تبليغاتX
پرنــده ء گـــمشده - پرواز
دست نوشته های کم و بیش روزانه ام
 

روزگاري اين تن برهنه پر از پرهاي رنگين بود.روزگاري بالهايي داشتم كه نيرومند پرواز مي كرد.دير زماني بود كه پرواز مي كردم .ولي اي واي .......... واي كه زود پريدم زماني كه پريده بودم پنجره ات را بسته بودي .به شیشه شکستنم را شنیدی؟

می دانم که نشنیدی .من سقوط كردم و بالهايم شكست .

اندكي بعد كه دوباره بال و پر گرفتم شروع كردم به سوزاندن تك تك پرهايم شايد سيمرغي برمن شكسته ظاهر شود و  بلند پرواز كردن را به من بياموزد.اما حيف تمام پرهایم سوخت و سيمرغ نيامد. برهنه شدم آنچه از پرواز مي دانستم هم از يادم رفت . اكنون مرغ بي و بال پرم.

روزگاري دل من خانه اي داشت در سينه ام آنجا آرام آرام مي تپيد اما خيلي دير فهميدم آن خانه قفس بود و منزل نبود. دل خود را زنداني كرده بودم بي آنكه بدانم كه اين پرنده زنداني در قفس سينه خود استاد پرواز است . دير شد روزي فهميدم كه پر وبالم شكسته بود. دست به سوي سينه بردم و در قفس را باز كردم و دل خود را پرواز دادم .آزادش كردم .در آسمان چه زيبا چرخيد‌ چقدر زيبا پرواز بلد بود و چه بلند مي پريد وقتي كه مي رفت آرام در گوشم نجوا كرد :

<<منتظر باش .روزي بازخواهم گشت و به تو پرواز را خواهم آموخت>> بيچاره نميدانست كه من ديگر پري براي پرواز ندارم همه را سوزانده بودم تا سيمرغ بیاید.

هميشه منتظر سيمرغي بودم كه بياید و پرواز را به من بياموزاند بي خبر از اين اينكه بهترين معلم پرواز را درون سينه ام زنداني كرده ام همه پرهاي رنگين ام را براي آمدن سيمرغ خيالي خاكستري كردم و ديگر پرواز نخواهم كرد. من گول روياهايم را خوردم .حتي اگر پرواز کردن بياموزم ديگر نخواهم پريد .نمي توانم بپرم .
اكنون منتظرم . منتظرم كه روزي دلم بازگردد و روي بامم نشيند و برايم از دور دور ها بگويد.برايم
بگويد چگونه به ديگران پرواز آموخته و آنها را تا پنجره پرانده نه پنجره بسته ! پنجره باز و چه
زيبا كوچشان به مقصد رسانده .
منتظرم بيايد و از لحظه پرواز بگويد از لذت آموختن بگويد مي خواهم بگويم كه پس از او ديگر در قفس سينه ام را نبسته ام ولي هيچ وقت اين آشيانه پر نشده . مي خواهم بگويم چگونه هر روز غبار از سينه مي زدايم ولي باز تار عنكبوت مي بندد.

دلم برايش تنگ شده خلاء سينه ام را احساس مي کنم پوچ شده ام تنها انتظار زنده نگهم  داشته است انتظاري كه روز به روز خالي ترم مي كند. مي دانم روزي تمام مي شود اما نميدانم كدام روز ؟
اينها را براي تو مي نويسم دل من، پرنده كوچك من، فكر نكن من زندانبان تو بودم .عاشقان را  جز ديوانگي هنر نيست فكر نكن از اينكه آزادت كرده ام پشيمانم .هرگز! غمگينم. پشيمان نه !

پرواز كن هر چه مي تواني بلند بپر آنقدر از زمين فاصله بگير که  تير هيچ صيادي به خود اجازه نزديك شدن به حريم پاكت را ندهد. ولي هرگاه از روي بام من گذشتي لحظه اي فرودآ و برايم از پرواز بگو .از لذت رسيدن به پنجره بگو. از لذت لمس كردن آسمان بگو . آسمان را حد نيست براي تو .اما براي من حدي است نه بيشتر از نوك انگشتم . اما نگاه آن هم به آسمان اشاره مي كند بدان كه هميشه در سينه ام جايي برايت هست تا وقتي من هستم تمام وجودم براي تو هست به اين تن برهنه نگاه نكن روزي صاحب عالمترين پرهاي عالم بود . به اين بالهاي لاغر و عريان نگاه نكن روزي عاشق توانشان بود بايد يادگرفت باور كرد هيچ‌چيزي ابدي‌نيست پرنده من. زود تمام خواهد شد پس زودتر برگرد و اگر مرا نديدي :‌


پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:10  توسط لاست ِبرد  |