جای شما خالی
دلم تنگ شده بود برای یه سفر طولانی تو این جاده های پر خطر، برای هیجان سبقت گرفتن از تریلی، برای خوندن شعر نوشته های کامیون و نیسان، برای چرت زدن های توی ماشین که وقتی چشم باز می کنی می بینی یه جای دیگه ای، برای دراز کشیدن روی صندلی عقب و دید زدن شکل هایی که ابرا می سازن، برای بیابون و جنگل و مزرعه و دریا، برای کلافه شدن از شرجی، برای پابرهنه قدم زدن تو ساحل و سپردن موها به دست باد، برای موج های ناقلایی که یهویی میان سر تا پاتو خیس می کنن و دمپایی ها رو می برن با خودشون، برای چای خوردن کنار جاده، برای عکس و فیلم گرفتن، برای گوش دادن به سی دی مثلا" گلچین شده ای که بی هوا از وسط حس و حال «اگه یه روز بری سفر» پرت ات می کنه تو فضای شنگولی «گلی خوشگلی، گلی دلبری» (!)، برای پیدا کردن یه گوشهء خلوت بین اون همه جمعیت و همهمه و نور، برای راحت تر فکر کردن به آینده ای که می خوام اش و می سازم اش ...