سخن آخر

 

تا حالا شده صبح یه روز سرد تعطیل بیدار بشی، خونه سکوت مطلق باشه، تنها باشی، واسه اینکه خوابت نپره، صورت نشسته، اول یه چرخی تو خونه بزنی و پیغاماتو چک کنی، بعد یه سیب قرمز برداری و همینطوری که داری به سیبه گاز می زنی، سلانه سلانه برگردی تو اتاقت، پتو و بالشتو برداری کشون کشون بیاری جلوی شومینه دراز بکشی، سیبه رو تا آخر بخوری و بعدش زل بزنی به آتیش شومینه و همینطوری که داری تو ذهنت آخرین تصمیمات ات رو مرور می کنی، چشمات کم کم سنگین بشه و دوباره خوابت ببره ؟

ــــــــــــــــــــــــــــ

پ.نون۱: قبوله این آخرین پست امسال باشه؟ میشه؟ چرا نمیشه!

پ.نون۲: ایشالا اگر برگشتم و تا اون موقع این وبلاگ هم سرجاش بود، دوباره می نویسم.

پ.نون ۳: سلامتی و شادی شما .

 

خانِ هفتم

 

کم کم در و دیوار اینجا داشت تار عنکبوت می بست! اما چاره اي نداشتم . اول امتحانات پایان ترم، بعدش هم طي مراحل نهايي مجوز شغلی جدید ما  و بالاخره رسيدن به خان هفتم یا همون گز.ینش و چند روز آینده هم انتخاب واحد ترم جدید.  بالاخره گز.ینش رو هم پشت سر گذاشتم. در یک اقدام ناجوانمردانه در حالی که کمتر از 24 ساعت تا موعد مقرر وقت داشتم، تماس گرفتند و ساعتی رو تعیین کردند و گفتند تشریف بیاورید هسته مرکزی گز.ینش سازمان در خدمتتون هستیم! شناسنامتون هم فراموش نکنید.  هر چند غیر منتظره نبود اما استرس اش اجتناب ناپذیر بود.

جای شما نه خالی، چیزی از بازجویی کم نداره. البته پیشتر خودشون زحمت کشیده بودند  و جد و آبادمو جستجو کرده بودند اما محض احتیاط ! باز هم پرسیدند. بعدش هم  بدون تنفس یه عالمه سوالات سی.یاسی ، مذهبی، عقید.تی.

چون احتمال می دادم که درباره مراجع ِ *تقلید هم بپرسن، قبلا" از دوستی  که در ز مینه مسائل و ریزه کاری های مذهبی  وارده،  پرسیده بودم که در حال حاضر  کدوم یکی از مراجع*تقلید با نظا.م توافق بیشتری داره؟

ایشون هم گفته بودن «نوری*همدانی».

از قضا سوال پرسیدند که نظرت در مورد مرجع *تقلید چیه و مرجع* تقلیدت کیه؟ منهم بر اساس اطلاعات  کسب شده، جواب دادم «نوری* همدانی» !

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بحث کشیده شد به مرجع*تقلید. دوباره گفت مرجع *تقلیدت؟

چی جواب داده باشم خوبه؟

بی درنگ جواب دادم، «موسوی* اردبیلی» !!!!

فک کن!

طرف اینجوری شد:  (آیکون یه ابرو بالا)

منم اینجوری: (آیکون سوت زدن و نگاه کردن به گنجیشکا)

حالا بعدش  هر چی فکر می کردم که ربط این دو تا شخصیت بهم چیه و چرا من همچین جوابی دادم، چیزی به ذهنم نمی رسید! جز اینکه خوب  هم اردبیل سرده و هم همدان!

انصافا" خوب از پس سوال ها بر اومدم و کم نیاوردم بجز این آخری که مغلوب تجربه طرف و استرس خودم شدم. به علاوه اینکه ضمن صحبت کردن دائما" مخاطبم رو آنالیز می کردم. انگار که منم گز.ینش  اش کردم اما به روش خودم!

البته در کمال صداقت وقتی پرسید نماز *جمعه میری یا نه؟ یا راه.پیمایی. 22 .بهمن؟

گفتم نه!  هر چند می دونستم ممکنه عواقب خوبی نداشته باشه...

از شوخی گذشته تا همین امروز احساس ناخوشایندی داشتم که علیرغم میل باطنی ام و برای اینکه اینروزها کوچکترین اظهار عقیده رو به مسائل سی.یاسی ربط میدن و از سر اجبار و نه عقیده ی قلبی ام، مجبور شدم به تظاهر هر چند کوتاه! و حقیقتا" دلم سوخت برای کسانی همه زندگیشون به تظاهر  سپری می شه  و بین ارزشها و باورهای خودشون، خانوادشون، جامعه و نظا.م، در موندن! به نظرم این دسته هم به خودشون آسیب می رسونن هم به اطرافیانشون!

ترم جدید تحصیلی داره شروع میشه. خستگی ام در رفته و انرژی گرفتم. از طرفی این خان هفتم و استرس اش هم تمام شد. امیدوارم که از این بعد با فاصله ی کمتری بنویسم...

و این بود گذشتن  من از خان آخر!

باشد که رستگار شویم ...