حافظا !
حافظا!
آرووم و بی هیاهو داریم زندگی می کنیم، هیچ هوایی هم به سرمون نیست و نیت خیرمون هم یه چیزه دیگه ست، اونوقت شما همه اش عشقولانه جوابم رو می دی، همه اش پیغام ارور ارسال می کنی! سر به سرم نذار لطفا" !
حافظا!
آرووم و بی هیاهو داریم زندگی می کنیم، هیچ هوایی هم به سرمون نیست و نیت خیرمون هم یه چیزه دیگه ست، اونوقت شما همه اش عشقولانه جوابم رو می دی، همه اش پیغام ارور ارسال می کنی! سر به سرم نذار لطفا" !
گاهی اوقات انقدر شرایط تلخ و دشوار می شه که با هچ حرف و کلامی نمی شه یک نفر رو دلداری داد. و در آغوش گرفتن چه نعمت بزرگیه...جزء اینکه سرش رو بذارم روو شونه هام تا راحت هق هق کنه و خودمم بی صدا باهاش اشک بریزم، نتونستم کاری کنم یا حرفی بزنم. تسلی دادن دوست عزیزی که انقدر ناگهانی پدرش رو از دست داد، اصلا" آسون نیست. روز سختی بود امروز و فردا بمراتب روزیه سخت تر و دشوار تر...
سرفه، عطسه، تب، لرز، گلو درد، فین فین...آمپول (تعدادی)، کپسول، شربت ِ گایافنزین (مزه در حد زهر مار)...سوپ، آب میوه، خواب !
بعد از گذشتن شونزده هیفده روز از سرما خوردگی اول، برای دومین بار مبتلا شدم. اینبار شدیدتر!
میشه بسه؟!
کلافه شدم خوب!
الان اصلا" وقت اش نبود!
آدم نمی داند همین یک روز را برود کاشان و دوباره «باغ فین» و مراسم گلاب گیری را ببیند!
یا برود «باغ لاله های گچسر» و آن لاله های شگفت انگیز اش را ببیند!
یا نه، کلا" از طبیعت گردی صرف نظر کند و همین یک روز را برود نمایشگاه کتاب!
***
بعد نوشت: نمی دونم فردا عکس العمل استادم چجوریه وقتی بعد از ارائهء یکسری دلائل کاملا" منطقی بهش بگم آقا من کلا" بی خیال تحقیق و نمره اش شدم، شما هم بی خیال شو تو رو خدا. مطمئنا" خوشحال نمیشه اما حتما" توو دلش میگه آفرین به این همه شجاعت و صداقت!!!!!!!
چهار روز هم که گذشته باشه، ولی وقتی صبح چشم باز کنی و ببینی غنچه های دسته گلی که شب تولد ات هدیه گرفته بودی، یهو با هم شکفتن و باز شدن، همین بسه برای ساخته شدن همهء روزت.


«کلاردشت، بهار ۸۹»
***
این عکس رو خیلی دوست دارم. یه جورایی مثل گذر زندگی می مونه. یه سال کم رنگ، یه سال پر رنگ، یه سال تیره، یه سال روشن،یه روز شاد، یه روز غمگین، یه روز خسته و نگران، یه روز پرنشاط و امیدوار...
چترها را باید بست، زیر باران باید رفت
.
.
.
و هی رفت و رفت و رفت...و حسابی خیس شد! خوب تا اینجا که مشکلی نیست، حتی تا دو ساعت بعدش هم خبری نیست و هنوز سبکی و داری ته مانده آن حس ناب را مزمزه می کنی. اما دوساعت بعدش چنان تا صبح در تب می سوزی که همه آن سرخوشی رسما" از دماغت در می آید. افتان و خیزان و نالان می روی دکتر، (مجبوری)بی درنگ دو تا آمپول تجویزی را تزریق کنی، با یک کیسه قرص و شربت تلخ و کلی توصیه های ایمنی بر می گردی خانه.
بنظرم صدایم شبیه بچه گربه ها شده! با این صدای ضعیف و گرفته با همسادمون (!) احوال پرسی کردم، یه جوری نگاه می کرد انگار بچه گربه دیده که داره به جای سلام میگه «میو میو» !
وسط اینهمه سر شلوغی هایم، چنان با ذوق و حوصله می نشینم ناخن هایم را لاک نسکافه ای رنگ می زنم و شکلات تلخ می خورم که انگاری بیکار ترین و بی غم ترین عالم منم!
ده دقیقه بعدش هم البته دیدنی است که تند تند دارم با یک دست مقنعه ام را اتو می کشم و با آن یکی دستم، خرت و پرت ها و وسائلم را از توی کیف فسقلی ه، می ریزم توی آن کیف بزرگتره، با یک لبخند شیطنت آمیز بر لب! که یعنی آخ جون! دیرم شد!
*دقیقا" الان هم دیرم شده!!!
**این بارانهای بهاری رسما" دارد دیوانه ام می کند ها !