خونه تکونی ِ فصلی

 

ظهور و بروز انگیزه خیلی پدیده ها فصلی هستن و با گردش فصول مرتبطن. مثل میوه های فصلی، بیماری های فصلی، مهاجرت فصلی، مشاغل فصلی، بارش های فصلی، عاشقی فصلی، تنبلی فصلی، افسردگی فصلی  و حتی خونه تکونی فصلی. منهم از اول تابستون به خودم قول داده بودم که همچین اساسی بیفتم به جون خونه و تمیزکاری. بهر حال امروز توفیق حاصل شد!!!

آری!

من کوزت!

من سیندرلا!

من حنا دختری در مزرعه!

از در و دیوارا و دبلیو سی و حمام بگیر حتی تا سنگهای قرنیز و کابینت و آیفون و کلید پریزها رو تمیز کردم و برق انداختم .خودم دارم حض اش رو می برم.  اصلا" این صدایی هست که جاروبرقی داره آشغالا رو می خوره ها، لذت بخشه! انرژی زاست.  هیچکدوم از ناخنهای نازنینم هم نشکسته. کلا"بدون هیچگونه جراحت و خسارتی ! هبچوقت دوست نداشتم  یکی دیگه بیاد خونمون رو تمیز کنه. چون اولا" هیچکی اونجور که دلم می خواد تمیز نمی کنه، دوما" ممکنه بیاد اینجا و یه بلا و ملایی سرش بیاد، مثلا" از رو چهار پایه بیفته توو کوچه و خونش بیفته گردن ما، سوما" از نظر امنیتی دوست ندارم غریبه بیاد تو خونمون، چهارما" حس نوع و دوستی و انسان دوستی ام تحریک میشه. تنها بدیش این بود که دستکش سوراخ شد، منم بی خیال دستکش شدم. الان دارم خفه می شم از بوی سفید کننده و به فین فین افتادم.


دلواپسی


عصری رفته بودم شهر کتاب چند جلد کتاب بخرم. تقریبا" نیم ساعتی هم  طول کشید. وقتی برگشتم و داشتم سوار ماشین می شدم، راننده ماشین پشت سری پیاده شد و گوشی موبایلم رو نشونم داد و گفت خانم این گوشی شماست ؟

با تعجب گفتم بله، گوشی منه!

گفت زیر ماشینتون افتاده بود. من به آخرین تماسی که داشتین زنگ زدم. سریع با مامانتون تماس بگیرید چون خیلی خیلی نگران شدن.ازش خیلی تشکر کردم. سریع با مامانم تماس گرفتم. چشمتون روز بد نبینه. صدای بغض آلودش رو که شنیدم به وخامت اوضاع پی بردم. مامانم از شدت نگرانی حالش بد شده بود. فکر کرده بود که مثلا" من تصادف کردم یا بلای دیگه ای سرم اومده که گوشیم افتاده تو خیابون دست یه غریبه. یعنی دقیقا" همون موقعی که من ریلکس و باحوصله مشغول انتخاب کتاب بودم،مامانم هم احتمال هزار جور اتفاق ناگوار رو  می داده و حسابی ناراحت و دلواپس بوده و منتظر خبری از من.می دونید که مادران گرامی در حالت عادی و طبیعی هم نگران بچه هاشون هستن چه برسه همچین خبر مشکوکی هم بهشون بدن!

ظاهرا" وقتی از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه متوجه بشم، موبایلم افتاده زیر ماشین و این آقا گوشی رو دیده و منتظر شده بود تا من برگردم.  تو جامعه ای که  سرقت و کیف قاپی فراوونه و واسه یه گوشی موبایل  بی ارزش، می زنن آدم رو داغون می کنن، هنوز هم آدم های با معرفت پیدا می شن. خدا رو شکر ...

و اینجوریه که بعضی اوقات آدم ناخواسته عزیزان اش رو ناراحت می کنه! 

***

1.پینوشت خیلی فرهنگی (کتابهایی که خریدم):

«بادبادک های آزادی»، کتابی در فلسفه آزادی، نوشته کاظم عابدینی مطلق.

«کرگدن» نوشته اوژن یونسکو، ترجمه جلال آل احمد.

«مثلث قائمه»، نوشته علی اکبر ضامن ضرابی «سوشیانت».

2.پینوشت خیلی غیر فرهنگی: یکی از دوستان یه جوک یه ذره + 18 اس ام اس زده بود. اگه اون آقاهه که گوشی رو پیدا کرد، علاوه بر آخرین تماس، آخرین اس ام اس رو هم چک کرده باشه! نععععععع!!!

خوب حتما" کلی هم خندیده و گفته چه بی ادب!


َپکیج



همون موقع ها که سریال لاست خیلی داغ بود و دیدن اش همه گیر شده بود و هر صفحه ای رو که باز می کردی، شونصد تا تبلیغ لاست رو نشون می داد، دو تا پکیج  این سریال رو بصورت جداگانه هدیه گرفتم. یک سری از طرف خواهر جانمان، یکی هم از طرف برادر جانمان. یک بسته اش رو که حتی هنوز باز نکردم. اما به دلائلی دیگه وقت نشد همه اش رو ببینم. فقط تونستم دو تا دی وی دی اش رو ببینم. تازه، دی وی دی دوم هم نصفه دیدم. رسیده بود به اونجاها که راه افتادن رفتن بالای کوه تا با بی سیم پیام کمک ارسال کنن. از اون موقع تا حالا، هر وقت چشمم میفته به اون دو تا پکیج یه کوچولو ذهنم تحریک میشه. یکی به این دو تا سوال جواب بده لطفا"  و ذهن «لاست ِبرد» رو از درگیری با سریال لاست رها کنه! ثواب داره!

1. اون جونوره چی بود که تو جنگل راه میفتاد دنبال این گمشدگان و می خواست بخوردشون؟

2. بالاخره از اون جزیره نجات پیدا کردن یا نه؟


 

جای شما خالی


دلم تنگ شده بود برای یه سفر طولانی تو این جاده های پر خطر، برای هیجان سبقت گرفتن از تریلی، برای خوندن شعر نوشته های کامیون و نیسان، برای چرت زدن های توی ماشین که وقتی چشم باز می کنی می بینی یه جای دیگه ای، برای دراز کشیدن روی صندلی عقب و دید زدن شکل هایی که ابرا می سازن، برای بیابون و جنگل و مزرعه و دریا، برای کلافه شدن از شرجی، برای پابرهنه قدم زدن تو ساحل و سپردن موها به دست باد، برای موج های ناقلایی که یهویی میان سر تا پاتو خیس می کنن و دمپایی ها رو می برن با خودشون، برای چای خوردن کنار جاده، برای عکس و فیلم گرفتن، برای گوش دادن به سی دی مثلا" گلچین شده ای که بی هوا از وسط حس و حال «اگه یه روز بری سفر» پرت ات می کنه تو فضای شنگولی «گلی خوشگلی، گلی دلبری» (!)، برای پیدا کردن یه گوشهء خلوت بین اون همه جمعیت و همهمه و نور، برای راحت تر فکر کردن به آینده ای که می خوام اش و می سازم اش ...