تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده - بهار زيباي ديوانه !
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
 

بهار با همه خوشگلي هاش يه فصل ديوونه و غير قابل پيش بينيه!همین پریروزا بود که از سرماي هوا دائم می چسبیدم به شوفاژ .همش فکر میکردم فشارم پایینه و چیزای شیرین می خوردم و همین امروز بود از گرما کلافه شده بودم و با خودم فکر میکردم چی میشد الان جايی بودم که در نهايت امنيت بجاي مانتو و مقنعه یه شلوار جين با  تیشرت آستین کوتاه می پوشیدم و نسيم  از تو  آستینام رد میشد تا يه كم ُخنكم بشه.در ادامهء همين توهمات تصوير هندوونهء قرمز تو يخچال كه صبح ديده بودمش، جلوي چشمام رژه ميرفت.

ديروز با همكلاسيها دسته جمعي رفتيم موزهء ايران باستان و موزهء آبگينه.همه چي عالي بود و چقدر خوب كه فرد بي جنبه اي تو جمع شاد دانشجويي مون نبود.استاد هم خانم جوون و شادابي بود.صبح تا ظهر موزه ايران باستان رو ديديم و بعد از ناهار هم رفتيم آبگينه.توريستهاي مختلفي هم بصورت گروهي اومده بودند.فرانسوي، انگليسي، ايتاليائي و عرب.اولین باری که رفته بودم تخت جمشید،ابهت و شكوه بي نظيرش با عث شد آرزو كنم كه اي كاش بجاي دههء ۶۰ ، اونموقع يعني زمان هخامنشيان متولد شده بودم.ديروز تو موزه، بار عام خشايار شاه و پلكان خروجي تخت جمشيد منو ميخكوب كردن و همون حس برام تداعي شد.تو موزه آبگينه هم بيشتر جذب سبك خاص معماري و تزئينات داخلي و آینه كاريهاش شدم.

چون وقتمون کم بود تو پارک روبروی موزه زير انداز پهن كرديم و  به سبک سیزده بدر،ناهار خورديم.بقول بچه ها انگار نه انگار كه الان از بازديد تمدن برگشتيم و كلا" تمدن رو زير سوال برديم.چقدر هم مزه داد . اما از توريستها بگم.اون گروه عرب ظاهرا" فرهنگ دوست، كه انگار اومدن پارك سر كوچشون نه موزه!يكي شون بچش رو بغل كرد و گذاشت پشت مجسمه شير  سنگي و شروع كرد به عكس گرفتن.راهنماي موزه هم گفت كه سريع بياد پايين.ولي مگه عربه حرف حاليش بود خلاصه بالاخره جناب توريست فرهيخته (!) با غرولند و ناراحتي عزيز دوردوونش رو از پشت تمدن ايران (شير سنگي) آورد پايين.اما تا دلتون بخواد فرانسويها آرووم  با كلاس  بودن و غرق  توضيحات راهنما شده بودن.ايتاليايي ها يه ذره  شلوغ تر.اتفاقا" بازديد ما از هر دو موزه با بازديد گروه ايتاليايي همزمان بود.تو موزه آبگينه مشغول عكاسي بودم كه دو تا خانم ايتاليايي اومدن جلو و گفتن«چا اُ» فکر كنم معنیش یعنی سلام ! منم گفتم «چا اُ».همونجور که صحبت میکردن با اشاره گفتن که می خوان عکس بگیرن.اول خواستم مخالفتم رو نشون بدم ولی با خودم گفتم چرا که نه! حالا مگه می خوان بخورن منو؟!حجاب اسلامی هم که رعایت شده!!چند تا عکس  هم از دوستم که حجابش روسری و چادره و شبیه لبنانیهاست(و خیلی بهش میاد)گرفتن.نوع حجابش براشون جالب بود .بعدشم با اشاره گفتن که منو دوستم کنار هم بایستیم  تا این مدلی هم عکس بگیرن.تعدادی از دوستان هم نزدیک ما ایستاده بودن و با نیش باز متلک نثارمون میکردن و حالا نخند و کی بخند ... منم گفتم تا چشمتون در آد D: دوربینهاشون حرفه ای بود.بعدش يكيشون عکسها  رو  نشونم داد و با صحبت و  اشاره توضیح میداد و فهمیدم چی براش جالب  بود :) خلاصه بعدشم کلی «گراتسیا ،گراتسيا» و«چا اُ» و رفتن. ولی چرا اصلا" انگلیسی نمی دونستن؟عكسهاي جالبي  گرفتم كه هنوز وقت نشده مرتبشون كنم.ايشالا براي پستهاي بعدي ...و اين بود خلاصهء روزي كه دوست داشتم ثبت بشه .

                                                         ***

پينوشت:خدايا ببخشيد كه تو انقدر با من  مهربوني ولي من انقدر بي معرفت شدم !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:1  توسط لاست ِبرد  |