|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
معمولا" کلاسهایی که در ساعات پایانی روز تشکیل میشن ،دیگه آخرش نه استاد توان حرف زدن داره و نه دانشجو کشش درست و حسابی .جمعا" ۶ نفر بودیم .ازساعت ۴ تا ۷:۱۵ بعد از ظهر(بدون وقفه) "فن راهنمایی" داشتیم .درس جذابیه .در مورد تور گردانی و لیدری هست.استادمون هم کاملا" مسلطه و با تجربه. اما بنده ی خدا آخرش رفت توو باقالی
بحث در مورد خصوصیات یک لیدر موفق بود و استاد میگفتن که :
"باید خلاقیت داشته باشید و این نکته ی مهم رو فراموش نکنید که در سفر مسئولیت حفظ امنیت و سلامت مسافران با شماست . به عنوان مثال : اگه قراره بروید شمال اما بهر دلیلی در آخرین ساعات قبل از سفر با خبر شدید که شمال الان خطرناکه ،بدون اینکه مسافرها متوجه بشن ،برنامه رو تغییر بدید و بروید به سمت قزوین که شهر امنیه و کاملا" امنیت برقراره "!!!!
یهو اینجور شدم
و بعد اینجوری ![]()
سریع دستمال کاغذی رو که توو دستم بود گرفتم جلوی بینیم و با خنده ای که به زور سعی میکردم مهار و پنهانش کنم ُیه نگاه کردم به اطرافم دیدم "ثنا" سرش رو گذاشته رو دسته صندلی رو به من ، چشمهاشو بسته و نیشش تا بنا گوش بازه، انقدری که زبون کوچیک اش هم معلومه ،"الیکا " رفته زیر صندلی و تکون تکون میخوره ،"میترا " و "مونیکا " از خنده بنفش شدن دارن لبشون رو گاز میگیرن که مثلا" نخندن !"شهرزاد" که گوله شده بود !همینکه نگاهمون افتاد بهم دیگه کلاس از صدای خنده هامون منفجر شد ... و جناب استاد تازه فهمید که چی گفته و چه دانشجوهای بی ادبی داره
با نیش باز و لپهای گل انداخته بر گشت بطرف تخته ![]()
***************
اینجانب معمولا" اینگونه مطالب رو نمی نویسم !شما هم نشنیده بگیرید .بگذارید بحساب جوانی ![]()
![]()
![]()