روح بازیگوش!
نمی دانم تازگی ها روح ام شب تا صبح را کجا سیر می کند، با که نشست و برخاست می کند، چه می گوید، چه می شنود و چه می بیند که دل کندن از آن دور دورها و برگشتن اش به کالبد ام انقدر برایش دشوار شده!
ناقلایی شده برای خود اش. دور ام می زند! هر چه فکر می کنم شب تا صبح را تا کجاها رفته و با که بوده، یادم نمی آید. وقتی هم که می آید سرا پایم را درد میگیرد.
چه می کنی جانم؟ چه می کنی روحم؟ کارهای ساختمانی؟
بیا و روح خوبی باش که حالا حالا ها کار داریم با هم. من که قول دادم تا جایی که در توانم هست، آزارت ندهم. نگذارم چیزی مثل خوره بخورد تو را.
کسی درودی، رحمتی چیزی نثار روحمان نکرده است آیا؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 10:41 توسط لاست ِبرد
|