دلواپسی
عصری رفته بودم شهر کتاب چند جلد کتاب بخرم. تقریبا" نیم ساعتی هم طول کشید. وقتی برگشتم و داشتم سوار ماشین می شدم، راننده ماشین پشت سری پیاده شد و گوشی موبایلم رو نشونم داد و گفت خانم این گوشی شماست ؟
با تعجب گفتم بله، گوشی منه!
گفت زیر ماشینتون افتاده بود. من به آخرین تماسی که داشتین زنگ زدم. سریع با مامانتون تماس بگیرید چون خیلی خیلی نگران شدن.ازش خیلی تشکر کردم. سریع با مامانم تماس گرفتم. چشمتون روز بد نبینه. صدای بغض آلودش رو که شنیدم به وخامت اوضاع پی بردم. مامانم از شدت نگرانی حالش بد شده بود. فکر کرده بود که مثلا" من تصادف کردم یا بلای دیگه ای سرم اومده که گوشیم افتاده تو خیابون دست یه غریبه. یعنی دقیقا" همون موقعی که من ریلکس و باحوصله مشغول انتخاب کتاب بودم،مامانم هم احتمال هزار جور اتفاق ناگوار رو می داده و حسابی ناراحت و دلواپس بوده و منتظر خبری از من.می دونید که مادران گرامی در حالت عادی و طبیعی هم نگران بچه هاشون هستن چه برسه همچین خبر مشکوکی هم بهشون بدن!
ظاهرا" وقتی از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه متوجه بشم، موبایلم افتاده زیر ماشین و این آقا گوشی رو دیده و منتظر شده بود تا من برگردم. تو جامعه ای که سرقت و کیف قاپی فراوونه و واسه یه گوشی موبایل بی ارزش، می زنن آدم رو داغون می کنن، هنوز هم آدم های با معرفت پیدا می شن. خدا رو شکر ...
و اینجوریه که بعضی اوقات آدم ناخواسته عزیزان اش رو ناراحت می کنه!
***
1.پینوشت خیلی فرهنگی (کتابهایی که خریدم):
«بادبادک های آزادی»، کتابی در فلسفه آزادی، نوشته کاظم عابدینی مطلق.
«کرگدن» نوشته اوژن یونسکو، ترجمه جلال آل احمد.
«مثلث قائمه»، نوشته علی اکبر ضامن ضرابی «سوشیانت».
2.پینوشت خیلی غیر فرهنگی: یکی از دوستان یه جوک یه ذره + 18 اس ام اس زده بود. اگه اون آقاهه که گوشی رو پیدا کرد، علاوه بر آخرین تماس، آخرین اس ام اس رو هم چک کرده باشه! نععععععع!!!
خوب حتما" کلی هم خندیده و گفته چه بی ادب!