  توی آخرین طبقه ساختمون، منتظر رسیدن آسانسور باشه، بعد که آسانسور می رسه، از اون دو نفری که اومدن بالا و منتظرن تو هم سوار بشی، خیلی جدی و هوشمندانه(!)  بپرسی که: «پایین تشریف می برید یا بالا؟»

آخه بگو حواس پرت، مگه بالا طبقه دیگه ای هم هست که همچین سوالی می پرسی؟!

نصف حواسم  پیش توضیحات اون خانمه بود که چند دقیقه قبل باهاش صحبت کرده بودم، نصف دیگش هم پیش توصیه مهم مامان بود، که همیشه می گن:«حواست باشه با هر کسی سوار آسانسور نشی، خطرناکه خانم جوون»، با بقیه حواسم هم داشتم ابعاد و وسعت آسانسور رو می سنجیدم که ببینم میشه با رعایت فاصله ایمن و مناسب با اون دو تا آقای آدم حسابیانه(!)  برم برسم طبقه همکف!

دیگه حواسی واسه آدم نمی مونه که!

ما هم دغدغه هایی داریم واسه خودمون!!!

این لینک رو هم بخونید. مربوط می شه به یک جوان خلاق و با استعداد ایرانی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:38  توسط لاست ِبرد  | 

 

تازه ۹ روز بیشتر از سانحهء شوم  هوایی قزوین نگذشته!

 تازه جعبه سیاه اون هواپیمای توپولوف لعنتی پیدا شده!

 تازه می خوان بررسی کنن که ببینن علت سقوط چی بوده!

تازه دوباره یه هواپیمای دیگه هم سقوط کرده!

تازه فعلا" ۱۶ نفر مردن!

تازه مگه اصلا" جون آدما ارزش داره؟!

تازه...

 ********

بعد نوشت( به لیست بالا اضافه کنید):

پرواز ارومیه-تهران دچار اشکال و از باند خارج شد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط لاست ِبرد  |