همهء زنگ ها برای تو به صدا در می آیند!


دیدی وقتی تو یه موقعیت خاص و  سوق الجیشی و اینا هستی، (حالا شما فرض کن مثلا" پات خواب رفته)اونوقت همهء زنگها برای تو به صدا در می آیند؟!

یهو موبایل و آیفون و زنگ در و تلفن خونه و اس ام اس و دینگ دینگ مایکروفر، حتی کتری رو گاز هم سر می ره  و  همشون همزمان با هم شروع می کنن به زنگ زدن و سر و صدا کردن و  نمی دونی کدوم طرف بری و کدومشونو جواب بدی!آخه این چه وضعیه خوب!  ِدههههه!



وفاداری!


«عدالت در نابرابری معنا پیدا می کند»

به نظرم این جمله رو میشه بسط اش داد به حیطهء عاطفی آدمها و مشخصا" «وفاداریشون» نسبت بهم.علت اینکه خیلی ها (به ظاهر) به رابطه ء عاطفی و احساسیشون پایبند هستن اما بعد از گذشت مدت طولانی، یهو  پشت پا می زنن به کل رابطه و عواطف و  وجود طرف مقابل و یا حتی خیانت می کنن و رابطه ء جدیدی رو  جایگزین می کنن به این خاطره که فرد یا انتخاب دیگه ای که امتیازات چشم گیرتری داشته باشه، تا اون موقع تو دایره آدمهای اطرافشون نبوده. واسه همین به رابطه وفادار بودن! در حالی که اساسا"وفاداری وجود نداشته. چون طرف اصلا" تو موقعیتی قرار نگرفته که وفاداریش محک زده بشه! طولانی بودن رابطه هیچ ضمانتی برای وفاداری محسوب نمیشه. وفاداری هم شرایطی داره !



تکنولوژی ضایع


این درب های برقی چرا انقده دیر می گیرن؟ چرا انقده ضایعن؟حتما" باید نوک دماغ مبارک رو بهشون بچسبونی تا باز بشن. از درب برقی حرص در بیار تر و ضایع تر و خنگ تر  اون خانمه ست که همه جا حضور فعال داره! همون  که تو بانک شماره ها رو با ناز می خونه بعد یهو شونصد تا شماره رو با هم اعلام می کنه، هنوز تو آسانسور نرفتی میگه «لطفا" مانع بسته شدن در نشوید»، تو بعضی از «ای تی ام» هم هستش و همش حرف می زنه تمرکز آدمو بهم می ریزه! یه جایی تو سمند هم هست و  هر دفعه یه چیزایی افاضات می کنه واسه خودش!!!


دستم را داغ می گذارم...


جهان چیزی شبیه موهای توست،

                    سیاه و سرکش و پیچیده.

          خیال کن چه بی بختم من!

                      که به نسیمی حتی،

                                    جهانم آشوب می شود...

 

تو

 باز مانده ی آخرین نسل معشوقانِ جهانی

           بدون بوس و کنار

                             بدون آغوش..

                  شاید حتی وجود نداشته باشی،

                                 اما

                             بی اینهمه هنوز

                                          دوستت دارم...


شبیه نوزادی که تمام دنیاش

                گریه ایست بی دلیل،

                           برای تو

                               قرنهاست 

                                گریه می کنم

                                                  بی دلیل...

 

دستم را داغ  می گذارم

                  که نبینمت دیگر،

                         تو  اما هرشب

                                  داغم را تازه می کنی...


«کامران رسول زاده»


پینوشت: شعری که دوست اش می دارم زیاد!

بعد نوشت: دوستان اگر بین شما کسی هست که در مورد بازار بورس، خرید و فروش ارز و بازار فارکس اطلاعات جامعی داره، در صورت امکان به ماریای عزیز (وبلاگ دفترچه کوچک ذهنم) که مشغول آماده سازی پایان نامه ارشد اش هست، کمک کنه. متشکرم.


فلفل

 

در زمینهء کشت فلفل تو گلدون، تو بالکن خونه، به موفقیت رسیدم!!! کلی براش زحمت کشیدم تا این شکلی شده. گلدون ش خیلی سنگینه. کشون کشون بردمش تو حمام با کفگیر (!) خاک ش رو زیر و رو کردم و خاک جدید اضافه کردم. کلی آبیاری شده. تازه بعضی روزا یخ می ریختم به پاش (مثلا" آبیاری قطره ای).  چند ماه پیش تو همین گلدون بذر سبزی خوردن کاشته بودم، که با شکست مواجه شده بود و همه ش چهار تا دونه ترهء کج و کوله در اومده بود. بعد اینهمه مدت انگار اون بذر سبزی خوردنا هم جون گرفتن و دور و بر این فلفله جوونه زدن. حالا می خوام کم کم از این گوجه فینگیلیا هم بکارم.

________________

بعد نوشت: من نمی دونم این بوتهء گوجه دیگه از کجا پیداش شد! گفته بودم می خوام از این گوجه فینگیلیا بکارم کنارش، حالا امروز می بینم خود به خود بوته گوجه سبز شده! اونم نه یکی بلکه دو تا. اول فکر می کردم تربچه باشه اما از مدل برگهاش معلومه گوجه ست!


هدیه هنگام انتظار می رسد


مبارک ام باشه!

بالاخره چندین ماه تلاش ام به ثمر نشست.


___________________

بعد نوشت : دوستان عزیزم از تک تک شما ممنونم بخاطر تبریک ها و آرزوهای خوبتون.

نترس کوچولو !

 

 

این طفلکی رو جلوی درب پارکینگ پیدا کردیم. خیلی ترسیده بود و  میو میو می کرد، با یه نگاه ملتمسانه. قلب اش خیلی تند تند می زد. آوردیم اش بالا. اولش رفته بود یه گوشه پناه گرفته بود. بعد که یه کم نوازش اش کردم، شروع کرد به بوییدن دستم. گرسنه بود.  براش تو یه ظرف شیر ریختم تا سیر بشه. چند دقیقه بعداش هم دیگه خجالت رو  گذاشت کنار و هوس کرده یه دوری هم تو خونه بزنه که متوقف اش کردم! بعد اش هم بردم اش تو حیاط بلکه شاید مامانش بیاد سراغ اش.جالبه که این فسقلی با من کاری نداشت، پشت دستم پناه گرفته بود و  برای خواهر زادهء کوچولوی هیجان زده ام  پِخ ِپخ می کرد و دندون نشون اش میداد. انگاری فهمیده بود اونم مثل خودش بچه ست!

 

پروژه


من اینروزا بیقرارم! بیقرارم ولی بی حوصله نیستم. می دونم این بیقراری زیاد هم طول نمی کشه. فوق اش تا آخر هفته.ولی فعلا" کاری از دستم بر نمیاد. نیازی به دلداری هم نیست حتی. بنابر این برای اینکه این چند روز هم زودتر سپری بشه،  شروع کردم توو ساعتهای بیکاریم به ساختن پازلی که عید پارسال هدیه گرفتم. و تا حالا داشت خاک می خورد. منظرهء چند تا ویلا ست توو جنگل برفی و غروب و اینا.بیشتر بنظر می رسه دارم نخود لوبیا پاک می کنم تا ساختن پازل! به قول مهندسان عمران،حالا فعلا" یکی از  ویلاهای مذکور رو گود برداری کردم، فوندانسیون اش هم ریختم! از فردا پس فردا می خوام سقف طبقه اولش رو بزنم! فعلا" پیش فروش هم نداریم!!!! اصرار نکنید!

خونه تکونی ِ فصلی

 

ظهور و بروز انگیزه خیلی پدیده ها فصلی هستن و با گردش فصول مرتبطن. مثل میوه های فصلی، بیماری های فصلی، مهاجرت فصلی، مشاغل فصلی، بارش های فصلی، عاشقی فصلی، تنبلی فصلی، افسردگی فصلی  و حتی خونه تکونی فصلی. منهم از اول تابستون به خودم قول داده بودم که همچین اساسی بیفتم به جون خونه و تمیزکاری. بهر حال امروز توفیق حاصل شد!!!

آری!

من کوزت!

من سیندرلا!

من حنا دختری در مزرعه!

از در و دیوارا و دبلیو سی و حمام بگیر حتی تا سنگهای قرنیز و کابینت و آیفون و کلید پریزها رو تمیز کردم و برق انداختم .خودم دارم حض اش رو می برم.  اصلا" این صدایی هست که جاروبرقی داره آشغالا رو می خوره ها، لذت بخشه! انرژی زاست.  هیچکدوم از ناخنهای نازنینم هم نشکسته. کلا"بدون هیچگونه جراحت و خسارتی ! هبچوقت دوست نداشتم  یکی دیگه بیاد خونمون رو تمیز کنه. چون اولا" هیچکی اونجور که دلم می خواد تمیز نمی کنه، دوما" ممکنه بیاد اینجا و یه بلا و ملایی سرش بیاد، مثلا" از رو چهار پایه بیفته توو کوچه و خونش بیفته گردن ما، سوما" از نظر امنیتی دوست ندارم غریبه بیاد تو خونمون، چهارما" حس نوع و دوستی و انسان دوستی ام تحریک میشه. تنها بدیش این بود که دستکش سوراخ شد، منم بی خیال دستکش شدم. الان دارم خفه می شم از بوی سفید کننده و به فین فین افتادم.


دلواپسی


عصری رفته بودم شهر کتاب چند جلد کتاب بخرم. تقریبا" نیم ساعتی هم  طول کشید. وقتی برگشتم و داشتم سوار ماشین می شدم، راننده ماشین پشت سری پیاده شد و گوشی موبایلم رو نشونم داد و گفت خانم این گوشی شماست ؟

با تعجب گفتم بله، گوشی منه!

گفت زیر ماشینتون افتاده بود. من به آخرین تماسی که داشتین زنگ زدم. سریع با مامانتون تماس بگیرید چون خیلی خیلی نگران شدن.ازش خیلی تشکر کردم. سریع با مامانم تماس گرفتم. چشمتون روز بد نبینه. صدای بغض آلودش رو که شنیدم به وخامت اوضاع پی بردم. مامانم از شدت نگرانی حالش بد شده بود. فکر کرده بود که مثلا" من تصادف کردم یا بلای دیگه ای سرم اومده که گوشیم افتاده تو خیابون دست یه غریبه. یعنی دقیقا" همون موقعی که من ریلکس و باحوصله مشغول انتخاب کتاب بودم،مامانم هم احتمال هزار جور اتفاق ناگوار رو  می داده و حسابی ناراحت و دلواپس بوده و منتظر خبری از من.می دونید که مادران گرامی در حالت عادی و طبیعی هم نگران بچه هاشون هستن چه برسه همچین خبر مشکوکی هم بهشون بدن!

ظاهرا" وقتی از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه متوجه بشم، موبایلم افتاده زیر ماشین و این آقا گوشی رو دیده و منتظر شده بود تا من برگردم.  تو جامعه ای که  سرقت و کیف قاپی فراوونه و واسه یه گوشی موبایل  بی ارزش، می زنن آدم رو داغون می کنن، هنوز هم آدم های با معرفت پیدا می شن. خدا رو شکر ...

و اینجوریه که بعضی اوقات آدم ناخواسته عزیزان اش رو ناراحت می کنه! 

***

1.پینوشت خیلی فرهنگی (کتابهایی که خریدم):

«بادبادک های آزادی»، کتابی در فلسفه آزادی، نوشته کاظم عابدینی مطلق.

«کرگدن» نوشته اوژن یونسکو، ترجمه جلال آل احمد.

«مثلث قائمه»، نوشته علی اکبر ضامن ضرابی «سوشیانت».

2.پینوشت خیلی غیر فرهنگی: یکی از دوستان یه جوک یه ذره + 18 اس ام اس زده بود. اگه اون آقاهه که گوشی رو پیدا کرد، علاوه بر آخرین تماس، آخرین اس ام اس رو هم چک کرده باشه! نععععععع!!!

خوب حتما" کلی هم خندیده و گفته چه بی ادب!


َپکیج



همون موقع ها که سریال لاست خیلی داغ بود و دیدن اش همه گیر شده بود و هر صفحه ای رو که باز می کردی، شونصد تا تبلیغ لاست رو نشون می داد، دو تا پکیج  این سریال رو بصورت جداگانه هدیه گرفتم. یک سری از طرف خواهر جانمان، یکی هم از طرف برادر جانمان. یک بسته اش رو که حتی هنوز باز نکردم. اما به دلائلی دیگه وقت نشد همه اش رو ببینم. فقط تونستم دو تا دی وی دی اش رو ببینم. تازه، دی وی دی دوم هم نصفه دیدم. رسیده بود به اونجاها که راه افتادن رفتن بالای کوه تا با بی سیم پیام کمک ارسال کنن. از اون موقع تا حالا، هر وقت چشمم میفته به اون دو تا پکیج یه کوچولو ذهنم تحریک میشه. یکی به این دو تا سوال جواب بده لطفا"  و ذهن «لاست ِبرد» رو از درگیری با سریال لاست رها کنه! ثواب داره!

1. اون جونوره چی بود که تو جنگل راه میفتاد دنبال این گمشدگان و می خواست بخوردشون؟

2. بالاخره از اون جزیره نجات پیدا کردن یا نه؟


 

جای شما خالی


دلم تنگ شده بود برای یه سفر طولانی تو این جاده های پر خطر، برای هیجان سبقت گرفتن از تریلی، برای خوندن شعر نوشته های کامیون و نیسان، برای چرت زدن های توی ماشین که وقتی چشم باز می کنی می بینی یه جای دیگه ای، برای دراز کشیدن روی صندلی عقب و دید زدن شکل هایی که ابرا می سازن، برای بیابون و جنگل و مزرعه و دریا، برای کلافه شدن از شرجی، برای پابرهنه قدم زدن تو ساحل و سپردن موها به دست باد، برای موج های ناقلایی که یهویی میان سر تا پاتو خیس می کنن و دمپایی ها رو می برن با خودشون، برای چای خوردن کنار جاده، برای عکس و فیلم گرفتن، برای گوش دادن به سی دی مثلا" گلچین شده ای که بی هوا از وسط حس و حال «اگه یه روز بری سفر» پرت ات می کنه تو فضای شنگولی «گلی خوشگلی، گلی دلبری» (!)، برای پیدا کردن یه گوشهء خلوت بین اون همه جمعیت و همهمه و نور، برای راحت تر فکر کردن به آینده ای که می خوام اش و می سازم اش ...