ساعت بیولوژیک

 

وقتی شربت «دیفن هیدرامین» ساعت بیولوژیک بدن ات رو شگفت زده می کنه، مثل یک دختر خوب ساعت ۹ شب، قبل از اینکه شام خورده باشی،میری می خوابی و سه صبح هم بیدار می شی، خوب حالا  تصمیم گیری سخت شده دیگه!! الان باید برم سراغ شام دیشب یا نه، بهتره صبحانه آماده کنم؟ فعلا" چای!

اصلا" ماهیت وجودی چای برای مواقعی ِ که تصمیم گیری دشواره:

- یا می خوای یه تصمیمی بگیری و حیرونی، چای می خوری! تلخ، بدون قند!

- یا یه تصمیمی گرفتی، پشیمون شدی و حالا حیرونی، چای می خوری. ولی از زور ناراحتی چای رو هورت می کشی!

-  یا یکی یه تصمیمی گرفته و  تو حیرونی! و از بس گیجی و ناراحت که چای رو داغ داغ میریزی تو حلق ات!

- یا می خوای یه تصمیمی بگیری که یه بیچاره ای حیرون بشه!  چای رو با شکلات یا ۳ - ۴ تا قند می خوری!

 در اغلب  شرایط ِ بالا، آدم ِ(ایرانی) میره سراغ چای. حالا یا قبلش چای می خوره، یا بعدش! چه فرقی داره!

منهم برم چای ام رو  بخورم بعدش برم سراغ کتابها ببینم بالاخره چقدر ازشون دستگیرم میشه...

یک ُپست mp3

 

نائب الزیاره شما دوستان، برگشتم، دیروز چهار صبح، شاد و پر انرژی، اوقات خوش و خلوت، تفکرات بیشتر و راحت تر، یک دوربین پر از فیلم و عکس، شرکت در عروسی خانم دکتر و آقای دکتر،خرید یک عدد میونِلِ خوشگل، دوباره سرماخوردگی شدید، فعلا" دو تا آمپول،  همچنان بیزی، تشکر فراوان بخاطر تبریکات و کامنت های محبت آمیز پُست قبلی...ارادتمند شما!

 

جریمه

 

هیچوقت تفاوت بین سرهنگ،سرگرد، افسر ،گروهبان و سروان و غیره رو متوجه نشدم و هیچوقت هم سعی نکردم یادشون بگیرم. از نظر من به دو گروه تقسیم می شن. یا «آقای پلیس»  هستند یا «جناب سروان». اگه ستاره ها و جینگول بینگول های روی دوشش زیاد باشه و بنز پلیس سوار باشه می شه آقای پلیس، اگر هم لباسش ساده تر و تزئیناتش هم کمتر باشه، مثلا" یه ذره از سرباز وظیفه ها بهتر، می شه جناب سروان! 

نرسیده به چهار راه دو عدد جناب سروان ایستاده بودند، تازه از پارک اومده بودم بیرون و داشتم کمربند رو می کشیدم که جناب سروان اولی با چهره ی خندان اشاره کرد کمربندات رو ببند.با سر جواب دادم که بله، دارم می بندم جناب سروان دومیه هم انگار می خواست جناب سروان اولی یه رو ضایع کنه، اشاره کرد بزن کنار! بهش گفتم که من تازه از پارک اومدم بیرون، داشتم کمربند رو می بستم ، اما شما مهلت ندادید! گفت باید قبل از حرکت می بستین خانم. مدارک لطفا"... منهم عمرا" با این قشر چونه بزنم، چون طبق روایات و شنیده ها و دیده ها،  بعضی هاشون اهل دریافت رشوه و در مواردی عشوه هستند! گفتم بله حق با شماست، بنویسید.

دستم درد نکنه!به این ترتیب و با کلی ادعای قانونمندی، اولین برگه ی جریمه رانندگی عمرم صادر شد. حالا اگر سبقت یا سرعت غیر مجاز یا حرکت خطر آفرینی بود، خوب  یه چیزی، ولی نبستن کمربند اونهم در حالی که فقط دو سه دقیقه است که از پارک خارج شدی یه کم ضایع ست ;)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

پینوشت: برگه ی اعلام نتیجه رو امروز گرفتم. نوشته: از نامبرده آزمایشات خون و اعتیاد و رادیوگرافی به عمل آمد، نامبرده فعلا" سالم است.

 «فعلا" سالم است»، یعنی چــــــــــــــی؟! یعنی همین فردا قراره معتاد شم بیفتم تو جوب آب یا مثلا" آنفولانزای خوکی بگیرم؟

 

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه

 

از آن روزهایی بود که بی دلیل خیلی خیلی سر حال بودم. تلفنی از کلینیک مربوطه وقت گرفته بودم  و در کمترین زمان ممکن (۱۰ دقیقه) آماده شدم و ۵ دقیقه زودتر از وقت مقرر رسیدم. ساختمان برایم غریبه بود. از خانم بسیار شیک پوشی که منتظر رسیدن آسانسور بود، سراغ کلینک را گرفتم. موقع خروج از آسانسور به خانم تعارف کردم که اول شما بفرمایید، نه امکان ندارد، خواهش می کنم .... دوباره به دنبال علائم رفتم. پذیرش شدم منتظر ماندم تا نوبتم شد. درب اتاق را که باز کردم با همان خانمی که توی آسانسور با هم بودیم مواجه شدم. ایشان همان خانم دکتری بود که باید از من تست سلامت روانی می گرفت و  چون یک جور خاصی خوشگل بود(از  آن قیافه های که آدم دوست ندارد چشم ازشان بر دارد)  چشم از صورتش برنداشته بودم و ناخودآگاه توی آسانسور لبخند های بی دلیل تحویلش داده بودم!! 

بعد از مصاحبه و مشاوره و تست هوش و غیره، جوابش را نوشتند و گذاشتند توی یک پاکت مهر و موم شده و فرستادند برای روانپزشک بعدی برای صدور جواب نهایی!

اینجا یک کشور در حال توسعه است. مردم عادت دارند به خودخوری، خود درمانی و پنهان کاری. بر خلاف اکثر کشورهای پیشرفته دنیا که اغلب افراد چند وقت یک بار و به طور منظم می روند پیش روانپزشک یا روانشناس، اگر کسی با پای خودش ماه به ماه برود برای مشاوره ی روانی، یک مارک «روانی»یا «آدم مشکل دار» یا «طرف قاطی داره» به او می چسبانند که صد تا مشکل دیگر هم از بغلش ایجاد می شود. البته این نکته که روانپزشکان و روانشناسان هم تا چه حد صلاحیت دارند و قابل اعتماد هستند، جای تامل دارد و بحث اش جداست. تعارف که نداریم! منهم از این قاعده مستثنی نیستم. یعنی با پای خودم نرفتم که ! فرستاده شدم. مجوز گرفتن حالا هر جور مجوزی که باشد، دنگ و فنگ خودش را دارد مثل گواهی سلامت روانی، جسمانی، عدم سوء پیشینه، عدم اعتیاد و غیره ... و آخرش هم معلوم نیست که آیا آنچنان که باید و شاید کارائی دارد یا نه. مجوز را می گویم...چرا؟ خوب به همان دلیل بالائی: «اینجا یک کشور در حال توسعه است»

من دیوانه بازی های خاص خودم را دارم.تو* هم داری، همه مان داریم و من عاشق بعضی از دیوانه بازی های خودم هستم و اگر روزی قرار شد  کسی را برای بقیه زندگی همراهی کنم باید تک تک این دیوانه بازی هایم را خوب ببیند، چه بهتر که دوستشان بدارد. اگر دوستشان نداشت، بپذیرتشان و منهم شیفته ی دیوانه بازی هایش شوم. اصلا" برای همین است که می گویند دیوانه چو دیوانه بیند، خوشش آید! 

* تو به مفهوم جنرال و عمومی اش.

پینوشت۱: به سلامتی گواهی سلامت روانی دادند. روان بنده مشکلی ندارد.انتظار داشتم بگویند انسان مضطربی هستی، اما شواهد و قرائن می گوید نیستم.

 

تمرین ِ  ِخنگ بازی

 

چه کنم با این حافظه ی زیادی پویا؟! گاهی هیچ جوره نمی شود دور اش زد، گاهی هم برعکس،  کاملا" منفعل می شود.فعلا" در حال تمرین خنگ بازی (همون خنگوول بازی) است. نمونه اش همین پریروز که عینک آفتابی نازنین ام را توی یکی از کتاب فروشی های انقلاب جا گذاشم و گم شد که گم شد!

پینوشت: خدا را چه دیدید، شاید همین روزها «پرنده گمشده» پیدا شود...