راه چاره
اگه با تاکسی برم دور از جونم یهو دچار خفگی و ایست تنفسی می شم!
اگه با هیچ کدوم هم نرم که خوب کلا" بیچاره می شم!
دارم دنبال یه راه حل ترکیبی کم ضررتر می گردم. ماشالا چقدرررر تنوع، چقدرررر حق انتخاب!!!
اگه با تاکسی برم دور از جونم یهو دچار خفگی و ایست تنفسی می شم!
اگه با هیچ کدوم هم نرم که خوب کلا" بیچاره می شم!
دارم دنبال یه راه حل ترکیبی کم ضررتر می گردم. ماشالا چقدرررر تنوع، چقدرررر حق انتخاب!!!
با صدای ِوز ِوز بیدار شدم. با چشمای نیمه باز به سقف خیره شدم! یک گلولهء سیاه رنگ، که داره جت وار دور چراغ میچرخه!
خرمگس! تو این سرما، اینجا؟!
چشمامو می بندمو بی خیالش می شم. اما صداش بدجور اذیت می کنه.سرمو آرووم می چرخونمو به دور و برم نگاه می کنم و می گردم دنبال نزدیک ترین سلاح ممکن برای خلاص شدن از دست خرمگس ِوزِِِِِ ِوزِزوو. تنها گزینهء مناسب و در دسترس شال نازنینمه که روی صندلی آویزونه! از فکرشم دلم بهم می خوره و وجدان درد گرفتم . کار چندشیه ولی انتخاب دیگه ای دم دست نیست. با بی حوصلگی پاشدم شال رو بر داشتمو خرمگسو نشونه رفتم. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار ...بار پنجم انگار خورد به هدف. صدای ِوزش قطع شد. خوشحال شدم! داشتم دنبال جنازه اش می گشتم که یهو فاتحانه و شاکیانه از پشت کتابخونه پرید بیرون! گیج می زد چند باری با ُمخ خورد تو دیوار. ولی هنوزم دیوونه وار می چرخید. من جای اون سرگیجه گرفتم. زیر لب یه حرف زشت نثارش کردم و خسته و متفکرانه نشستم لبهء تخت. اونم نشست رو آینه! چند لحظه گذشت. بهش گفتم که بیا جون مادرت برو. من نمی کشمت تو هم مثل بچه آدم برو . آروم و آهسته و (با حسن نیت) بدون سلاح پا شدم که دوباره شروع نکنه به جفتک اندازی. پرده رو زدم کنار، درب بالکن و توری رو باز کردم، باد سرد خورد تو صورتم. یکی دو دور دیگه بطور افتخاری و قر قمیش وار (حالگیری) دور چراغ زد و ِوز ِوز کنان از درب بالکن رفت بیرون.
با اینکه خیلی وقتا زبون خوش جواب نمی ده اما همچنان فسفر خرج کردن و مذاکره ، بسیار بهتر تَر از بکارگیری انرژی مکانیکی - ماهیچه ایه! حتی اگه سوژه سمج و لجوج باشه در حد خرمگس!