این طفلکی رو جلوی درب پارکینگ پیدا کردیم. خیلی ترسیده بود و  میو میو می کرد، با یه نگاه ملتمسانه. قلب اش خیلی تند تند می زد. آوردیم اش بالا. اولش رفته بود یه گوشه پناه گرفته بود. بعد که یه کم نوازش اش کردم، شروع کرد به بوییدن دستم. گرسنه بود.  براش تو یه ظرف شیر ریختم تا سیر بشه. چند دقیقه بعداش هم دیگه خجالت رو  گذاشت کنار و هوس کرده یه دوری هم تو خونه بزنه که متوقف اش کردم! بعد اش هم بردم اش تو حیاط بلکه شاید مامانش بیاد سراغ اش.جالبه که این فسقلی با من کاری نداشت، پشت دستم پناه گرفته بود و  برای خواهر زادهء کوچولوی هیجان زده ام  پِخ ِپخ می کرد و دندون نشون اش میداد. انگاری فهمیده بود اونم مثل خودش بچه ست!