َپسورد

 

لعنتی! چندین بار امتحان کردم، ولی رمزش یادم نمیاد! برای من که هیچوقت هیچ رمزی رو یادداشت نمی کنم، آزار دهنده ست. همه ی زندگیمون شده رمز /پسورد. از صبح تا شب چند جور رمز باید وارد کنی! پسورد وبلاگ ات، موبایل ات، کارت اعتباری ات، ایمیل ات، جیمیل ات، کارت سوخت ات، فیس.بوک ات، کامپیوتر ات، ورود به صفحه دانشجویی ات، صندوق پست ات، کیف ات و ... خدایا  شکرت  که فعلا" نفس کشیدن پسورد نمی خواد یا اگر هم  می خواد، پسورد اش رو فقط خودت تنها داری. اصلا"  چه خوبه که رمز خیلی چیزا در انحصار خودته و تا ابد هم در انحصار خودت باقی می مونه و به عقل بشر قد نمیده! وگر نه چه بلاهایی که سر هم نمی آوردیم!

جانم فدای علم و دانش

 

زبونم لال ! اگه یه روز اینجا خوندید که من تو ایام امتحانات به دلیل خفگی، بالا سر کتاب و جزوه هام ُمردم، شک نکنید حین تفکرات بسیار عمیق علمی درِ خودکار یا روان نویس یا پاکن رو قورت دادمو  گیر کرده تو حلقم و در راه علم و دانش فدا شدم!

آب طلب نکرده

 

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

یک نقطه بیش فرق  رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

«فاضل نظری»

برگرفته از طعم روشن ماه.

***

پینوشت: این خانه دو ساله شد!

 

بیانیه!

 

عرض شود که جهت رفاه حال خود و دوستان و آشنایان، بنده با تمام وجود کلیه حواسم اعم از حواس پنجگانه و چند گانه و غیره را پرت نمودم به یک جای دور و نامعلوم! باشد که اندکی، فقط اندکی نه بیشتر، آسوده زندگی کنیم و امتحانات مان را نیز با خیر و خوشی پاس کنیم و مدیون خودمان و وجدانمان نشویم... و فقط اندکی آسوده زیستن بسی دشوار است اینروزها!