|
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
|
چقدر خوب که قسمتهایی از کوه به پله های سیمانی مجهز شده بود .دیشب انگار که پله برقی دیده باشم سریعا" و بدون برنامه ی قبلی پیشنهاد دادم کوه نوردی کنیم .صعود پر شکوهمان پانزده دقیقه طول کشید! نفس نفس زنان رسیدیم به نقطه ی مورد نظر .آسمان هم کم و بیش ابری بود . .پس از هفت ـ هشت دقیقه و بروز کلی شوق و ذوق بصورت اصوات و خنده های عجیب و غریب که پنداری رشته کوههای کلیمانجارو را فتح کرده ایم تازه فهمیدیم ای دل غافل عده ی دیگری هم بجز ما (حدودا" بیست نفر) حضور دارند که قطعا" مبهوت ابراز احساساتمان شده بودند و ما هم از شدت ذوق زدگی و تاریکی ندیده بودیم شان و لذا سریعا" مودب شدیم و به حالت سنگین و رنگین و وزین برگشتیم.چند تایی هم عکس گرفتیم که البته هیچ کدامشان کادر بندی درست و حسابی ندارد و هر بار یکنفرمان بدون سر یا دست افتادیم .فرود غرور آفرینمان هم بیست دقیقه طول کشید و کل مسیر برگشت را از غرغرهای دوست داشتنی عزیزی بهره مند شدیم .چون کفشهای خوشگل و پاشنه بلندش ابدا" برای کوهنوردی شبانه مان مناسب نبود و دو سه باری تا آستانه ی سقوط با هم پیش رفتیم !
جایتان خالی... اثر نسیم خنک کوهستان و چشم انداز زیبای شهر در شب معجزه بخش است و رخوت و خستگی روزمره ها را حسابی از جسم و جان دور می کند .از این به بعد سعی دارم بیشتر لحظه های شادی را اینجا به ثبت برسانم .غمها خودبخود می آیند و ثبت می شوند .اما شادیها را باید خودت بسازی و نگه شان داری .
شاد باشید ...