|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
که بس دور است بین ما که آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزارست
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن
سخت دشوار است ...
............................................................
رسم غریبی است .ظاهرا" چاره ای هم نیست. اینهم از عوارض بزرگ شدن است!
اینکه بیاموزی همیشه بخشی از احساساتت را پنهان نگه داری یا حتی بدتر ! در نطفه خفه شان
کنی .بخاطر خودش و خودت ، و من از این نوع آموختن بیزارم .