باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت،
عشق آغاز شود،
تا دلم باز شود…

دوست نازنيني دارم،كه توي چند پست  قبلتر، گفته بودم كه بارداره و به اتفاق همسرش منتظر تولد اولين فرزندشون هستند.واقعا" نازنينه و تا حالا و  طي چند ساله گذشته، بارها دوستيمون رو بهم ثابت كرديم.چند ماه اخير گاهي اظهار ناراحتي مي كرد از اينكه خواهر نداره و طبعا" فرزند آيندش خاله نداره.بعد از اينكه كلي در اين مورد حرف زديم، قرار گذاشتيم كه من بشم خالهء دخترش.چون خودش و همسرش  متولد خرداد ماه هستن خيلي دوست داشت كه دخترش هم خرداد ماه بدنيا بياد.دكترش هم گفته بود كه به احتمال ۹۰ درصد تاريخ زايمانش، هفته اول خرداد هست.منهم دائم سر به سرش مي ذاشتم كه مطمئنم رزا مثل من ارديبهشت بدنيا مياد تا دلت بسوزه.اونم مي گفت عمرا" !!! نگهش ميدارم تا خرداد!

پريروز كه سلانه سلانه از كلاس بر مي گشتم سر راه رفتم حالش رو پرسيدم.گفت كه همه چي خوبه و فردا مجددا" ميره دكتر.قرار بود فردا بريم يه جايي كه مختصر كارهاي باقي مومده اش رو انجام بده اما عصري هر چي با منزلشون تماس گرفتم، نبودن.نگران شدم تا خواستم با موبايلش تماس بگيرم ديدم اس ام اس خودش رسيد كه :

-خجالتم خوب چيزيه!

-جواب دادم كجايي؟با اين اوضاع و احوالت كجا رفتي ؟

-جواب داد كجا باشم خوبه؟؟؟؟

ديدم جوابش شيطنت آميز و  مشكوكه! سريع با موبايلش تماس گرفتم واز صداي خنده دوست جان فهميدم كه بله، رزا خانم ۲ كيلو و ۷۰۰ گرمي  خيلي عجله داشته و امروز ظهر بدنيا اومده.از صميم قلب براي دوستم و همسر عزيزش خوشحالم و بهشون تبريك مي گم.