منتظر...
بعدنوشت از نوع بالانوشت:
همه ی کار ها با موفقیت انجام شد. فقط خیـــــــــلـــــــی خسته و هلاک شدیم!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک ساعتی هست با مانتو مقنعه ی گرم منتظر دوستی نشستم که بیاید برویم دنبال یک سری کارهای اداری. پوشه مدارک ام دوباره و سه باره چک می کنم. ایمیل جواب می دهم، به گودر سرک می کشم، سایت دانشگاه رو نگاهی می اندازم. نخیر! نیومد،. ظهر شد!
چند دقیقه پیش تماس گرفته که ۲۰ دقیقه دیگه بیا پایین بعدش دوباره با هم برگردیم منزل ایشون تا پسر ۷ ماهه اش رواز همسرش بگیریم. بعد من بچه رو بغل کنم تا ایشون رانندگی کنن بعد برویم تا خونه ی مادرش، بچه را تحویل مادربزرگ اش بدهیم بعد برویم دنبال کارهای اداری مان. حتما" وقتی هم برسیم مسئول مربوطه در جلسه تشریف داره یا رفته مرخصی!
حتما که امروز ما به همه ی کارهامون می رسیم!!!
ظهر شد به خداااااا
برم که ۲۰ دقیقه گذشت...
چی نوشتم نمی دونم! نخوندمش...غلط غلوت داشت بعدا" میام ویرایش اش می کنم.


