چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

.

.

.

و هی رفت و رفت و رفت...و حسابی خیس شد! خوب تا اینجا که مشکلی نیست، حتی تا دو ساعت بعدش هم خبری نیست و هنوز سبکی و داری ته مانده آن حس ناب را مزمزه می کنی. اما دوساعت بعدش چنان تا صبح در تب می سوزی که همه آن سرخوشی رسما" از دماغت در می آید. افتان و خیزان و نالان می روی دکتر، (مجبوری)بی درنگ دو تا آمپول تجویزی را تزریق کنی، با یک کیسه قرص و شربت تلخ و کلی توصیه های ایمنی بر می گردی خانه.

بنظرم صدایم شبیه بچه گربه ها شده! با این صدای ضعیف و گرفته با همسادمون (!)  احوال پرسی کردم، یه جوری نگاه می کرد انگار بچه گربه دیده که داره به جای سلام میگه «میو میو» !