|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
اتفاقی ،نگاهم افتاد به تصویر گوشه تلویزیون که نوشته شده بود:
" سال نو آوری و شکوفایی "
و فهمیدم چرا اینروزها انقدر استعدادهای نهفته ام یک به یک شکو فا می شود!
در اولین روز از سفر ده روره ای که به شمال و شمال شرقی(مشهد) کشور داشتم ، دریافتم که مقادیر زیادی فحش و ناسزا بلدم که تا آن زمان بالقوه مانده بود . البته چندان بالفعل هم نشد چون با خودم زمزمه می کردم. شروعش زمانی بود که دقیقا" چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه در صف چند کیلو متری بنزین ، در یکی از جاده های نا امن معطل ماندیم .هر چه خوراکی و آب معدنی داشیم تناول نمودیم .به چندین سی دی هم گوش سپردیم و سعی داشتیم، خوشحال و آرام بمانیم .تا اینکه ...
صحنه ای را که می دیدم باور نمی کردم .مثل پخش تصاویر آهسته، یا شبیه زمانیکه در آب غوطه ور می شوی و گوشهایت را می گیری ...مردم با سنگ و کلوخ و قفل فرمان اتومبیل و هرنوع سلاح سردی که دم دستشان بود به جان هم افتاده بودند .حضور زن و بچه و ... کاملا" بی معنی شده بود . حالا نزن و کی بزن ...(سر نوبت بنزین ).
اینهم از عوارض فروش بنزین آزاد ،با قیمت لیتری چهارصد تومان و عیدی دولت به ملت.
بعضی ها که اگر امکانش بود به خودشان هم بنزین می زدند(یعنی حلق و معده و اینا ... فکر بد نکن ) تا از این فرصت استثنایی کاملا" بهره مند شوند!.افتضاحی بود . بعد از دیدن این تصاویر محیر العقول بود که استعداد ناسزا گویی ام شکوفا گردید .اما بی هدف ! به کی و چی ؟نمی دانم .
در مورد WC هم که قبلا" مطلبی نوشته ام . در یکی از همین WC های عمومی که جمعیت و میکروب در آن موج می زند ، روسری ام به روی زمین سقوط کرد و خیس آب شد! و مجبور شدم ، همه صندوق عقب ماشین را تخلیه کنم تا به چمدانم برسم و در میان انبوه لباسها روسری دیگری یافتم.سپس مجددا" وسایل را به صندوق برگردانم !و باز هم من ناسزا گفتم ...زمانی هم که روسری جدید را بر سر گذاشتم از دیدن قیافه ام حسابی خندیدم . انقدر چروک بود که گویی همین الان از دهان گاو در آمده . این روند شکوفایی استعداد ناسزا گویی ام تا رسیدن به دو راهی چالوس – مرزن آباد بدلیل ترافیک و ...(شاید هم سه راهی، خوب یادم نیست ) ادامه داشت.سه _ چهار روز آخر ، در آرامش و طبیعت بی نظیر کلار دشت سپری شد .حال که صحبت از سفر شد ، و از آنجایی که بنحوی با رشته تحصیلی اینجانب مرتبط است ، بد نیست بدانید که بهترین برنامه طراحی گردشگردی در ایران متعلق است به سالهای۱۳۵۲-۱۳۵۰ که بر اساس آن قرار بوده در آمد گردشگری جایگزین در آمد نفتی شود.البته با توجه به شرایط موجود ، طرح مذکور شدیدا" آرمانی جلوه می کند .در تمام مسیر سفر دو نکته بیش از همه نظرم را جلب نمود:
یک ـ متاسفانه در اکثر شهرستانها دانشگاهها با فاصله چندین کیلومتری از بافت شهری واقع شده اند و با افتخار یک تابلو هم نبش جاده تعبیه شده که نام دانشگاه را نشان میدهد اما تا جایی که چشم کار می کند بیابان لم یزرع است .
دو ـ آبادی ها و روستاها ، خانه هایی با سقفهای گلی و طویله های شان مرا به فکر فرو برد که چقدر فاصله است بین من و تو آن دختر و پسر روستایی و بادیه نشین ؟ افکارمان ،نگرانی ها ، توقعات ،حتی نوع عشق ورزیدن هایمان ؟من و تو چند روز یا چند ماه می توانیم خودمان را جای آنها بگذاریم ؟اصلا" می توانیم ؟و باز هم چقدر فاصله است میان من و تویی که در آن سوی آبها در کشوری ابر قدرت ساکنی و برترینهای تکنولوژی را در اختیار داری ؟قصدم زیر سوال بردن هیچ قشر خاصی نیست ... گرفتی چی شد ؟!
طی سه روز گذشته با احتیاط از کنار قفسه کتابها رد می شدم ، که مبادا چشمم بیفتد به کتابهای چاق و تپل و مپلی که منتظر هستند من همت بخرج دهم و بخوانمشان ( از فردا به امید خدا ).امروز رفتم جهت ابتیاع باقی مانده شان که از این لیست بلند بالا فعلا" فقط دو تایش موجود بود .
از صمیم قلب امیدوارم سال جدید ، سال شکوفایی بهترینها برای همه مان باشد .
پ ن ۱: تبریک فراوان به عباس آقا. خانم ها آقایان ، بشتابید جهت دریافت امضاء، چرا که، بچه فنی در صدر اخبار جهان قرار گرفته اند .
پ ن ۲: جناب پژوهنده عنوان " پژوهنده " حقیقتا" برازنده شماست .باز هم ما را از نتایج جستجوهای اینترنتی تان بهره مند نمایید.
خدایا ، سپاسگزارم...![]()