تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده - وجدان مثبت
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
 

اینروزا انقدر هوا عالی و لطیفه که بعد از ناهار اصلا" حسه سر کلاس رفتن نیست و آدم دوست داره روی چمنهای محوطه  بشینه و از آفتاب و نگاه کردن به طبیعت لذت ببره .ولی بخش مثبت وجدانم نمیذاره و میگه :

«بازم که داری می پیچونی!

پاشو تنبلی نکن .برو سر کلاس که آخر ترم یکی تو سر خودت نزنی، يكي تو سر كتاب»

منم میگم بی خیال بابا! بعد که میبینه حریفم نمیشه،شروع ميكنه به بد و بيراه گفتن و حرفهاي زشت از نوع خفن ميزنه... آخر سر من كم ميارم ميرم سر كلاس.ببينيم بالاخره اين بر و بچز دانشگاه همت بخرج ميدن تا ترم تمام نشده يه چند تا بازديد و اردو بريم يا نه!قراره با موزهء ايران باستان شروع كنيم و يكي دو تا سفر يكروزه به اطراف و اكناف داشته باشيم.

راستي، نمي دونم خانمهاي محترمي كه مقنعه سرشون مي كنن، چيكار مي كنن كه مقنعه شون تا آخر وقت خيلي مرتب و منظم باقي مي مونه!من شديدا" با مقنعه در گيرم.اولا" كه ده دقيقه طول ميكشه تا با يه حالت درست و حسابي رو سر مبارك تنظيم بشه.دوما" اين تنظيمات ده-دوازده دقيقه بيشتر دوام نداره.بعدش موهام در چندين جهت مختلف پريشون ميشه و حسابي كلافه ام ميكنه و مثل «ژولی پولی» میشم!

هان؟چيكار مي كنين خوب؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط لاست ِبرد  |