سال نو

عید همگی مبارک!

امسال هفت سین چیدم سبز ِ سبز ولی بدون ماهی قرمز ِ فینگیلی. هر روز هم شمع های سبزش رو چند دقیقه ای روشن می کنم و به سنجدها ناخونک می زنم. موقع سال تحویل هم خواب بودم! صبح اولین روز سال هم با یک پیاده روی دلچسب و طولانی حوالی کوه «دو بال» شروع شد.

هرچقدر که ۸۸ برای من سال تلخ و دشوار و پر استرسی بود، ۸۹ خوب بود و خواستنی و به مهمترین هدف هایی که برای خودم تعیین کرده بودم، رسیدم. امیدوارم که سال ۹۰ ،سالی بهتر و شادتری باشه برای همه.

کارت سوخت نسوخت!

کارت سوخت، نسوخت! مفقود هم نشد! تو جایگاه سوخت هم جا نموند. بلکه شکست!

 به این ترتیب که دیشب برادر جانمان تصمیم می گیرن بجای اینکه منتظر آسانسور بمونن از راه پله استفاده کنن. چون عجله داشته، چراغ ها هم خاموش بوده، چهارپنج تا پله رو سقوط می کنه. کارت سوخت ماشین بنده هم که تو جیبش بوده  به دو قسمت نامساوی تقسیم می شه. البته فدای سرش. خدا رو هزار بار شکر که دست و پاهاش نشکست شب عیدی!

صبح هرچی سرچ کردم، دیدم نخیر، این سامانه الکترونیک خیرش نمی رسه. اول و آخر باید حضوری برم و حتما" هم خودم باید برم. خلاصه مراحلش (فیش بانکی، پلیس ۱۰+ و اصل و کپی مدارک)  تا ظهر طول کشید. حالا در خوش بینانه ترین حالت می تونم (فقط) امیدوار باشم تا قبل از شروع تعطیلات عید و سفر احتمالی، المثنی به دستم برسه. اون ۲۰ لیتر باقی مونده هم نمی دونم می مونه، می پره، چی می شه!

توهم بهار

آفتاب می زنه و منم مثل بنفشه ها توهم بهار می زنم! پتوی اضافی و بیشتر لباس های سنگین زمستونی رو جمع می کنم، درجه ی شوفاژو کم می کنم، سبک تر لباس می پوشم و بدون شال و چتر و تجهیزات می رم بیرون. اونوقت یهو هوا ابری میشه و تو یه چشم بهم زدن برف میاد اندازه لنگ دمپایی!

مشترک گرامی

 

از همراه اول اس ام اس اومده که مشترک گرامی که من باشم، بخاطر پرداخت خیلی خیلی بموقع صورت حسابم اونهم بصورت غیر حضوری، یه بسته جایزه که شامل ۵۰ پیامک فارسی تا آخر روز بیست و نهم برام فعال شده. خوب اولش یه کم ذوق زده شدم! بعدش یادم اومد که نه این گوشی و نه او یکی گوشی هیچ کدومشون اس ام اس فارسی تایپ نمی کنه که! فقط دریافت می کنه. اینم از جایزه دادنشون! خوب شاید مشترک گرامی دوست داشته باشه فقط فینگیلیش اس ام اس بفرسته یا امکاناتش رو نداشته باشه. چقدرم اینروزا اس ام اس خوب ارسال می شه واقعا"! یا اصلا" ارسال  نمی شه یا  نصفه شب یا ۲۴ ساعت بعدش یهو ده پونزده دلیوری با هم میاد که آدمو شرمنده طرف مقابل می کنه.

سلانه سلانه

 

این روزای آخر سال،  ریتم زندگی ام کند شده. نه که بی انگیزه و بی برنامه باشم، نه! ولی با همین حالت اسلو موشن احساس راحتی می کنم. سلانه سلانه می رم دانشگاه و میام، ویندوز کامپیوتر رو عوض می کنم، پروپوزال جمع و جور می کنم، سی دی رایت می کنم، فیلم می بینم، لیوان لیوان چای می خورم، رخت می شورم، جارو می کشم، انتخاب واحد انجام می دم، اخبار رو دنبال می کنم، ریخت و پاش می کنم و دوباره ریخت و پاش ها رو جمع می کنم، حتی شکلاتو می ذارم تو لپم که کم کم آب بشه و سلانه سلانه بخورمش. با همین ریتم هم  وبلاگ آپ می کنم!

 

آخه به تو چه، به من چه؟!

 

کاری مهمتر از این نداری که بیای تو صفحهء فیص بوک ام بچرخی و آمار بگیری که چند تا از دوستای فیص بوکی ام پسر هستن و چند تاشون دختر یا فضولی کنی ببینی من چجور عکسایی گذاشتم، واسه کی کامنت گذاشتم و لایک زدم، یا اینکه تا ساعت چند آنلاین هستم یا اینکه چاق شدم یا لاغر یا  موهام الان کوتاهه یا بلنده یا نمره هام اومده یا نه؟ کسی تو زندگیم هست یا نه، یا  چند تا خواستگار دارم؟ کی ازدواج می کنم،  آخه به تو چه؟چه فرقی بحال تو داره؟ هان؟ مگه من می پرسم تو این موقع ی  یه  شب تعطیل بجای اینکه کنار همسر جانت مثلا"خوابیده باشی، تو اینترنت چیکار می کنی؟ حتما" باید نامهربون بشم؟ حتما" باید چهار تا متلک بهت بگم و ضایعت کنم  تا ساکت بشی؟
آره، آره، منم کنجکاوی می کنم، دروغ چرا؟! گاهی از این کنجکاوی ها لذت هم می برم اما دیگه مستقیما" نمی رم تو روی طرف. زیر و رووش نمی کنم! رد می شم  و می رم دنبال کار و زندگی خودم...

«خطاب به تمام زنان و مردان خاله زنک معاب های جهان»


کریسمس

پریشب تو فکر بودم که یه اقلیت اینجا و این موقع از سال خیلی مظلوم تر از همیشه هست مخصوصا" اگه غیر ایرانی هم باشه. نه بابانوئلی هست، نه برنامه های تلویزیون شور و حالی داره، نه خیابونا رو تزئین می کنن و نه حتی برفی که بباره. پس چجوری خوشحالش کنم؟! چجوری تو خوشحالیش شریک بشم؟!هدیه بگیرم، شکلات بخرم؟!  هر سال اون درخت کاج مصنوعی با شوق و ذوق تزئین می کنه تا حال و هوای کریسمس رو به خونه بیاره و رسم و رسومشون رو برای فرزندش زنده نگه داره.

به فارسی یه خط تبریک کریسمس و آرزوهای خوب خوب رو تایپ کردم و دادم به مترجم گوگل تا به رومانیایی ترجمه ش کنه. بعدش متن ترجمه شده رو اس ام اس زدم برای آنای عزیز.جواب داد: این بزرگترین سورپرایزی بود که می تونستم داشته باشم. ممنونم عزیزم خیلی ممنونم... برای تو هم *craciun Fericit.  امشب نوبت من بود که سورپرایز بشم. دعوت شدم به مهمونی شام که فردا شب به مناسبت کریسمس می گیرن.

 و به قول «هادی خرسندی» در نوشتهء زیبا و فوق العاده ش به نام «شبی که من کاج شدم»  :

«مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر و شادی کردن همراه دیگران، هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی! ندارد ...»


*craciun Fericit: کریسمس مبارک.


راه چاره

اگه با مترو برم و بیام تدریجا" دچار افسردگی می شم!

اگه با تاکسی برم دور از جونم یهو دچار خفگی و ایست تنفسی می شم!

اگه با هیچ کدوم هم نرم که خوب کلا" بیچاره می شم!

دارم دنبال یه راه حل ترکیبی کم ضررتر می گردم. ماشالا چقدرررر تنوع، چقدرررر حق انتخاب!!!


خرمگس

با صدای ِوز ِوز بیدار شدم. با چشمای نیمه باز به سقف خیره شدم! یک گلولهء سیاه رنگ، که داره جت وار دور چراغ میچرخه!

خرمگس! تو این سرما، اینجا؟!

چشمامو می بندمو بی خیالش می شم. اما صداش بدجور اذیت می کنه.سرمو آرووم می چرخونمو به دور و برم نگاه می کنم و می گردم دنبال نزدیک ترین سلاح ممکن برای خلاص شدن از دست خرمگس ِوزِِِِِ ِوزِزوو. تنها گزینهء مناسب و در دسترس شال نازنینمه که روی صندلی آویزونه! از فکرشم دلم بهم می خوره و وجدان درد گرفتم . کار چندشیه ولی انتخاب دیگه ای دم دست نیست. با بی حوصلگی پاشدم شال رو بر داشتمو خرمگسو نشونه رفتم. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار ...بار پنجم انگار خورد به هدف. صدای ِوزش قطع شد. خوشحال شدم! داشتم دنبال جنازه اش می گشتم که یهو فاتحانه و شاکیانه از پشت کتابخونه پرید بیرون! گیج می زد چند باری با ُمخ  خورد تو دیوار. ولی هنوزم دیوونه وار می چرخید. من جای اون سرگیجه گرفتم. زیر لب یه حرف زشت نثارش کردم و خسته و متفکرانه نشستم لبهء تخت. اونم نشست رو آینه! چند لحظه گذشت. بهش گفتم که بیا جون مادرت برو. من نمی کشمت تو هم مثل بچه آدم برو . آروم و آهسته و (با حسن نیت) بدون سلاح پا شدم که  دوباره  شروع نکنه به جفتک اندازی. پرده رو زدم کنار، درب بالکن و توری رو باز کردم، باد سرد خورد تو صورتم. یکی دو دور دیگه بطور افتخاری و قر قمیش وار (حالگیری) دور چراغ زد  و  ِوز ِوز کنان از درب بالکن رفت بیرون.

با اینکه خیلی وقتا زبون خوش جواب نمی ده اما همچنان فسفر خرج کردن و مذاکره ، بسیار بهتر تَر از بکارگیری انرژی مکانیکی - ماهیچه ایه! حتی اگه سوژه سمج و لجوج باشه در حد خرمگس!


َبلا

َبلا مَلا که همیشه از آسمون نازل نمیشه روو سر آدم! بعضی وقتا به راحتی و توسط یک عدد انار درست می شه!به این صورت که وقتی نشستی و عمیقا"در حال مطالعه نوشته های روبروت هستی و همزمان داری انار رو می چلونی که آب لمبو بشه و نوش جان کنی، انار پوست نازک بی جنبه، یهو تو دست ات می ترکه و  سر و صورت، مونیتور و کیبورد، جزوه های روی میز و خلاصه همه چی رو تا شعاع دو سه متری از هر طرف، با رنگ قرمز پوشش می ده! و هاج و واج می مونی که چی شد الان!!!

واگن خانمها

توی این چندین و چند سالی که مترو راه اندازی شده، بدون اغراق سه چهار بار بیشتر از مترو استفاده نکرده بودم. معتقد بودم تا وقتیکه ماشین شخصی و تاکسی هست، اصلا" مترو چیه!

اما از دو ماه پیش تا بحال، مجبور شدم بطور «حرفه ای»! هر هفته برای رفت و آمد از مترو استفاده کنم. چون با وجود ترافیک، طرح ترافیک، بعد مسافت و خستگی و عدم امنیت، استفاده از ماشین شخصی اصلا" عاقلانه نیست. یک کارت اعتباری هم گرفتم و هر ماه شارژ اش می کنم . بر خلاف روزهای اول که بشدن مبهوت سیل جمعیت می شدم و همه اش نگران بودم که از ایستگاه مورد نظرم جا بمونم، الان دیگه حتی می دونم کجای سکو باید بایستم که دقیقا" روبروی درب واگن باشه و می دونم دو تا واگن اولی و آخری، مختص خانم هاست. با همه شلوغی و دردسرهای مترو سواری، فرصت جدیدی بدست آوردم برای مشاهدهء مستقیم جامعه. جامعه ای که اسم اش«واگن خانم ها» ست.

اولین گروهی که تو این جامعه خودنمایی می کنه، زنان دستفروش هستن. از 7-6 ساله (با احتساب بچه های کار) تا 60- 50 ساله. بعضی هاشون بقدری مرتب و موقرن که تا وقتی شروع به تبلیغ جنسشون نکنن ،از ظاهرشون نمی تونی تشخیص بدی که فروشنده هستن. عده ای شون هم برای اینکه شناخته نشن(حتما" برای حفظ آبرو) ماسک می زنن. هر چیزی هم فکرشو بکنی، می فروشن. از خوراکی و لباس و لوازم آرایش گرفته تا وسائل بهداشتی - آرایشی و وسایل خونه! گاهی با هم دعواشون میشه تو اون یه وجب جا و چنان ولوله ای به پا می شه که بیا و ببین.

گروه دوم (که شامل حال خودم هم می شه) و به نظرم بزرگترین گروه رو تشکیل می دن، دانشجوها هستن. بصورت انفرادی یا گروهی. با کیف و کوله و کلاسور و هدفون به گوش! اگه اول صبح باشه معمولا" مطالعه می کنن یا چرت می زنن و اگه آخر وقت باشه یا با هم دیگه در حال صحبت کردن و خندیدن هستن، یا متفکرن، یا تو حال خودشونن و موزیک گوش می دن یا مشغول اس ام اس بازین و یا باز هم دارن چرت می زنن. البته همیشه هم یه خوراکی برای خوردن دارن!

گروه سوم مادران باخیال/ بی خیال هستند. دسته اول یعنی مادران باخیال علیرغم همه خستگیشون ،همه حواسشون به بچشونه که مبادا گم بشه یا جا بمونه. دسته دوم (مادران بی خیال) اونهایی هستند که خودشون جلو تر میرن و بچهء بیچاره هم لای در مترو می مونه. یا مادر پیاده میشه و بچه تو واگن جا می مونه و تو ایستگاه بعدی مردم بچهء گریون رو می رسونن به مادر بی خیال!

گروه چهارم کارمندان هستند که صبحها اغلبشون از فرصت استفاده می کنن و می خوابن و آخر وقتها معمولا" با یکی دو تا کیسهء بزرگ خرید، در حال برگشتن به خونه هستن یا با همکارشون دربارهء اضافهء کار و وام و حقوق مزایا و همکار زیر آب زنشون صحبت می کنن.در غیر اینصورت تا رسیدن به مقصد اگر جای نشستن باشه، می خوابن.

گروه پنجم زنان طن فروش هستن! معمولا" با آرایشهای فوق العاده غلیظ، موها و ناخن های مصنوعی ،غالبا" زیر 30 سال، در حال صحبت با موبایل با مقادیر زیادی عشوه و حرفها و شوخی های مثبت 18 در حال فیکس کردن قرار بعدیشون هستن. و اگه ناخودآگاه و از سر کنجکاوی زیاد بهشون خیره بشی، خیلی تهدید آمیز بهت چشم غره میرن.

گروه ششم خانم های مسن و پیرزن ها هستن که وقتی با کمال میل جای نشستن ات رو بهشون میدی، از ته دل دعات می کنن! گاهی هم بصورت شماتت بار غر می زنن که «وای وای وای، امان از دست جوونای این دوره، آخره زمون شده»!

گروه هفتم که ترکیبی از همهء مجموعه های بالاییه، بی اعصاب ها هستن که هیچ گروه سنی خاصی نداره  و هیج توضیح خاصی هم نداره! واضحه! اعصاب مصاب ندارن دیگه! کلن  برای دعوا و مشاجره بسیار مساعد هستن.

البته جیب برها و متکدی ها رو هم نباید از قلم انداخت.

متاسفانه جامعهء «واگن خانم ها» نه تنها جامعهء شادی نیست، بلکه پر از درد و استرسه .همهء انرژی رو می گیره  انقدری که آدم لحظه شماری می کنه زودتر از اون واگن و تونل های تاریک زیر زمینی خلاص بشه و بزنه بیرون و نفس بکشه! لحظات کوتاه شاد و مهربونی هم  هست اما انقدری نیست که به چشم بیاد!


اندر احوالات دانشگاه

یه استاد داریم که سنشون بالاست و با عصا میان سر کلاس! تو جامعه دانشگاهی، در زمینه ای که تدریس می کنن سر شناس هستن و کتاب هایی که نوشتن جزء رفرنس هاست و هنوز تو دانشگاه های دولتی و آزاد داره تدریس می شه. ایشون شوخ طبعه و در عین حال زبون تندی هم داره. ترم بالایی ها می گن اگه خودتون رو هلاک کنین و تصویر خوبی از شما تو ذهنش باقی بمونه، در بهترین حالت نمره چهارده می گیرین. اما یه مشکل اساسی این وسط وجود داره! هر جلسه دقیقا" زمانی که چهل دقیقه از شروع کلاس گذشته، ظاهرا" استاد یادش میره که داره برای دانشجوهای ارشد تدریس می کنه و میگه این مبحث رو ایشالا وقتی رفتید مقطع ارشد، کاملتر می خونید! و ما همینطور با چشمهایی که از تعجب گرد شده، بهم نگاه می کنیم!!!! البته چیزی از احترام ما به ایشون کم نمی شه ولی با این اوصاف خدا آخر ترم به خیر بگذرونه.

جدای از کادر علمی آموزشی، من نمی دونم این دانشگاه چرا انقدر گربه داره؟! گربه های رنگ و وارنگ و لوس که انقدر تو غذای دانشجو ها شریک شدن، همشون تپل مپلن اضافه وزن دارن. گلاب به روتون انقدرم بی حیا تشریف دارن که همونجا وسط محوطه جلوی چشم دانشجوها زیر آفتاب ولو می شن و خیلی ریلکس یا  خودشون رو نظافت می کنن یا مشغول معاشقه می شن و شئونات اخلاقی رو کلن زیر سوال می برن. اونا که بی خیال نمی شن و انگار ما اشتباهی اومدیم به حریم خصوصیشون،پس مجبوریم صحنه رو ترک کنیم که هم خندمون نگیره و هم کمتر سرخ و سفید بشیم. هفته پیش مشغول مرور جزوه بودم که احساس کردم یه چیز گرم و نرمی داره دستم رو نوازش میکنه! یکی از همین گربه لوسا اومده بود زورکی داشت ابراز محبت می کرد. منم نه که این ابراز محبتش یهویی بود، هیجان زده شدمو و از ترس از جا پریدم و جزوه و کیف و همه چی پخش و پلا شد. گربه هه که از رو نرفت، پس من مجبور شدم برم! خلاصه بساطی داریم با اینا.